امیر غضنفر آذرفر-6 کاش شرایطی پیش میآمد تا بتوانم همه خاطراتم را بنویسم تلخ و شیرین همه را. زمانی که در پسوه بودیم، پرسنل آموزش نظامی میدیدند و خبر هم نداشتیم سختگیری بیشازحد و آموزش رزم شبانه و پیادهرویها برای چیست؟

کلیه گردان با تمام تجهیزات نظامی در دو ستون دو طرف جاده درحرکت بودند. ما هم درون آمبولانس تویوتا نشسته به‌آرامی پشت سر آنها درحرکت بودیم. دیدم در قسمتی از ستون همه می‌خندند. حساس شدم ببینم چه موضوعی باعث خنده دسته‌جمعی آنها شده است.

پیاده شدم رفتم نزد آنها و دلیل خنده‌شان را پرسیدم. پزشکیار وظیفه اكبر رسولی را نشان دادند. از او علت را پرسیدم. اول طفره می‌رفت نمی‌گفت. وقتی اصرار کردم گفت: «این‌همه تجهیزات را با خود حمل می‌کنیم و این الاغ‌ها کنار جاده بیکار ایستاده ما را نگاه می‌کنند. آنها از یکدیگر می‌پرسند اگر ما خر هستیم، پس چرا این‌همه بار را روی آنها بار زده‌اند؟ اگر آنها خر هستند چرا به ما می‌گویند خر؟»

آن روز تا شب حرف‌های اکبر رسولی شده بود سوژه خنده بچه‌ها. آن روز طبق برنامه وقتی به منطقه آموزش رسیدیم، هر کس مشغول کاری بود. در حین کار شوخی می‌کردند، می‌خندیدند و کارشان را انجام می‌دادند. من هم درون آمبولانس نشسته فکر می‌کردم. شعری را نوشتم

با عنوان جدول که در مجله سرباز آن زمان چاپ شد. شعر را عیناً اینجا می­آورم:

اینجا

جدول ایثار تکمیل است

رفاقت

صداقت

رشادت

دیوان وزن و قافیه

جدول

با میوه تلفنی

عدد روستا پر نمی‌شود

واژه‌ها جان دارند

سرباز، جان باز

در خانه‌های سیاه­اش

لاله می‌روید.

می‌گفتند: فرمانده لشگر شخصاً مسئولیت پیروزی کربلای۷ را به عهده گرفته بود. قول داده بود فقط با امکانات خود لشگر دست به عملیات بزند و از نیروهای دیگر کمک نگیرد. از پرسنل مخابرات شنیدم که می‌گفتند: فرمانده لشگر سرهنگ آذرفر، (امیر آذرفر) در دیدگاه کنار دیده‌بان چمباتمه زده بود و از خستگی اورکت خود را روی سرش کشیده بود تا به همان حالت مدتی استراحت کند، چون عملیات چند شبانه‌روز طول کشید و ایشان همه این زمان در خط اول و دیده‌بانی مستقر بودند همه عملیات را خود هدایت و رهبری می‌کردند. همین‌که چشم‌هایش گرم می‌شد از جا می‌پرد و می‌گفت: ((خدایا ۲۵۱۹ را از من نگیر……!))

بعد از پاتک‌های سنگین، عراق از پس گرفتن مناطق ازدست‌داده ناامید شده بود. اوضاع آرام به نظر می‌رسید. در روزهای بعد سنگر خوبی در حدفاصل اركان و پایگاه‌ها ساختیم و ماندگار شدیم. گردان ۱۹۷ به منطقه دیگری رفت و ما همان‌جا تا پایان جنگ ماندگار شدیم. یک سال هوا رو به سردی می‌رفت و ما در منطقه اشنویه مستقر بودیم. افرادی که در جریان شرایط منطقه بودند نقل می‌کردند: (( در زمستان گذشته به‌قدری برف در منطقه باریده بود که نیروهای مستقر در آنجا مجبور شدند منطقه را تخلیه کنند.))

انتظار می‌رفت قبل از شروع بارش برف منطقه اشنویه و کلاشین را تخلیه کنیم، یا حداقل جیره و سوخت کافی ذخیره کنیم تا در زمستان دچار مشکل نشویم؛ اما شاهد بودیم هیچ‌کدام از این کارها صورت نمی‌گیرد.

هنوز کاملاً زمستان از راه نرسیده بود که یک‌باره برف شروع به باریدن کرد. تمام‌وقت بدون اینکه لحظه‌ای قطع شود چند روز بارید.

همه غافل‌گیر شده بودند، جیره غذایی و سوخت رو به اتمام بود که راه‌ها بسته شد. سرما و کولاک به سروصورت شلاق می‌زد. از دو مسیر دسترسی به شهر امکان داشت. یکی از سمت اشنویه که مسیری طولانی و پر از دره‌های مخوف بود؛ اینکه می‌گویم مخوف به‌این‌علت است که وقتی برف و کولاک دره‌ها را پر از برف می‌کرد، جاده گم می‌شد. امکان داشت شخص در دره سقوط کند و اثری از او باقی نماند. کمک‌رسانی امکان نداشت تا برف‌ها آب شود که این وضع تا بهار و آب شدن برف‌ها طول می‌کشید.

راه دوم سمت پیرانشهر بود. خطرات طبیعی آن کمتر بود ولی می‌گفتند آن مسیر محل تردد و کمین گروهک‌های دموکرات و کومله است. با توجه به سرما و کولاک، اگر در کمین می‌افتادیم تلفات زیادی را باید متحمل می‌شدیم.

با بی­سیم اطلاع دادند صبح روز بعد، گردان منطقه را تخلیه کند. دستور دادند، هرکس اسلحه شخصی خود را بردارد و از آوردن بار اضافه خودداری کند مگر اینکه خوراکی و جیره جنگی باشد. چند دستگاه آمبولانس و کلیه وسایل بهداری را با داروها باید جا می‌گذاشتیم. بقیه گروگان‌ها هم باید همین کار را می‌کردند! قبل از اینکه چنین دستوری صادر شود در اثر خوابیدن سقف سنگرها در اثر فشار برف، اکثر پرسنل خودسرانه پایگاه‌ها را تخلیه و به ارکان پناهنده شده بودند.

روز قبل از حرکت، خود فرمانده لشگر با چند دستگاه برف‌روب و لودر، جاده فرعی پیرانشهر تا کلاشین را باز کرده بود. آذرفر، فرمانده لشگر۶۴ ارومیه سرهنگ شایسته و بالیاقتی بود، خودش بااینکه ابرو و سبیل‌هایش قندیل بسته بود در رکاب ایستاده و راننده را هدایت می‌کرد. کولاک و بوران اجازه نمی‌داد راننده جاده را خوب ببیند. باز شدن جاده این امید را در دل‌ها زنده کرد که روز بعد جاده را گم نخواهیم کرد.

اگر از جاده منحرف می‌شدیم سر از عراق درمی‌آوردیم یا این‌که گروهک کومله و دمکرات کمین می‌زدند. در حالت اول همه اسیر می‌شدیم و در حالت دوم پرسنل گردان را قتل‌عام می‌کردند.

کلیه پزشکیاران وظیفه که در پایگاه‌ها خدمت می‌کردند در بهداری جمع شده بودند. در پایگاه‌ها کاری از دست آنها برنمی‌آمد. بیماران را در بهداری مادر که سوله بود و جادار مداوا می‌کردیم. پرسنل خبازخانه تا آخرین لحظه نان می‌پختند و بین افراد تقسیم می‌کردند. مقدار زیادی سیب‌زمینی آب پز کردیم و مقداری را همان شب بین بچه‌ها تقسیم کردیم تا به‌عنوان شام بخورند. مقداری هم برای ذخیره پیاده‌روی روز بعد نگه‌دارند.

مقداری حبه قند داشتیم آنها را هم به‌صورت مساوی بین افراد تقسیم کردیم. می‌دانستیم راه طولانی و سختی در پیش است درنتیجه هرگونه پیش‌بینی احتمالی را باید بکار می‌بستیم.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده