مرد روزهای نبرد
امیر غضنفر آذرفر-3 ولی زاده از آن راننده­هایی بود که با او بودن به آدم آرامش میداد! حتی شده با چنگ و دندان آمبولانس را راه میانداخت و نمیگذاشت درراه بمانیم. سرباز سروزبان داری که با لهجه شیرین تبریزی با اکثر کارکنان و سربازان طرح دوستی داشت. صبح اول وقت راه افتادیم. چند ساعت طول کشید تا توانستیم خود را به منطقه استقرار گردان برسانیم. هوا تاریک شده بود و از موقعیت گردان و پایگاهها اطلاعی نداشتیم. تصمیم گرفتیم برگردیم و شب را در پیرانشهر سپری کنیم و صبح روز بعد دوباره خود را به منطقه برسانیم.

در قسمتی از جاده که کمی پهن بود با چند بار عقب و جلو کردن آمبولانس خواستیم دور بزنیم برگردیم. راهی را که چند دقیقه قبل آمده بودیم در زمان کوتاهی یخ‌بسته بود. هر چه سعی کردیم دونفری با اسماعیلی آمبولانس را هل دادیم بی‌فایده بود بالا نیامد. به‌اجبار آن را در قسمت سینه‌کش کوه پارک کردیم و داخل کیسه‌خواب‌ها شدیم تا بخوابیم. ناهار و شام نخورده بودیم و چیزی هم همراه نداشتیم، چون فکر نمی‌کردیم دوازده ساعت درراه باشیم. در حالت عادی این فاصله نيم الی یک ساعت بیشتر طول نمی‌کشید.

خستگی باعث شد زود چشم‌هایمان گرم شود. حدود ساعت ۱۱ شب بود که سروکله یک لودر از سمت سرازیری پیدا شد، چراغ خاموش می‌آمد و در سفیدی برف مانند هیولایی به نظر می‌آمد. فقط نگاه می‌کردیم ببینیم چه اتفاقی رخ خواهد داد چون هیچ کاری نمی­توانستیم بکنیم.

در فاصله دوم‌تری متوجه آمبولانس شد و به سمت دره شده بود اما دیر شده بود. تنه محکمی به آمبولانس زد و چند متر آن را به عقب پرت کرد! خوش‌شانس بودیم که به سمت کوه پرت شدیم والا به ته دره سقوط می‌کردیم. آمبولانس به درون کانال کنار جاده سقوط کرد و روی دوچرخ بلند شد و به کوه تکیه داد. خود ما با کلیه وسایل درون آن روی‌هم ریخته شدیم. لودر حتی نتوانست بایستد چون ترمز کردن در جاده یخ‌زده و سرپایینی برابر بود با لیز خوردن و سقوط کردن به ته دره.

لودر به راه خود ادامه داد و ما به‌سختی از در سمت راننده خود را بالا کشیده، خارج شدیم. دیگر حتی نمی‌شد درون آمبولانس خوابيد. درهای آن را قفل کرده، پیاده به‌طرف ۲۵۱۹ حرکت کردیم شاید بتوانیم خود را به سنگر خودی و امن برسانیم. برودت هوا به‌قدری بالابود اگر می‌ایستادیم در عرض مدت کمی یخ می‌زدیم.

جاده کوهستانی و پیچ‌درپیچ بود. حدود یک کیلومتر پیشروی کرده بودیم سرپیچ گردنه چند سیاهی را دیدیم. بااحتیاط پیش رفتیم. چند دستگاه آمبولانس K-M کره‌ای بود. کسی در اطراف آنها دیده نمی‌شد. حتی نگهبان در اطرافشان نبود. نزدیک‌تر رفتیم دو در کوچک را دیدیم که به نظر درب سنگر می‌آمد ولی سنگرها زیر برف مدفون بودند و از بیرون به شکل حفره روباه به نظر می‌آمدند. دقت کردیم متوجه شدیم فارسی صحبت می‌کنند. صدا کردیم یک نفر بیرون آمد. خود را معرفی کردیم. او هم گفت بهداری گردان ۱۹۷ مهاباد هستند؛ یعنی از گردان­های تیپ چهار خودمان بودند. آقای اسماعیلی با خوشحالی گفت: رضا کردی مسئول بهداری و هم‌دوره خودم است. برعکس در ورودی کوچک، داخل سنگر جادار و گرم بود شام نخورده بودند و بوی آبگوشتی که روی چراغ بود در سنگر پیچیده بود. سه لیوان چای گرم جلوی ما گذاشتند. از طریق بیسیم با فرمانده گردان تماس گرفتیم و به‌طور مختصر واقعه را شرح دادیم و گفتیم کجا هستیم. فرمانده گردان گفت: لازم نیست جلوتر بیایید. فعلاً با بهداری گردان ۱۹۷ همکاری کنید تا وضعیت مشخص شود.

وقتی از طرف گردان خیالمان راحت شد، آبگوشت را ریختند. عجب آبگوشتی شده بود. یکی از دوست‌داشتنی‌ترین آبگوشت‌هایی شده بود که در عمرم خورده بودم! گرسنه بودیم، حسابی چسبید. آماده خواب شده بودیم که صدای مهیبی برخاست و هوا با فشار زیادی درون سنگر پیچید و گوش‌های ما کیپ شد. من که با تمام وجود ترسیدم. تا آن لحظه تجربه چنان حالتی را نداشتم. مثل این بود که کوه پشت سرمان به‌یک‌باره ریخت روی سنگر و ما را مدفون کرد. در عوض، آنها به ترس ما قاه‌قاه می‌خندیدند!

علت را پرسیدیم شرح دادند روزی چند بار بهمن ریزش می‌کند. اگر با سرعت بیاید از روی سنگر و آمبولانس­ها رد شده داخل دره می‌ریزد، ولی اگر با سرعت کم بیاید روی جاده و آمبولانس را می‌پوشاند. روی آمبولانس و سنگر را خودمان پاک می­کنیم ولی جاده را باید لودرها بیایند پاک کنند.

در دو سنگر، با پرسنل بهداری گردان ۱۹۷ که جا برای خودشان هم کم داشتند زندگی می‌کردیم. روزها را تمام‌وقت در داخل آمبولانس­ها سپری می‌کردیم. فقط برای صرف غذا داخل سنگر می‌رفتیم. گرچه آنها  كمال مهمان‌نوازی را در مورد ما بجا می‌آوردند ولی خجالت می‌کشیدیم تمام‌وقت مزاحم آنها شویم.

رضا کردی از پزشکیاران مکتبی بود و ادب و نزاکت را یکجا در اختیار داشت. اغلب اوقات در حال ذکر بود و همین موضوع هم بیشتر باعث می‌شد تا خلوت او را خراب نکنیم. با شعبان اسماعیلی هم‌دوره بودند ولی تفاوت زیادی بین اسماعیلی و کردی ازنظر عقیدتی وجود داشت.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده