مرد روزهای نبرد
امیر غضنفر آذرفر- 13 در این زمانها بود که مادرم فوت کرد و باعث شد خانواده ما دستخوش ناملایمات گردد. ازدواج برادرم و آمدن همسرش که زن مهربان و خانوادهدوست بود باعث شد تا حدودی مرگ مادر برای ما قابلتحمل گردد چون امورات خانه را او بهخوبی میگرداند و جای خال مادرم ازنظر کارهای خانه زیاد احساس نمیشد فقط جای خالی او در قلب ما دردآور بود که هر کس بهنوعی در خلوت خود با آن اشک میریخت.

به اصرار برادرم که شاهد دست‌وپا زدن من بود برای ادامه تحصيل به خانه عمه‌ام در اصفهان رفتم که زن مهربانی بود. عمه چند پسر قد و نیم قد داشت. آنها علاوه بر اینکه اهل درس و مدرسه نبودند، بسیار حسود هم بودند و مرا اذیت می‌کردند، نمی‌گذاشتند درس بخوانم.

یک روز دیدم کتاب‌هایم نیستند. دنبال آنها همه‌جا را می‌گشتم پیدا نمی‌کردم تا اینکه در حین زیرورو کردن خانه، چند قطعه پاره شده از آنها را در گوشه‌ای پیدا کردم. از پسرعمه‌ام پرسیدم تو کتاب‌های مرا پاره کردی؟ به‌جای اینکه انکار کند یا عذرخواهی کند، سینه‌اش را جلو داد و با پررویی گفت: «خوب کاری کردم. هر کاری از دستت برمی‌آید بکن».

خونم به جوش آمد و شروع کردم به کتک زدن او. بااینکه از من بزرگ‌تر بود حسابی کتکش زدم و رفتم در انبار کاه پنهان شدم. مدتی پسرعمه‌هایم دنبالم می‌گشتند تلافی کنند. بازهم عمه به دادم رسید، نگذاشت؛ اما خانه آنها دیگر جای امنی برایم نبود.

به روستا برگشتم و ماجرا را برای خانواده تعریف کردم. پدرم وقتی شنید خواهرزاده‌اش را که بزرگ‌تر از خودم بود کتک زده‌ام گفت: «عجب تیله شیری (بچه شیر) هستی!»

از این حرف پدرم به‌اندازه‌ای خوشم آمد که بعدازآن تعریف دیگر بچه آرام و ساکتی نبودم. چنان ماجراجویی شده بودم که با ارباب و بچه‌هایش، با هرکسی که زبان‌درازی و پررویی می‌کرد درگیر می‌شدم. کتک می‌زدم و کتک هم می‌خوردم اما کوتاه نمی‌آمدم.

در آن زمان و حال و هوای ارباب‌رعیتی کسی جرئت نمی‌کرد رو درروی خانواده ارباب و کدخدا بایستد و به چشم آنها نگاه کند، اما من با آنها درگیر می‌شدم، کتک‌کاری می‌کردم!

وقتی در اصفهان نزد عمه بودم، شخصی از اهالی اصفهان که با پسرش همکلاس بودم در جریان وضع زندگی و تحصیل من قرار داشت وقتی شنیده بود خانه عمه‌ام را ترک کرده‌ام پیغام داده بود: «بیا یک اتاق در اختیارت قرار می‌دهم کرایه هم دریافت نمی‌کنم به‌شرط آنکه به پسر من در درس‌هایش کمک کنی.»

از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم و به پدرم اطلاع دادم؛ اما پدرم موافقت نکرد گفت: «به چه اعتمادی تو را به خانه بیگانه‌ای بفرستم که نمی‌دانم چگونه خانواده‌ای هستند؟ »

فکر و ذکرم این شده بود که به اصفهان برگردم و ادامه تحصيل بدهم. یکی از دوستان خودم را دیدم لباس اتوکرده‌ای به تن کرده بود و دو نوار رنگی از دو طرف شلوارش دوخته‌شده بود و کلاه قشنگی روی سر گذاشته بود. خوشم آمد پرسیدم: پسر، این‌ها را از کجا آوردی پوشیدی؟

دوستم قیافه گرفت و تحویلم نگرفت. اصرار کردم نه‌تنها جواب نمی‌داد بلکه طوری رفتار می‌کرد که عارش می‌آمد با من صحبت کند؟ ناراحت شدم باهم گلاویز شدیم. رفتم زیر دوپایش بلند کردم و کوبیدم روی زمین. کلاه از سرش افتاد. آن را برداشتم و فرار کردم. خودم را به خانه رساندم و جلوی آینه کلاه را روی سرم گذاشتم. انگار برای سر من دوخته بودند، درست اندازه سرم بود.

خانه ما را می‌شناخت به دنبالم آمده بود. یک‌بار دیگر در حیاط باهم درگیر شدیم. بالاخره پدرم پادرمیانی کرد ماجرا را برایش تعریف کردم. گفتم منهم از این لباس‌ها می‌خواهم.

دوستم بااینکه از دستم دلخور بود و از طرفی می‌خواست مقام خودش را به رخ ما بکشد توضیح داد: به هرکسی از این لباس‌های نظامی نمی‌دهند. باید دیپلم گرفته باشی بتوانی وارد دانشکده افسری شوی دوره ببینی…

خیلی به هم برخورد که دوستم را در آن جایگاه دیدم و خودم را پایین‌تر از او. تا مدتی بلاتکلیف بودم.

برای انجام کاری به اصفهان رفته بودم. به‌صورت اتفاقی رسیدم جلوی در دبیرستانی که دانش آموزان لباس فرم یکرنگ پوشیده بودند و از وضع ظاهری‌شان مشخص بود بادانش آموزان مدارس دیگر تفاوت زیادی دارند. با وضع ظاهری من که زمین تا آسمان تفاوت داشتند. هم روستایی بودم و هم لباس‌هایم مناسب نبود و از شکل ظاهری آنها معلوم بود برخلاف من، وضع مالی خوبی دارند.

روی سردر دبیرستان با خط خوش نوشته بود دبیرستان ادب. از یکی از بچه‌هایی که جلوی دبیرستان بودند پرسیدم: وضع این دبیرستان چطور است؟

یکی از آنها با لهجه غلیظ اصفهانی گفت: مگر چقدر می‌خواهی بخوانی که این سؤال را می‌کنی؟

گفتم: می‌خواهم در دبیرستان خوبی درس بخوانم. پسر گفت: «باید با پدر یا مادرت بیایی ثبت‌نام کنی. در ضمن تحصیل در اینجا هزینه سنگینی دارد باید پول داشته باشی. این‌طور که معلوم است شما نداری.»

منهم برای اینکه خودم را از تک و تا نیندازم گفتم: پول‌داریم، حتی می بیشتر از شما.

با تعجب گفت: «پول شما بیشتر از ماست؟ بیا پول‌توجیبی‌ات را بریز بیرون ببینیم کی بیشتر داره؟

خب من که پولی نداشتم خواستم او را پس بزنم و خودم را خلاص کنم. تصور کرد قصد زدنش را دارم، دستش را جلو آورد دست‌هایمان محکم به هم خورد، دعوایمان شد.

چند نفر بزرگ‌تر آمدند، پادرمیانی کردند و به آن پسر گفتند: «چرا با این بچه روستایی دهان‌به‌دهان می‌کنی و کتک‌کاری می‌کنی؟»

با این حرف‌ها می‌خواستند بگویند در شأن تو نیست با یک بچه روستایی درگیر شوی.

این حرف خیلی به من برخورد. گفتم: من قصد دعوا نداشتم دستم به او خورد خیال کرد می‌خواهم بزنم. پسر که این‌طور دید گفت: «منهم قصد داشتم تو را راهنمایی کنم وگرنه کاری به تو نداشتم.»

درحالی‌که از وضع پیش‌آمده ناراحت بودم دیدم آقای شیک‌پوشی از دبیرستان بیرون آمد. جلو رفتم سلام دادم و گفتم، ازنظر اخلاقی مرا راهنمایی کنید، به راهنمایی شما احتیاج دارم.

مرد با تعجب نگاهم کرد گفت: «تو بزرگ‌تر از سن خودت حرف می‌زنی!»

گفتم: مگر حرف بدی زدم؟ گفت: «نه عاقل‌تر از سن خود نشان می‌دهی. حالا از من می‌خواهی چیکار کنم؟»

گفتم: شاگرد زرنگی هستم می‌خواهم دو سال دیگر دیپلم بگیرم در ا ارتش استخدام شوم.

گفت: «برو پرونده‌ات را بردار با یک بزرگ‌تر بیاور پیش من ببینم چه‌کاری می‌توانم برایت انجام بدهم.»

گفتم: بزرگ‌ترهای ما روستایی هستند و سواد ندارند نمی‌توانند با شما حرف بزنند. از حرف‌هایم خوشش آمد گفت: «خودت پرونده‌ات را بیاور.»

به هر زحمت و ترفندی بود پدرم را راضی کردم حمایت کرد تا با معدل بالایی دیپلم را از دبیرستان ادب دریافت کردم.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده