هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر- بخش بیستم و نهم
هورالعظیم راوی: سرهنگ خلبان بازنشسته محمدرضا دژبادران حمله خیبر یکی از عملیاتهای مهم در دوران ۸ سال دفاع مقدس بود. عملیاتی که آن را میتوان از هر نظر در ردیف عملیاتهای موفق و پیروز نیروهای مسلح ایران قرار داد که هوانیروز در رأس آن قرار داشت.

اسفندماه ۱۳6۲ بود. در آن زمان، فرماندهی گروهان یکم گردان هجومی پایگاه پشتیبانی هوانیروز اصفهان بودم. تمام جوانب را برای اجرای عملیات خیبر بررسی کرده بودند. در ابتدای امر دستور دادند تا تمام اساتید خلبان برای انجام پرواز در شب، خود را به مرکز آموزش هوانیروز اصفهان معرفی نمایند. تأكيد دوم این بود که پرواز شب به‌طور حتم به‌صورت ناوبری و روی آب صورت پذیرد. من نیز یکی از استادخلبانان بالگرد-214 بودم که باید خودم را در بعدازظهر همان روز به مرکز آموزش معرفی می‌کردم. همراه با من، استادخلبانانی مثل منوچهر زرگرانی ، بهمن خلیلی، خیرالله شهبازی، ابراهیم کبیری نژاده، عباس نوفل، ابراهیم حاتمی و تعداد دیگری هم از گردان هجومی انتخاب شده بودند.

اولین مرحله‌ی پرواز شبانه را همان شب بر روی باتلاق گاوخونی اصفهان انجام دادیم. آن شب من با خلبان نعمت‌الله زحمتکش هم‌پرواز بودم که همین دوماه قبل در اثر سقوط با بالگرد به رحمت خدا رفت. پس از پرواز، یکی از خلبانان از افسر عملیات هوانیروز پرسید:

 – خلبانان بالگردها تا قبل از امشب، اقدام به چنین پروازی با این شرایط نکرده بودند. آیا هوانیروز از تشکیل چنین پروازهایی منظور و هدف خاصی را دنبال می‌کند؟

او در جواب گفت:

– روند آموزش بسیار خوب و در حد قابل‌قبول بود. انتظار فرماندهان و مسئولین در پرواز شب‌های آینده باید در حد بسیار بالایی برآورده شود. من در حال حاضر نمی‌توانم جوابی به شما بدهم. انشاء الله نتیجه‌ی آن را در آینده، خواهید دید.

و در پی سخنانش گفت:

«فردا صبح با تجهیزات کامل برای اعزام به مأموریت، در پایگاه آماده باشید!»

ما نیروهای هوانیروز، در طول ۸ سال دفاع مقدس، بارها و بارها اقدام به نوشتن وصیت‌نامه کردیم. این کار را قبل از رفتن به هر مأموریتی انجام می‌دادیم. پس از پایان مأموریت، اگر اتفاقی برایمان رخ نمی‌داد، به یکدیگر (تولدت مبارک) می‌گفتیم و اقدام به از بین بردن وصیت‌نامه نوشته‌شده تا مأموریت آینده می‌کردیم. هرچند افسر عملیات حرفی از حمله و عملیات نزد، اما با گفتن جمله‌ی آخر حدس زدیم که باید عملیات و حمله‌ای در پیش باشد. بیشترین حدس و گمان‌ها هم پرواز بر روی خلیج‌فارس بود. به هر صورت، تا ساعت سه نیمه‌شب اقدام به پرواز شبانه کردیم و پس از آن به خانه رفتیم. به منزل که رسیدم، همسرم بیدار بود. در حین باز کردن بندهای پوتین به او گفتم:

– وسایلم را آماده کن ! فردا عازم مأموریت هستم. یکه خورده گفت: به همین زودی؟ تو که تازه از مأموریت آمدی! در جوابش گفتم: چه توقعی داری؟ ما هنوز درگیر جنگ هستیم.

خندید و گفت: «من که نگفتم جنگ تمام شده. تو چهار روز پیش از مأموریت بازگشتی. سه شبانه‌روزش را هم پرواز شب بودی. تو این بیست‌وپنج‌شش ساعت چطوری می‌خواهی استراحت کنی؟»

سريع فهمیدم بازهم اشتباه کرده است. با خنده گفتم:

– «کدام بیست‌وپنج شش ساعت؟ الآن ساعت پنج صبح است و دو ساعت بیشتر وقت ندارم.»

این بار هردو باهم خندیدیم و او گفت:

– «ای داد بیداد. شما گفتی فردا و من فکر کردم که بیست‌وچهار ساعت دیگر می‌روی.»

و بلافاصله رفت که لوازم مأموریتم را آماده کند. او در حال جمع‌وجور کردن وسایل بود و من کنار بسترهای دو دختر کوچکم ایستاده و چشم به صورت‌های معصوم آنها که در خواب ناز بودند، دوخته بودم. ساعت 4/ 5 صبح بود و

دلم نمی‌آمد آنها را بیدار کنم. می‌دانستم وقتی از خواب بیدار شوند و بفهمند بدون خداحافظی به مأموریت رفته‌ام، پاک دمق و دلخور می‌شوند. دختر نسبت به پدر علاقه‌ی بخصوصی دارد و پدر هم نسبت به او، همین فطرت در وجودش هست. یاد مادر خدابیامرزم افتادم که همیشه می‌گفت "دختر غمخوار باباست و پسر پشتیبان مادر ". و بازهم می‌دانستم اخم‌هایشان تا چند روز توی صورتشان است تا وقتی در اولین فرصت با آنها تماس بگیرم.

هرچه به خودم فشار آوردم آنها را از خواب بیدار کنم، نتوانستم. مثل دفعات قبل آخرین نگاه را به آنها کردم و از در خانه، خارج شدم. وارد پایگاه که شدم همه را مثل خودم ساک به دست و کیسه‌خواب به دوش دیدم که در حال رفتن به‌سوی باند پرواز هستند. نزدیک گردان، با بهمن خلیلی مصادف شدم. از دوستان صمیمی و هم پروازان قدیمی بود. مأموریت‌های بسیاری با او بودم. بهمن به قول یکی از خلبان‌ها "مرد همیشه خندان" بود. بعضی مواقع با این اسم هم ‌صدایش می‌کردیم. چشمانم با تعجب روی دسته ساک پروازش میخ‌کوب ماند. دو ماسک شیمیایی از دسته ساکش آویزان بودند. با همان لحن اما با شوخی پرسیدم:

– تو یک نفر هستی یا دو نفر؟ منظورم را فهمید و با قهقهه‌ای بلند گفت: «بیا و خوبی کن!»

بی‌توجه به جواب او، ساک و کیسه‌خوابم را زمین گذاشتم و با اشاره به وسایلم که حواسش باشد، به‌سوی انبار راه افتادم. هنوز چند قدم نرفته بودم که از پشت سرم داد زد:

– پس کجا می‌روی؟ نیمرخ نگاه کردم و گفتم: ماسک. می‌روم انبار ماسک بگیرم.

با لحنی آنچنانی که بین ملامت و خنده بود، اشاره به یکی از ماسک‌ها کرد و گفت:

– پس این را برای عمه‌ام گرفتم؟ تازه آن موقع بود فهمیدم تلنگرش برای چه بود. برای من هم ماسک گرفته بود.

سرهنگ فیروزان و سرگرد ناظوری که از گردان بیرون آمدند، حرفمان قطع شد و به‌سوی آنها رفتیم. هردو از فرماندهان خوب و استادخلبان‌های ورزیده بالگرد214 بودند. بچه‌های گردان هم با آنها خیلی صمیمی بودند. اصولاً خیلی کم دیده شده که یک فرمانده یا رئیس هر دو خصلت خوب بودن و مدیریت خوب را توأم باهم داشته باشد. آن دو که فرمانده و معاون گردان ما (هجومی) بودند هر دو سیرت را داشتند.

همان‌ها هم باعث شده بودند وجهه‌ی خوبی در بین نیروهای گردان داشته باشند. سرگرد ناظوری طبق معمول همیشه زبان بی ترمزش به کار افتاد و بعد از گرفتن احترام و سلام ما، ليست نیروهای عازم مأموریت را به دستم داد و با گفتن یک متلک خنده‌دار، به‌سوی خط پرواز روانه‌مان کرد. در آن مأموریت به‌عنوان سرپرست تیم بالگردهای214 انتخاب شده بودم. لیست و سفارش‌ها را از او و سرهنگ فیروزان گرفتم و به‌سوی بالگردهای باند دویدیم. تا غروب در حال رتق‌وفتق مسائل پرواز تیم بودم. همه دست‌به‌دست هم داده بودیم و تلاش می‌کردیم. هشت فروند از بالگردهای گردان ما در مرحله‌ی اول، باید پرواز می‌کردند. در حال توجيه بقیه نیروها برای آن مأموریت بودم که سرهنگ فیروزان به کنارم آمد و نسبت به بچه‌ها بازهم سفارش کرد. فرمانده‌ی گردان بود و حق داشت که دغدغه نیروهایش را داشته باشد. همه سوار بالگردها شدند. فیروزان برای بار سوم دستم را گرفت و گفت:

– «رضا! حجم عملیات خیلی سنگین است. بازهم تأکید می‌کنم. حواست خیلی به بچه‌ها باشد. این بچه‌ها اکثراً خانواده و زن و بچه دارند.»

با خنده از او پرسیدم: «چرا این دفعه این‌قدر سفارش می‌کنی؛ شاید از توان من خارج باشد؟»

در جوابم گفت: «سرپرست و فرماندهی تیم هستی و به لیاقتت اطمینان دارم. من و حسین (سرگرد ناظوری) هم فردا پس‌فردا به شما ملحق خواهیم شد. برو به امید خدا!»

در باندهای گردان‌های تک و شینوک و قرارگاه هم جنب‌وجوش جریان داشت. آنها هم مثل ما عازم مأموریت بودند. افسر عملیات گردان(منوچهر زرگرانی) هم از راه رسید و دستور پرواز داد. پیشقدم پرواز، بالگردهای گردان شینوک بودند و بعد از آنها، ما از زمین بلند شدیم. سومی هم بالگردهای جنگنده و شناسایی گردان تک بودند. آسمان اصفهان در آن تاریک‌روشن شب یکباره پراز  بالگردهای هوانیروز شد که بال‌زنان به‌سوی منطقه جنوب راهی شدند. از پشت شیشه‌های جلو و کناره‌ها و زیر پا مردم را می‌دیدیم که برایمان در حال دست تکان دادن هستند. به خدا قسم آن دست تکان دادن‌ها و آن تشویق‌ها آنچنان در روحیه‌ی ما تأثیرگذار بودند و آنچنان قلب‌های ما را گرم می‌کردند که بعضی مواقع اشک در چشمانمان جمع می‌شد.

هوا کاملاً تاریک بود که در پایگاه هوانیروز مسجدسلیمان فرود آمدیم. به‌سختی هم فرود آمدیم. در میان تاریکی مطلق و طوفانی که تازه شروع شده بود. کوچکترین غفلتی موجب می‌شد بالگردها به یکدیگر برخورد کنند؛ اما با توکل به خدا سالم فرود آمدیم. از زردکوه که به پائین سرازیر شدیم، باد و باران هم شروع شد. خیراله شهبازی که هم پروازم بود، زیر لب زمزمه کرد:

– «خدا نوکرتیم! بگذار به منطقه برسیم. اونجا هرکاری دلت خواست بکن. اصلاً سیل ببار!»

شهبازی هم از خلبان‌های ناب گردان بود. صدای کلفتی داشت و وقتی عادی حرف میزد، انگار یک بلندگوی بزرگ استریو فونیک ۷ باندی بود که صدا پخش می‌کرد.

بالاخره در میان آن باد و طوفان و رگبارهای شدید باران در داخل پایگاه هوانیروز مسجدسلیمان فرود آمدیم و بالگردها تجدید سوخت کردند. هرچه انتظار کشیدیم که بارش باران قطع شود، فایده که نداشت هیچ؛ بلکه شدت آن بیشتر هم شد. دستور بود در اهواز فرود بیاییم. به‌ناچار از زمین بلند شدیم و به‌طرف اهواز پرواز کردیم. دید بسیار کم و امکان ادامه‌ی پرواز در میان آن طوفان بسیار مشکل بود. اگر داخل بالگردها نیرو نداشتیم، هرطور بود تا اهواز پرواز می‌کردیم؛ اما با آن وضعیت نمی‌شد ریسک کرد. در یک تماس رادیویی به خلبان‌ها گفتم "فاصله بالگردها را از یکدیگر بیشتر کنند." آنها پیشنهاد کردند: "برگردیم". اصرار به رفتن نکردم، چون وضعیت آنها را درک می‌کردم. اکثر آنها مثل خودم استادخلبان بودند و ریسک را جایز نمی‌دانستند. آهسته دور زدم و دستور بازگشت بااحتیاط را به بقیه هم دادم. با مسئولین در اهواز هم علت بازگشت را طوفان و خرابی هوا عنوان کردم. آن شب را بالاجبار در پایگاه مسجدسلیمان خوابیدیم و صبح به‌سوی دارخوین پرواز کردیم. هنوز در دارخوین مستقر نشده بودیم که دستور دادند: «خلبانان با وسیله‌ی نقلیه‌ی زمینی به اهواز بازگردند». با دو دستگاه مینی‌بوس از دارخوین به اهواز و از آنجا به هتل آستوریا (قیام) رفتیم. تعدادی از نیروهای سپاه و نفراتی از خلبانان بالگرد نیروی هوایی و دریایی ارتش را هم در هتل دیدیم.

وضعیت آن‌چنان پنهانی و در خفا بود که اطلاعات زیادی در رابطه با عملیات نداشتیم و هر لحظه هم بر تعجبمان اضافه می‌شد. دو سه روز در هتل با نشان دادن فیلمی از یک جزیره و توجیه توسط فرماندهی وقت هوانیروز (سرهنگ

محمدحسین جلالی) و یک نفر خلبان بالگرد نیروی دریایی ارتش گذراندیم. آن دو نفر هم اطلاعات زیادی در رابطه با عملیات آینده نداشتند. فقط از توضیحاتی که خلبان نیروی دریایی در رابطه با نحوه استفاده از لایف ژاکت در مواقع اضطراری و افتادن در داخل آب داد، حدس زدیم عملیات باید بر روی خلیج‌فارس باشد. در آخرین لحظه بود که اطلاعات ناقصی گرفتیم که پرواز در جزایر مجنون و جاهایی است که عمق آب در حدود 5 متر پیش‌بینی شده است. با شنیدن جزایر مجنون، عملیات بر روی خلیج‌فارس هم از ذهنمان خارج شد.

دسته‌های پروازی در همان سالن هتل انتخاب شدند و بازهم من به‌عنوان فرماندهی یکی از دسته‌ها انتخاب و با دیگر سرپرستان توجیه شدم. پس از توجیه، با نفرات تیم خودم با همان مینی‌بوس‌ها به دارخوین بازگشتیم. یکی از مواردی که با افراد تیم هماهنگ کردم، نحوه‌ی پرواز در جزایر مجنون و بین نیزارها بود. باتجربه‌ای که از پروازهای در جزایر داشتم، به آنها توصیه کردم "حتماً در بین نیزارها نزدیک به یکدیگر پرواز کنند تا اگر اتفاقی برای بالگردی رخ داد، سریع بتوانند به داد او و سرنشینانش برسند".

فشردگی و ارتفاع نی‌ها در جزایر مجنون، به حدی زیاد بود که اگر اتفاقی برای بالگردی رخ می‌داد، پیدا کردن آن بسیار مشکل بود. این توصیه من در خیلی موارد نتیجه داد.

فردای آن روز از منطقه‌ی جفیر دستور دادند تا به‌غیراز یک بالگرد، بقیه‌ی بالگردهای تیم به‌سوی آن منطقه پرواز کنند. در انتخاب آن بالگرد با مشکل مواجه شدم. خلبان‌های تیمم آن‌قدر مشتاق بودند که هیچ‌یک از آنها قبول نمی‌کرد در دارخوین بماند. بالاخره این مشکل را هم با من بمیرم و تو بمیری و قول این‌که شما هم در اولین فرصت به ما ملحق خواهید شد، حل کردم. خوشبختانه فردای همان روز آن‌یک فروند هم به ما ملحق شد. هم‌پرواز من در پرواز به جفیر، خلبان عباس نوفل و کروچیف گروهبانیکم اسدی بود.

به منطقه‌ی جفیر که رسیدیم، دریایی از انواع بالگرد و نیروهای پیاده و مقدار متنابهی مهمات دیدیم. همان‌جا بود که فهمیدیم با عملیات سنگینی مواجه هستیم. هلی‌برن آن‌همه نیرو و آن مقدار مهمات و تجهیزات آن‌هم با پروازهای شبانه و در تاریکی شب، کار آسانی نبود. تعداد انگشت‌شماری از بالگردهای نیروی دریایی و هوایی ارتش هم در بین بالگردهای ما به چشم می‌خوردند. خلبانان آنها که تا آن روز در چنین مأموریت‌هایی با آن شرایط شرکت نکرده بودند، همان لحظه، انصراف خود را به علت عدم آموزش در چنان مناطقی اعلام کردند. ایرادی به آنها نمی‌توانستیم بگیریم و حق داشتند. این مسأله در همان شب اول با از دست رفتن یکی از بالگردهای شینوک ما و شهادت دو خلبان و یک کروچیف ثابت شد. البته از تعدادی از هاورکرافتهای نیروی دریایی ارتش در روزهای آینده در بین نیزارها برای جابه‌جایی نیرو استفاده شد. اما از بالگردهای شینوک نیروی هوایی ارتش تا زمانی که من بودم، استفاده‌ای در عملیات خیبر نشد.

اولین پرواز در شب حمله را بالگردهای شینوک با هلی‌برن نیرو و مهمات به داخل جزایر مجنون انجام دادند. آنها پیش‌قراول پروازهای بعد شدند.

اولین پرواز ما یک تیم 6 فروندی بود. می‌بایست در آن پرواز، نیرو و مهمات می‌بردیم و مجروح بازمی‌گرداندیم. به نقطه‌ی فرود که رسیدیم، باید با شرایطی که افسر رابط برایمان تدارک دیده بود فرود می‌آمدیم و پس از تخلیه‌ی نیرو و مهمات و سوار کردن مجروح، از جا کنده می‌شدیم. به نقطه که رسیدیم اقدام به فرود کردیم. نفرات روی زمین در حال تخلیه مهمات بودند که یکباره صدای تیراندازی و برخورد گلوله‌ها را در اطراف بالگردها شنیدیم و مشاهده کردیم و جرقه‌های آتش ناشی از برخورد گلوله‌های توپ را با زمین و بالای سر و اطرافمان، به‌خوبی می‌دیدیم. به بالا که نگاه کردم، دو هواپیمای پی. سی.۷ را در فاصله ده متری بالای سرمان دیدم که در حال نشانه‌روی و زدن ما به‌وسیله موشک و راکت هستند. بالگردها از همان مکث چندثانیه‌ای آنها استفاده و بلافاصله از زمین کنده شدند و هریک به سویی پرواز کردند. هواپیماها قصد داشتند ابتدا بالگردها را هدف قرار دهند و پس از انهدام آنها، به‌سوی مهمات و نیروها بروند. در آن فرصت کوتاه، برنده کسی بود که بتواند زودتر خود را از مهلکه خارج کند. خلبان‌های ما از این فرصت نهایت استفاده را بردند. این مورد را از قبل هماهنگ کرده بودیم که در صورت بروز هرگونه مشکلی، اقدام به بازگشت به قرارگاه اصلی کنیم. آخرین بالگردی که در قرارگاه فرود آمد، من بودم. وقتی مسئول عملیات گفت: «یک بالگرد هنوز بازنگشته است» معطل نکردم. سریع از زمین بلند شدم و به‌سوی منطقه پرواز کردم. به نقطه‌ی فرود که رسیدم متأسفانه همان بالگرد جامانده را دیدم که هدف موشک هواپیما قرار گرفته است. مهم‌تر از بالگرد، جان سرنشینان آن بود که خوشبختانه خلبان‌ها و کروچیف زمانی که بالگرد از ناحیه موتور هدف قرار گرفته بود، توانسته بودند خود را سریع از بالگرد خارج و در نقطه‌ای استتار کنند. آنها را سوار کردم و سریع به مقر اصلی بازگرداندم. هرچند که در تحریم بودیم و فراهم کردن بالگرد مشکل بود؛ اما بالگرد را بالاخره می‌شد فراهم کرد، اگر کوچکترین اتفاقی برای سرنشینان پرواز رخ می‌داد، جایگزین آنها تحت هیچ شرایطی امکان‌پذیر نبود..

تیم ما به مدت یک ماه در جزایر عملیات انجام می‌داد. پس از ما، تیم بعدی که از اصفهان آمد، جایگزین شد.

 

منبع: هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر؛ سلطانی، مرتضی،1398 ، سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده