توپخانه دوربرد-38
فرمانده گردان جناب سرهنگ آجوری (سرتیپ2 بازنشسته) در دفتر ثبت روزانه خود از حوادث روز سهشنبه سیام تیر ماه نوشته است:

در این روز به همراه سروان مهدی دامغانیان، سروان حسن طالبی و سرباز احمدی برای شناسایی اطراف شهر سوسنگرد و غرب آن (دهلاویه) عازم‌منطقه شدیم. در قسمت ضلع شمال شهر سوسنگرد یک تانک عراقی که خود را برای مسدود کردن شهر به آنجا رسانده بود توسط نیروهای خودی کاملاً منهدم شده بود. مردم بی‌گناه هر چه داشتند همه در زیر خاک مدفون شده بود. از وجود اهالی شهر حتی یک نفر نیز در شهر خبری نبود، گلوله‌های توپخانه و تانک و موشک شهر را کاملاً ویران کرده بودند. پل فلزی شهر که تنها راه ارتباطی شهر سوسنگرد با شهر بستان بود به کلی منهدم شده بود که تعدادی مشغول بازسازی و زدن پل جدید بودند. از روی پل مهندسی خود را به غرب سوسنگرد رساندیم. پس از طی مسافتی حدود دو کیلومتر مواضع عراقی‌ها را مشاهده کردیم که قبلاً برای هجوم به شهر در آنجا مستقر شده بودند. مواضع قبلی آنها کاملاً مشخص بود. تانک‌ها و نفربرهای پی‌ام‌پی و خودرو‌های سوخته آنان در منطقه پراکنده بود. عراقی‌ها تمام ساختمان‌های مشرف به شهر را با آنچه که در اختیار داشتند، برای دید و تیر خوب خراب کرده بودند. تمام تیرهای چوبی را بریده و برای سنگرهای خود استفاده کرده بودند. مواضع آنها به شکل نعل‌اسبی و به صورت یک دفاع دور تا دور که مشرف به سوسنگرد، الله‌اکبر، دهلاویه، مالکیه و حاجیه بود، آرایش یافته بود. پس از طی سه کیلومتر دیگر به طرف غرب سوسنگرد، به خط دفاعی دوم عراقی‌ها که باز به شکل نعل‌اسبی آرایش یافته بود، رسیدیم تعداد زیادی تانک و نفربر زرهی و یک قبضه توپ 130م‌م و تعدادی خودرو که توسط رزمندگان اسلام به آتش کشیده بود، مشاهده کردیم. عراقی‌ها هر چه آبادی و ساختمان در سر راهشان بود را به آتش کشیده بودند. چهره ظلم، ستم و ناجوانمردی کاملاً در منطقه مشهود بود. خط سوم آنها در روستای بردیه بود که به شکل دیواری از خاک به صورت مصنوعی بالا آمده بود و به خوبی سنگرسازی شده و کاملاً وسایل به جامانده در داخل آنها سوخته و از بین رفته بود. این مواضع در فتح عملیات الله‌اکبر در مورخه 31/2/60 به دست نیروهای خودی سقوط کرده بود و دشمن در این منطقه کاملاً تار و مار شده بود و اکنون نیروهای خودی از لشکر16 زرهی قزوین کاملاً در غرب سوسنگرد تا دهلاویه آرایش یافته و این منطقه را در اختیار دارد. به طوری که حدود 11 کیلومتر در غرب سوسنگرد پیشرفت داشته و یگان‌های زرهی و توپخانه در این منطقه با روحیه بسیار عالی در مقابل دشمن شکست خورده در سنگرهای خود باایمان راسخ آماده اجرای مأموریت می‌باشند. از کلیه مناطق شناسایی کردیم و عکس گرفتیم. در بازگشت در شهر سوسنگرد سرگرد داود مشیری فرمانده گردان343 توپخانه130م‌م گروه33 و سروان کشاورز معاون ایشان را که جهت شناسایی آمده بودند را ملاقات کردیم و سپس به مواضع خود بازگشتیم.

حوادث روزهای چهارشنبه سی‌ویکم تیر الی پنجشنبه یکم‌مرداد 60

در روز 60/04/31، من و جناب سروان صالحی و دیگر نفرات آتشبار یکم مشغول جابه‌جایی آتشبار بودیم. همه تلاش ما در این روز استقرار در موضع جدید بود (جابه‌جایی توپ‌ها و وسایل و مهمات و…) آن شب را من به واسطه شرایطمان تصمیم گرفتم با تعدادی از نفرات آتشبار که از روز گذشته برای احداث سنگر به آنجا اعزام شده بودند، بمانم. شب در سنگری که احداث کرده بودیم، مشغول صرف شام بودم که ناگهان یک عقرب سیاه را بالای سرم در کنار سنگر مشاهده کردم. خواستم آن را بکشم که ناگهان دستم را گزید. چنان سوختم که نمی‌توانستم آن سوزش را تحمل کنم. عرق سردی بدنم را فرا گرفت سپس دردی که توصیف ناکردنی است شروع شد. سوزش به همراه درد، پزشکیاری که در موضع ما بود به کمکم رسید، ولی فایده‌ای نداشت، او یک آمپول ضدحساسیت به من تزریق کرد، ولی واقعاً نمی‌توانم آن وضعیت را توصیف کنم. دو روز بعد از آن، می‌خواستم یخدانی را که در کنار سنگرم بود، تمیز و جابه‌جا کنم. وقتی آن را برداشتم مشاهده نمودم زیر یخدان مار بزرگی خوابیده است. آنجا خنک بود و مار در آن محل خنک آرام گرفته بود. بعد از اینکه مار حرکتی کرد او را نکشتم و گذاشتم برود دنبال سرنوشت خودش زیرا ما جای او را گرفته بودیم. سرباز یوسفی که نزدیک من و شاهد صحنه بود برای کشتن مار اقدام نمود که مانع شدم و گفتم، یوسفی شاید خداوند به خاطر لطفی که به این مار سمی می‌کنیم ‌ما را ببخشد. بعد از گزش عقرب و گرفتاری ایجاد شده، حدود ساعت2400 بود که ناگهان عراقی‌ها به شدت سراسر منطقه را زیر آتش گرفتند. این تیراندازی‌ها در شب نشانه ترس عراقی‌ها از حمله قریب‌الوقوع رزمندگان اسلام بود. روز سختی را گذرانده بودیم، از یک طرف گرمای شدید از طرف دیگر جابه‌جایی یگان و تلاش در گرمای سوزان. دیگر رمقی برایم نمانده بود، فقط مانده بود که عقرب هم من را نیش بزند. در داخل سنگرها از سقف تا دیواره‌های سنگرها را نایلونی انداختیم تا از حشرات موذی در امان باشیم، اما مرتباً رفت و آمد آنها را می‌دیدیم، همانند آکواریومی شده بودیم که آنها از ما دیدن می‌کردند. ما نمی‌بایست برای زندگی آنها مزاحمت ایجاد می‌کردیم، زیرا آنها هم محبت را درک می‌کنند.

صبح روز 1/5/60 رفته‌رفته کلیه نفرات آتشبار به موضع جدید آمدند. همه نفرات در گرمای بالای 50 درجه و زیر آفتاب سوزان مشغول پیاده کردن وسایل و احداث سنگر و تکمیل موضع بودند. در آن گرمای طاقت‌فرسا برای جلوگیری از گرمازدگی از قرص نمک استفاده می‌کردیم تا مقاومتمان را بالا ببرد. وسایل ما شامل تخته تراورس، آهن، جعبه‌های آهنی، گلوله‌های تانک، پلیت، گونی و دیگر وسایل مرتبط بودکه در حداث سنگرها از آنها استفاده می‌کردیم.

 دشمن در آن روز ضلع جنوبی مواضع ما را هدف قرار داد که خوشبختانه آسیبی ندیدم. عملیات آماده‌سازی سنگرها را سعی می‌کردیم از ساعت 0400 به دلیل خنک بودن هوا انجام دهیم. بالأخره با کلی تلاش، در مواضع جدید مستقر و خیلی زود عملیاتی شدیم. سنگر توپ‌ها به ناچار در دشت بازی قرار گرفته بود و جنس خاک و زمین منطقه به گونه‌ای بود که می‌بایست سنگرها مرتباً ترمیم‌می‌شدند.

آتشبار سوم به فرماندهی ستوان‌یکم حسین اعتمادی به روستای متعات در حاشیه رودخانه کرخه نزدیک شهر حمیدیه تغییر مکان داده بود و منطقه آتشبار سوم را نی و بوته زارهای فراوانی پوشانده بود که از گرد و غبار جلوگیری می‌نمود. در منطقه طراح قرار بود لشکر16 زرهی عملیاتی را انجام دهد که در همین راستا جابه‌جایی‌هایی صورت می‌گرفت. همه در تکاپو بودند تا بتوانند با عقب راندن دشمن در این منطقه مزیتی برای نیروهای خودی به دست آورد. پس از جاری ساختن آب در نواحی کرخه‌کور، روستای طراح در جنوب حمیدیه را به علت دارا بودن اندکی ارتفاع، آب فرا نگرفته بود، لذا متجاوز این نقطه را مانند سرپلی در شمال کرخه‌کور نگهداری می‌کرد. به این ترتیب امکان یک تهدید بالقوه را برای قطع جاده سوسنگرد-حمیدیه و بستن عقبه نیروهای خودی در غرب سوسنگرد و الله‌اکبر به وجود می‌آورد که از دید فرماندهان ارتش پنهان نمانده بود. لذا برای از بین بردن این تهدید احتمالی قرار بود تیپ3 لشکر16 زرهی قزوین عملیاتی را انجام دهد تا نیروهای متجاوز را از طراح به پشت رودخانه کرخه‌کور عقب براند و این سرپل دشمن را منهدم نماید.

سروان مهدی دامغانیان (سرتیپ2 بازنشسته) رئیس رکن یکم گردان388 از حوادث و اتفاقات روزهای پنجشنبه یکم الی دوشنبه پنجم‌مردادماه در دفتر ثبت روزانه خود نوشته است:

روز پنجشنبه 1/5/60 قرار بود با هماهنگی قبلی، دیدبان جدید ستوان کریمی را به دیدگاه شحیطیه ببرم که بعد از هماهنگی‌های لازم در گردان به همراه ستوان جاجرمی و کریمی و سرباز توانا به طرف دیدگاه به راه افتادیم. به دیدگاه رسیدیم و ستوان سلیمانیان دیدبان قدیم را ملاقات نمودیم که در حال انجام وظیفه بود. بعد از مدتی اقامت در دیدگاه و بررسی کامل منطقه، به طرف نیروهای پیاده دشمن که حدود 5/3 کیلومتر با ما فاصله داشتند حرکت کردیم. با نزدیک کردن فاصله خودمان با دشمن، حرکات دشمن برایمان کاملاً محسوس بود و تانک‌های دشمن را به خوبی مشاهده می‌کردیم. گلوله‌های مختلفی به زمین اصابت می‌کرد و ما شاهد انفجار گلوله‌های نیروهای خودی در مواضع دشمن بودیم. بعد از بررسی خطوط دشمن، به علت گرمای شدید هوا و در تیررس قرار گرفتن دشمن و خطرناک بودن شرایطمان به دیدگاه عقب بازگشتیم و ستوان کریمی را در دیدگاه مستقر کردیم تا با ستوان سلیمانیان دیدبان قدیم به منطقه توجیه شود و انجام وظیفه نماید. از تپه‌های شحیطیه تا ارتفاعات الله‌اکبر تانک‌های سوخته و لاشه‌های خودروهای منهدم شده و انسان‌های دفن‌شده منظره‌ای را ترسیم نموده بود که آزاردهنده بود. با مشاهده آن صحنه‌های دل‌خراش و دردناک بالأخره با هزار فکر و خیال به موضع گردان برگشتیم. در گردان متوجه شدم که لاستیک خودروی یخ در اهواز ترکیده و آن روز در گرمای شدید تا ساعت1900 نفرات بدون یخ مانده واقعاً در شرایط بدی به سر می‌بردند.

 

منبع: توپخانه دوربرد  در سال 1360 ؛ اصلاني، علی اکبر،1398 ، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده