مرد روزهای نبرد
بخش چهارم- صد ساعت مصاحبه با امیرآذرفر امیر غضنفر آذرفر- 11 همانطور که انتظار داشتم و در فیلم مستند دیده بودم امیر آذرفر باصلابت شروع به سخن کردند و مرا به وجد آوردند: سلام بر ملت سلحشور، تلاشگر، کوشا و دارای فرهنگی سترگ و متمدن. با حفظ حرمت و ادب و نزاکت، یکی از امیران بازنشسته ارتش جمهوری اسلامی ایران هستم. به خاطر تجربیاتی که طی خدمت کسب کردهام و علاقه دارم، بعد از بازنشستگی و با توجه به سن و سالی که دارم بیکار ننشستهام، به جلسات و همایشهای زیادی دعوت میشوم.

از من می‌خواهند برایشان از جنگ هشت‌ساله، بخصوص در رابطه با کربلای هفت حرف بزنم و تجربیاتم را در اختیار دانشجویان قرار بدهم و از خاطراتی که از زمان جنگ دارم برای آنها تعریف کنم تا دیگران هم در جریان حماسه‌آفرینی ارتش این مرزوبوم قرار بگیرند. طی این نشست­ها و رفت­و­آمدها به این‌گونه مجالس و با سؤال‌هایی که از من می‌شود به تجربه دریافته­ام که درباره خدمات ارتش طی هشت سال دفاع مقدس کم گفته‌شده و مردم تشنه شنیدن و دانستن درباره آن هستند. هر کاری باید فصلش رسیده باشد و به موقعش انجام شود. اگر میوه کال چیده شود خوردنی نمی‌شود بلکه آن را ضایع کرده از بین برده‌ایم. اکنون‌که در حال تعریف این خاطرات هستم احساس می‌کنم موقع برداشت محصول رسیده است، چون کسانی مانند شما مشتاق هستید آن را بشنوید، ثبت کنید و به نفع جامعه به یادگار بگذارید.

خیلی‌ها پیشنهاد می‌کنند با من مصاحبه کنند. حتی افرادی چندی پیش آمدند اینجا و صد ساعت وقت و انرژی من و خانواده‌ام را گرفتند. پرسیدند و یادداشت کردند و مدت‌ها ما را از کار و زندگی انداختند! ما همه آنها را تحمل کردیم. اما مدت‌ها از آن زمان گذشته حتی یک‌بار یکی از آنها نیامد به ما بگوید بر سر آن یادداشت‌ها و صد ساعت مصاحبه چه آمد و چه شد؟ اصلاً چه نیازی بود آن‌همه زمان و وقت مرا بگیرند. شاید هم کاری صورت داده باشند که من اطلاع ندارم. آیا من نباید در جریان باشم حاصل آن‌همه بحث و وقت‌گیری از ما و خانواده ما چه شد؟ کار آنها اثر سوئی روی من و خانواده‌ام گذاشت که پس‌ازآن دیگر به هیچ‌کس وقت ملاقات نمی­دهم مگر اینکه شناخت داشته باشم و پی به نیت آنها برده باشم. بعضی‌ها ناراحت می‌شوند و می‌دانم پشت سرم حرف‌هایی هم می‌گویند چون از اصل ماجرا خبر ندارند.

صد ساعت زمان زیادی است برای من که پا به سن گذاشته‌ام و توانایی محدودی دارم. خیلی‌ها فکر می‌کنند من هنوز همان آذرفر سی سال پیش که مانند شیر می‌غریدم و در شب‌های بوران و کولاک به‌تنهایی راه می‌افتادم و نگهبانان، دژبان‌های واحدهای مستقر در منطقه فرماندهان وقت واحدهای رزمی را در خواب غافلگیر می‌کردم هستم

واقعیت این است قصد نداشتم به گروه شما هم وقت ملاقات بدهم، اما وقتی دیدم پای هم‌رزم خودم در بلندی‌های صعب‌العبور حاج عمران وسط است از انصاف به دور دانستم دست رد به سینه‌اش بزنم، این بود که به آرش پسرم گفتم، بگو بیایند.

و حالا با دیدن شما که تا این حد مشتاقید و بسیجی وار قدم درراه گذاشته از تهران تا اصفهان را مشتاقانه و به‌صورت خودجوش آمده‌اید، قدم روی چشم من گذاشته‌اید. حالا خرسندم که در خدمت شما هستم گرچه فعلاً دست‌تنها هستم و نمی‌توانم آن‌طور که شایسته است از شما پذیرایی کنم. اگر آرش و همسرش نبودند باید غذای خودم را هم از بیرون تهیه می‌کردم.

میدانم مشتاق هستید درباره دوران خدمت سربازی‌ام در مناطق جنگی و قبل از آن برای شما صحبت کنم؛ اما همیشه و در همه حال خودم را سرباز و آماده خدمت میدانم. حال اگر عده­ای دوست ندارند آذرفر دیده شود و یا بهتر بگویم می‌خواهند فراموش شود! آن دیگر دست من نیست؛ اما هنوز دوستانی دارم که فراموشم نکرده‌اند، لطف می‌کنند و مرا برای شرکت در مراسم و همایش‌های زیادی دعوت می‌کنند.

تیمسار آذرفر با صدای بلند می‌خندند و در ادامه می‌گویند: «این عملیات کربلای هفت همه خدمات ارزنده مرا زیرپوشش خود قرار داده، طوری رفتار می‌شود انگار من طی دوران خدمتم کار دیگری صورت نداده‌ام غير از همین عملیات، درحالی‌که سوابق من بر همه روشن است جای انکار نیست. »

چند لحظه مکث کردند و دوباره ادامه دادند: «در مقطعی که لشگر64 و کلاً ارتش اوضاع مناسبی نداشت، امیر حسنی سعدی فرمانده نیروی زمینی وقت با شناختی که از من داشتند به من مأموریت دادند لشگر را تحویل بگیرم و سروسامانی به اوضاع آن بدهم. این را قبلاً چند جا هم گفته‌ام که چه شرایطی بر فضای ارتش حاکم بود و چه هجمه‌ای از ناملایمات روی دوش نظامیان سنگینی می‌کرد.

زمانی فراهم‌شده بود تا تعصب و غیرت و خوبی‌های ناشناخته زیر خاکستر پنهان، فرصت ظهور پیدا کنند و خودی نشان بدهند.

به پرسنل لشگر گفتم: الطاف الهی شامل حال ما شده تا ارزش‌های نظامی خود را در قالب عملیاتی به ظهور برسانیم. قبلاً فرماندهان من ازجمله حسن تاج‌بخش، ناصر نادری زاده، صالحی که فرمانده تیپ بودند و آدم نژاد و بقیه، به من گفته بودند شما فقط اجازه عملیات را بگیرید بقیه‌اش با ما.

بعضی‌ها هم بودند کارشکنی می‌کردند و پشت سر پرسنل من بدگویی می‌کردند. مثلاً در مورد آدم نژاد حرف‌هایی می‌زدند و می‌گفتند: نمی‌شود به این شخص اعتماد کرد.

من به این افراد گفتم: من با آدم نژاد نان‌ونمک نخورده‌ام اما این را میدانم که به وطن خودش خیانت نمی‌کند. خسرو آدم نژاد را می‌شناختم. وقتی می‌خواست عملیات برود به‌قدری شور و شوق نظامیگری داشت و نترس بود انگار می‌خواست عروسی برود.

آدم نژاد وقتی در مانور شرکت می‌کرد به‌قدری جدی عمل می‌کرد فکر می‌کردیم در عملیات واقعی شرکت کرده‌ایم. با این شرایط، عده‌ای قصد داشتند شخصیت نظامی او را خدشه‌دار کنند و پشت ما را خالی کنند که عملیات نکنیم، وجود چنین افرادی بود که ما را برای انجام عملیات ترغیب و پشت‌گرم می‌کرد که من با فرمانده نیرو حسنی سعدی چنان قرص و محکم درباره صدور اجازه عملیات حرف می‌زدم. اگر در مورد انجام کاری عقیده استوار نداشته باشید روی تصمیم شما اثر می‌گذارد. همین منفی‌بافی‌ها گاهی مرا هم ناامید می‌کرد و مجبور می‌شدم به عواقب تصمیمی که گرفته بودم بیشتر فکر کنم.

واقعیت این است در مورد شما هم اول فکر کردم به خاطر رفاقت و دوستی می‌خواهید به دیدن من بیایید؛ اما بعد متوجه شدم عرق ملی باعث شده که به‌صورت خودجوش برای ثبت خاطرات بنده آمده‌اید و حالا به خاطر روحیه بسیجی وارتان به شما احترام می‌گذارم. من آذرفر، کسی نیستم به خاطر رفاقت و دوستی پا روی عرق ملی وطنی خودم بگذارم و به کسی باج بدهم.

شما مرا یاد فرمانده هان و پرسنل جانباز خودم در آن مقطع می‌اندازید که فداکارانه در رکاب من بودند و از جان خودشان مایه می­گذاشتند.

خوشحالم که در کنار شما هستم و هر آنچه از دوران خدمت به یاد دارم در اختیار شما می­گذارم تا ثبت کنید.

شاید اگر زودتر کار نوشتن خاطرات صورت می­گرفت من هم ذهنم یاری می­کرد و مطالب بیشتری بیان می­کردم. علاوه بر اینکه نظامی هستم، اهل‌قلم هم هستم و گاهی چیزهایی می­نویسم. کتاب رزم تکاور را خودم ترجمه کرده­ام و نوشته­ام. سال 1347 چاپ و منتشرشده است؛ اما خبردارم که در قفسه­ها خاک می­خورد و به نحو شایسته­ای از محتوای آن بهره نمی­برند.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده