مرد روزهای نبرد
بخش پنجم- دوران کودکی امیر غضنفر آذرفر- 12 سال ۱۳۱۸ خورشیدی در خانوادهای کشاورز، در روستایی آباد با مردمانی پرکار در جنوب اليگودرز به نام مغانک به دنیا آمدم. در این روستا دو گروه از مردمان با دین اسلام و مسیحی با صلح و صفا کنار هم زندگی میکنند و در مواقع ضروری دست همدیگر را میگیرند.

روستای ما با قدمتی که داشت فاقد دبستان اما دارای مکتب‌خانه بود. خدمت شخصی مؤمن و متدین به نام ملا احمد احمدی مکتب دار، درس قران می‌خواندیم. از کودکان باهوش و استثنائی بودم که در همان سنین کودکی علاوه بر درس قران در مکتب‌خانه، کتاب‌های دیگری را مطالعه می‌کردم و در محل خودمان بنا به اظهار بزرگ‌ترها ازنظر هوش و استعداد زبانزد بودم و همین‌طور بچه‌ای ساکت و باادب بودم. در همان سنین خردسالی طبق روش جاری در روستاها، در کار کشاورزی و دامداری به پدرم کمک می‌کردم.

دو برادر و یک خواهر داشتم. وضع زندگی متعادلی داشتیم. نیازمند نبودیم، مال‌ومنال زیادی هم نداشتیم که به چشم بیاید که متفاوت با دیگران باشیم.

کدخدای روستا، شبی ما را به خانه خود دعوت کرد. شخصی که لباس شهری به تن داشت و خیلی تروتمیز بود آنجا حضور داشت. این شخص خودش را معلم معرفی کرد و این‌که از مدرسه‌ای بنام مغانک فرستاده‌شده تا در روستای ما به کمک اهالی مدرسه‌ای بسازند تا بچه‌ها به روش جاری در کشور درس بخوانند. و در ادامه به پدرم گفت: «کدخدا می‌گوید شما میان مردم از نفوذ کلام بالایی برخوردارید، می‌توانید با اعمال‌نفوذ از مردم بخواهید کمک کنند تا زودتر مدرسه را بسازیم».

پدرم گفت: «خب، حالا کمک کردیم و مدرسه ساختیم، تکلیف پسر من چه می‌شود که باهوش است و علاقه دارد درس بخواند؟»

کدخدا در جواب گفت: «پسر شما هم مانند بقیه بچه‌های روستا از روی کتاب‌های دولتی یکدست از درس‌های نوین که آقای معلم آموزش می‌دهد تا بچه‌ها باسواد شوند آموزش می‌بیند. در مدرسه جدید پسر شما هم می‌تواند باسواد شود تا به مملکت خدمت کند.»

پدرم گفت: «اگر این‌طور باشد قبول می‌کنم. خودم هم کوره‌سوادی دارم حاضرم هر کاری از دستم برمی‌آید انجام دهم تا مدرسه زودتر ساخته شود.»

باهمت و پشتکار همگی در مدت کمی مدرسه چهار کلاسهای ساخته شد و دانش آموزان وارد مدرسه شدند و به‌طور رسمی مکتبخانه ملا احمد احمدی تعطیل و او بیکار شد. ناگفته نماند که طی مدتی که مدرسه در حال ساخت بود ملا احمد از منفی‌بافی و مضرات تدریس و آموزش‌ها در مدرسه دولتی فروگذار نبود.

هنوز یک ماه از راه‌اندازی و آموزش ما در مدرسه نگذشته بود معلم مدرسه پدرم را به مدرسه خواست و به او گفت: «این پسر شما سوادش بیشتر از چهار کلاس است. باید در کلاس‌های بالاتری ثبت‌نام کنید تا درس بخواند؛ حیف است در این سطح بماند.»

پدرم که تجربه‌ای در این کار نداشت از فامیل و اقوام نظرخواهی کرد. خودش عقیده داشت، بچه ۱۰ – ۱۲ ساله را به امید چه کسی تنها در جای دور رها کنم؟

درحالی‌که خانواده من به فکر یافتن فضای مناسب برای ادامه تحصیل من بودند، ازقضا مدرسه چمن سلطآن‌هم بعد از مدتی به خاطر به حدنصاب نرسیدن تعداد دانش آموزان در حال تحصیل تعطیل شد و کار ما خراب‌تر شد! مکتبخانه هم مدتی می‌شد تعطیل‌شده بود، ملا احمد هم به خاطر ناملایمات و لجبازی، دیگر مثل سابق دل به کار نمی‌داد.

برگشتیم سرخانه اول و اینکه بازهم به‌صورت آزاد کتاب‌هایی را که پدرم برایم تهیه می‌کرد مطالعه می‌کردم؛ حتی اگر شرایط مکتبخانه مناسب هم میشد دیگر حاضر نبودم به مکتبخانه برگردم. با تعریف‌هایی که معلم مدرسه از هوش و درایتم کرده بود رفتن به مکتبخانه به نظرم وقت تلف کردن بود برای من. مطالب همه کتاب‌ها را متوجه می‌شدم غير از درس‌های ریاضی که کسی نبود مطالب فنی آن را برایم تشریح کند و راه و رسم و حل فرمول‌ها را یادم بدهد.

یک سال به این منوال گذشت. اطرافیان پدرم را در فشار گذاشتند که حیف است پسرت با این هوش و علاقه‌ای که دارد ادامه تحصیل ندهد، برای راهنمایی هم گفتند بگذارید در مدارس الیگودرز ادامه بدهد. در آنجا اقوامی داشتیم که حمایت کردند مشکل تحصیل من تازه حل‌شده بود و با همه سختی‌هایش در شهر می‌ساختم، خوانین که صاحب روستا به‌حساب می‌آمدند پدرم را احضار کرده کلی دعوایش کرده بودند و گفته بودند: «پسر یک رعیت بدون اجازه ما چرا رفته در شهر تحصیل می‌کند؟». پدرم را مجبور کردند مرا به روستا برگرداند! یک سال بعد اتفاق جالبی افتاد. خواجه مهدی قلی خان باجور کدخدای یکی از روستاها که همسرش بچه‌دار نمی‌شد نگران بوده می‌گفته: «چون بچه‌ای از ما باقی نمی‌ماند، بنابراین نسل ما گم‌وگور می‌شود.»

در اصفهان به‌عنوان راهنمایی به او گفته بودند اگر کار عام‌المنفعه و دائم الخیراتی بکنی ثوابش همیشه به تو خواهد رسید و مردم در آینده به‌خوبی از شما یاد خواهند کرد.

همین طرز تفکر باعث شد در روستای اّ باریک بالا، مدرسه‌ای با هزینه شخصی خود احداث کرد و عده‌ای ازجمله من ثبت‌نام کردیم و مشغول تحصیل شدیم.

بااینکه شاگرداول بودم، این مقطع تحصیلی بر روی‌هم برای من سه سال طول کشید. علت اصلی آن‌هم این بود که شرایط زندگی در روستا برای معلمان مهیا نبود. بیشتر مواقع در سرما و گرما سر کلاس حاضر نمی‌شدند. درنتیجه کتاب‌ها تمام نمی‌شد تا امتحان بگیرند و قال قضیه را بکنند.

بالاخره با فراز و نشیب فراوان دوره ابتدایی را می‌توانم بگویم با نمرات خوب فارغ‌التحصیل شدم. در این شرایط نوجوانی شده بودم و در کارهای خانه و کشاورزی کمک می‌کردم.

مطالعه برایم عادت شده بود بدون کتاب نمی‌توانستم زمان را سپری کنم. پدرم به اقوامی که در شهر داشتیم سفارش می‌کرد برایم کتاب بگیرند و ارسال کنند. شاید اگر حمایت‌های پدرم نبود من هم مانند خیلی‌های دیگر در روستا بی‌سواد بار می‌آمدم.

یکی از عموهایم ساکن شهر دزفول بود. بنا به شرایط شغلی هرچند گاه یک‌بار به کشورهای عربی سفر می‌کرد، بااین‌حال مرا نزد خود برد و در دبیرستان پهلوی آن زمان ثبت‌نام کرد، مشغول تحصیل شدم.ا

خرج زیادی نداشتم. خوردوخوراکم با خانواده پدرم بود و هزینه تحصیلم را پدرم برایم ارسال می‌کرد. در مدرسه شاگرد نمونه شده بودم و مسئولین مدرسه از شرایط سخت زندگی در خانه عمویم آگاهی داشتند، سعی می‌کردند به نحوی با پرداخت مبلغی به‌عنوان جایزه و کمک‌هزینه هوایم را داشته باشند تا مجبور نشوم ترک تحصیل کنم و با دست‌خالی به روستا برگردم.

همین کمک‌ها از طرف مدرسه باعث شد برای ادامه تحصیل علاقه بیشتری نشان بدهم. کلاس دهم بودم که خانواده عمویم مجبور شدند به شهر دیگری نقل‌مکان کنند. شرایط به‌گونه‌ای بود که نمی‌توانستم با آنها بروم. بازهم تحصیل من با مشکل مواجه شد و ترک تحصیل کردم و به روستای خودمان بازگشتم.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده