توپخانه دوربرد-31
حوادث روز شنبه نهم الی روز یکشنبه دهم خرداد ماه از نخستین ساعات روز 9/3/60، با توجه به موفقیتهای نیروهای خودی در منطقه، درگیری در منطقه دهلاویه و سوسنگرد که دشمن شروع به عملیات کرده بود، ادامه داشت و توپخانه طرفین مواضع یکدیگر را به طور متناوب زیر آتش داشتند، اما در طول روز وضع آرام بود. در این روز، سنگرهای تجهیزات و نفرات آتشبار یکم در مواضع جدید تکمیل و قرار شد ساعت 04:00 روز 10/3/60 به مواضع جدید تغییر مکان داده و آنها را جهت عملیاتی شدن اشغال نماییم.

بعد از تغییر موضع و تحکیم مواضع، آتشبار در آن محل عملیاتی شد و پس‌لرزه‌های عملیات الله‌اکبر همچنان ادامه داشت. به علت گرمی هوا روزها منطقه آرام بود، فقط بمباران‌های هوایی در ارتفاع بالا صورت می‌گرفت ولی از شروع تاریکی در منطقه تبادل آتش مرتباً بین طرفین انجام ‌می‌گرفت. شب‌ها پشه‌ها و دیگر موجودات خزنده مانند عقرب و مار و… واقعاً امان ما را بریده بودند. کسی نمی‌توانست تا صبح حتی برای یک ساعت بخوابد. زندگی ما در آن بیابان با موجودات موذی پیوند خورده بود. در سنگر، وجود عنکبوتی توجهم را جلب می‌کرد و یا عقرب سیاه یا زردی که خیلی بزرگ و چندش آور بودند، در دل شب بچه‌هایشان را در پشتشان حمل می‌کردند، در اطرافم پرسه می‌زدند و روزها هم انواع مارهای سمی و کشنده را می‌دیدم و لحظاتی را نیز با آنها سرکرده و می‌گذراندم. روزها، بلافاصله بعد از نماز صبح گرما شروع می‌شد. روز هم نمی‌شد استراحت کرد در هر صورت شب و روزهای سختی را در آن منطقه گرم و خشک می‌گذراندیم. آتشبار سوم گردان به جنوب رودخانه کرخه نزدیک روستای «متعات» تغییر موضع داده بود و تقویت آتش توپخانه لشکر16 زرهی را به عهده داشت.

در تاریخ 9/3/60، به محض شروع تاریکی گلوله‌های روشن‌کننده دشمن منطقه را برای اجرای آتش‌های توپخانه آماده نمود. عملیات در آن شب با شلیک کاتیوشاهای دشمن روی مواضع یگان‌ها در سوسنگرد آغاز که پاسخ لازم توسط توپخانه‌های خودی در منطقه داده شد. بعضی اوقات در منطقه درگیری وجود نداشت و سکوت عجیبی جبهه را فرا می‌گرفت که آن سکوت رنج‌آور بود. در آن سکوت درباره تولد و مرگ و… می‌اندیشیدم و سعی می‌کردم آنها را در وجودم ذوب کنم و سکه وجودم را بسازم. آنجا، دنیای من و هم‌رزمانم بود که وقتی به پشت سرم نگاهی می‌انداختم و گذشته را مرور می‌کردم، می‌دیدم چه دوستان و هم‌رزمان خوبی را از دست داده‌ام که به شهادت رسیده بودند. وقتی به آن دشت لم‌یزرع می‌نگریستم، غم از دست دادن آن جوانان غیور مرا رنج می‌داد، هرچند از مرگ نمی‌هراسیدم، ولی در افکار خودم غرق می‌شدم و به پایان جنگ می‌اندیشیدم و پیش خود می‌گفتم، شاید تلاش‌های ما نتواند تکلیف جنگ را مشخص کند و اصلاً گلوله‌های آتشین و بمب‌ها پیروز میدان جنگ را مشخص نمی‌کند.

حوادث روزهای یکشنبه بیست‌وچهارم الی سه‌شنبه بیست‌وششم خرداد ماه

روزها طبق روال همیشگی جبهه می‌گذشت و جنگ توپخانه همچنان ادامه داشت و یگان‌های طرفین جنگ هم به دنبال تجدید سازمان و تحکیم مواضع خود بودند تا با آرایش مواضع جدید برای نبردهای آتی آماده باشند. تا اینکه در ساعت 02:00 روز 24/3/60 عراقی‌ها مصمّم به یک حمله در محور دهلاویه و طراح شدند که با گشودن آتش توپخانه سنگین، توسط آتشبار سوم گردان388 توپخانه و دیگر توپخانه‌های لشکر16 زرهی، دشمن از تصمیم خود منصرف شد. یگان‌های در خط لشکر16 زرهی که با دشمن در آن منطقه درگیر بودند، با کلیه سلاح‌های موجود خود جلوی هرگونه پیشروی دشمن را در منطقه دهلاویه سد نمودند. در این روز، نزدیکی‌های صبح، بدون اطلاع تیپ3 زرهی و لشکر16 زرهی در روستای سید خلف مختصات (05-25) گروه‌های نامنظم دکتر چمران به سرپرستی سروان رستمی، روستای دهلاویه را به تصرف نیروهای خود درآوردند و خط مقدم از پیچ و خم به خط مستقیم تبدیل شد که تسهیل‌کننده عملیات‌های آتی شد. این عملیات پیش درآمدی بود برای به دست آوردن مواضع دشمن در دهلاویه که امید داشتیم در ساعات آینده با رشادت نیروهای لشکر16 زرهی قزوین شاهد پیروزی‌هایی شویم.

در ساعت 03:00 روز 26/3/60 حمله لشکر16 زرهی قزوین به دهلاویه با موفقیت انجام شد که با شکستن خط پدافندی دشمن در دهلاویه خط لجمن[1] به خط مستقیم تبدیل و خیلی از کارها را هموار کرد. با مسلط شدن بر روستای دهلاویه یگان‌ها می‌توانستند رفت و آمد یگان‌های عراق به سمت هویزه را کنترل نموده و یک موقعیت برتر را به دست آوردند به طوری که یگان‌های لشکر92 و لشکر16 زرهی در یک یورش در آینده نزدیک می‌توانستند سر پل اصلی را در بستان اشغال نمایند. عملیات روی دهلاویه تا ساعت 08:00 ادامه داشت. ستوان غفور عظیم‌زاده به دستور فرمانده گردان برای به دست آوردن آخرین اطلاعات در منطقه، به توپخانه لشکر16 زرهی اعزام گردید. آتش توپخانه و کاتیوشا روی منطقه دهلاویه به شدت ادامه داشت. بالگردهای خودی برای در هم کوبیدن آخرین مقاومت‌های دشمن شکست خورده به پرواز درآمدند و عقبه و ستون‌های در حال فرار دشمن را مورد هجوم قرار دادند. عملیات تا این ساعت موفق بود ولی در همین اثنا، عراقی‌ها نیروهای گروه جنگ‌های نامنظم را محاصره نمودند که از توپخانه ما کمک خواستند. پاسخ آنها داده شد تا از محاصره دشمن در آمده و در وضعیت مناسبی قرار گیرند.

سروان مهدی دامغانیان (سرتیپ2 بازنشسته) از حوادث و اتفاقات روزهای جمعه بیست‌ودوم الی چهارشنبه بیست‌وهفتم خردادماه در دفتر ثبت روزانه خود نوشته است:

صبح روز 22/3/60، بعد از اتمام دَه روز مرخصی، ساعت1200 به فرودگاه اهواز رسیدم به محض پیاده شدن از هواپیما احساس کردم هوا خیلی گرم است. گرما سر و صورتم را چنان می‌سوزاند که کلافه می‌شدم. به همراه دوستانم سوار تاکسی شدیم تا به داخل شهر اهواز برویم. بعد از دقایقی که در راه بودیم، صدای انفجار گلوله‌های توپ دشمن که به شهر اصابت می‌نمود، به گوش رسید. راننده تاکسی می‌گفت: بعد از سه هفته این دومین روز متوالی است که شهر اهواز گلوله‌باران می‌شود و فکر می‌کنم به خاطر برکناری رئیس‌جمهور آقای بنی‌صدر است. به هر جهت با توجه به گلوله‌باران شهر به میدان راه‌آهن شهر اهواز رفتیم و روی چمن‌ها دراز کشیدیم تا کمی خستگی‌مان برطرف شود. بعد از مدتی استراحت عازم منطقه شدیم و به راه افتادیم و در ساعت 1700 به شهر حمیدیه رسیدیم. آنجا هم هوا شدیداً گرم بود، غروب آن روز و قبل از تاریکی هوا به موضع رسیدیم، که آماده‌باش درجه یک اعلام کرده بودند و تا صبح بیدار بودیم.

ساعت 0730 روز 23/3/60 فرمانده گردان که به قرارگاه تیپ3 زرهی رفته بود، به پاسگاه فرماندهی گردان آمد و به من دستور داد به موضع یکی از آتشبارهای گردان343 توپخانه130م‌م کششی گروه33 توپخانه که به تازگی به منطقه الله‌اکبر وارد شده بود بروم و از نزدیک کمبودها و مشکلات آنها را بررسی نمایم تا نسبت به رفع آنها اقدام نماییم. سرگرد داود مشیری، فرمانده گردان343 توپخانه موضع را ترک نموده و به آبادان رفته بود و ستوان‌یکم حسین تعجب با هر فرمانده آتشبار نیز با سرگرد قاسمی افسر تطبیق آتش منطقه به شناسایی رفته بودند که من با معاون آتشبار ستوان خدابنده‌لو (شهید) مشکلات و نارسایی‌ها را بررسی و یادداشت نمودم تا با فرمانده گردان388 توپخانه در میان بگذارم. ما در منطقه دشت آزادگان در جابه‌جایی یگان‌های توپخانه، خصوصاً یگان‌های گروه33 توپخانه کمک می‌کردیم. دیگر یگان‌ها نیز هنگام تغییر مکان‌ها ما را یاری می‌کردند. این نحوه عملکرد یگان‌ها باعث می‌شد تا یگان‌ها در مواضع جدید به سرعت عملیاتی شوند. در این روز، استوار نجف‌نژاد که از اهواز آمده بود، می‌گفت: در دارخوین نیروهای ما تلفات زیادی را متحمل شده‌اند و مسافتی حدود چهار کیلومتر زیر فشار دشمن عقب‌نشینی کردهاند و به خاطر مجروحین و شهدا هواپیماهای ترابری نیروی هوایی کسی را سوار نمی‌کردند و هواپیماها را به زخمی‌ها اختصاص داده بودند تا آنان را هر چه سریع‌تر به تهران منتقل نمایند. من به آتشبار یکم رفتم. بعد از اینکه سر و صورتم را که خیلی خاکی بود، شستم و نزد ستوان علی‌اکبر اصلانی رفتم. با درجه‌داران آتشبار، استوار داود محمودزاده، ستوان‌یار الماس بازیاران، استوار محمدحسن توفیق، گروهبان نبی‌الله قوی، استوار محمد تقی‌نژاد، استوار رفیع صلاحی و استوار محمد جندقی دیدار کردم و در خصوص مشکلات و نحوه رفع آنها با آنان صحبت و به پیشنهاداتشان گوش کردم. روحیه نفرات خوب بود و همه آتشبار را در تلاش و پیگیری کارها دیدم.

 

منبع: توپخانه دوربرد  در سال 1360 ؛ اصلاني، علی اکبر،1398 ، ایران سبز، تهران


[1] . به لبه جلویی خط نبرد گفته می‌شود.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده