مرد روزهای نبرد
امیر غضنفر آذرفر-4 همانطور که قبلاً اشاره کردم بهداری در میانه راه قرار داشت. من شده بودم رابط بین تیپ و گروهان­های گردان. سروان رحیمی در اصل معاون وقت گردان بهحساب می­آمد ولی سرگرد نادری­زاده ترجیح می­داد با ستوان پیریایی کار کند. درنتیجه او را در پشت خط نگاه داشته بودند تا نقش تدارکات را داشته باشد. سروان رحیمی هم واقعاً وظیفه خود را به نحو احسن انجام می­داد و از هرجایی که می­شد و زورش می­رسید، حتی از کمک­های مردمی تغذیه گردان را فراهم میکرد. سوخت و جیره را با نفربرها تا بهداری میآوردند. همه را جمع میکردیم و شبانه توسط دو دستگاه نفربر موجود میفرستادیم بالا.

روزها وسیله نقلیه جلوتر از بهداری تردد نمی‌کرد. اگر عراقی‌ها می‌دیدند به‌قدری گلوله توپ و خمپاره شلیک می‌کردند که چندین مجروح و شهید می‌دادیم.

شهدا و مجروحین را با زحمت فراوان روی برانکارد تا بهداری حمل می‌کردند. گرچه در هر پایگاه پزشکیار داشتیم ولی نمی‌توانستند بیشتر از کمک‌های اولیه اقدامی صورت بدهند چون امکاناتشان در آن حدی نبود که بتوانند بیمار یا مجروح را نزد خود نگهدارند. وقتی بهداری کل که ما بودیم با چنان وضعیتی روبرو بود، وضع آنها به‌مراتب در خط مقدم خراب‌تر از ما بود.

کار عراقی‌ها در طول جبهه از غرب تا جنوب یک روش ثابت داشت، گلوله و توپ و تانک در مقابل انسان! سعی می‌کردند با گلوله‌باران، نیروهای ما را زمین‌گیر کنند.

جنگاوران سه روز در منطقه ماندند تا گردان موقعیت خود را تثبیت کند. آنها برای ماندن به مدت طولانی تربیت‌نشده بودند. کارشان را در همان یورش اولیه تمام می‌کردند. این سه روز را هم فقط برای اطمینان از مستقر شدن گردان ماندند مبادا عراق با پاتک‌های سنگین مواضع را دوباره پس بگیرد. طبق آماری که بعداً دادند معلوم شد مرحله سیزده پاتک سنگین زد تا منطقه را پس بگیرد.

دوازده روز در آنجا ماندم. به‌قدری سختی‌کشیده بودم که اولین برگ مرخصی را برای من صادر کردند. در اصل این‌یک مرخصی تشویقی بعد از چهل‌وپنج روز به‌حساب می‌آمد. یادم هست سر موضوعی در زمانی که در پسوه بودیم با فرمانده گردان بحث کرده بودم و میانه چندان خوب باهم نداشتیم! چون آن موقع فرمانده گردان تازه آمده بود و شناختی از من نداشت. این مرخصی موقعی صادر شد که ایام عید می‌توانستم در خانه باشم. یقین داشتم که به‌عنوان عیدی به من دادند چون بعدها بارها از خدمت صادقانه­ام در آن مقطع تعريف­ها کردند.

خدمات آن زمان من اصلاً به بهداری مربوط نمی­شد چون بچه‌های گردان ۱۹۷ آماده‌به‌خدمت بودند. خدماتی که انجام می­دادم مکمل کارهای سروان رحیمی بود و جنبه پشتیبانی و تدارکات داشت.

همیشه ریش داشتم اما این بار دیگر بیش‌ازحد بلند شده بود. مدتی که آنجا بودم حمام نرفته بودم. از معدود زمان‌هایی بود که بعد از عملیات فتح‌المبین، زمانی طولانی حمام نرفته بودم. در هر شرایطی باید روزی یک‌بار تنم را آب گرم می‌زدم. دیگر از عادت هم گذشته و به‌صورت وسواس درآمده بود؛ اما در این زمان صراحتاً اعلام می‌کنم بدنم شپش گذاشته بود…!

 

وقتی برگ مرخصی به دستم رسید کارها را به شعبان اسماعیلی سپردم. در آن زمان عابدی سوره که فرمانده دسته بود در مرخصی بود باید می‌آمد ولی به علت بدی آب‌وهوا در پیرانشهر مانده بود. کارها اکثراً توسط من اداره می‌شد. قبلاً هم گفته‌ام رابطه خوبی با افراد نداشت، همیشه در حال بحث با دیگران بود، برعکس اخلاق ورزشی‌اش که والیبالیست قهاری بود، اخلاق اجتماعی خوبی نداشت. حدود چهار ساعت طول کشید تا با پای پیاده به پیرانشهر رسیدم، البته هوا هم خوب و آفتابی شده بود. می‌توانستم شب را نزد ارجمندی در پیرانشهر بمانم، ولی دوست داشتم خودم را به پسوه برسانم.

دلم می‌خواست نزد سرباز علی صفری همشهری فرمانده گردان بمانم. گرچه سفارش شده فرمانده گردان بود اما نه به این خاطر، بلکه سربازی بود باسلیقه، خوش‌برخورد و بقول خودش متأهل. بچه‌های بهداری بعداً گفتند خالی بسته بود، متأهل نبوده است! از همه اینها گذشته صدای بسیار زیبایی داشت. صدای بسیاری از خواننده‌ها را تقلید می‌کرد. اگر چشم را می‌بستیم و فقط گوش می‌کردیم نمی‌توانستیم تشخیص بدهیم اوست یا خواننده‌ای که صدای او را تقلید می‌کند. پرسنل بهداری هر وقت مرخصی شهری می‌آمدند یا از مرخصی راه دور برمی‌گشتند یک‌شب را نزد او می‌ماندند.

به‌اتفاق نظر دادیم که او در باقیمانده بهداری بماند تا ساختمان بهداری پسوه، در اختیار خودمان باقی بماند. هوا تاریک شده بود، از جاده اصلی تا پادگان فاصله زیادی بود و امنیت هم نداشت. بااین‌حال با پای پیاده خودم را به پادگان پسوه رساندم.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده