هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر- بخش بیست و یکم
شبیخون راوی: سرهنگ خلبان بازنشسته بهرام کاظمی خیبر عملیات سرنوشت سازی بود. شبانه با شش فروند بالگرد شینوک از اصفهان به سمت خوزستان پرواز کردیم. در فرودگاه اهواز فرود آمدیم و به هتل قیام که آن زمان به نام (آستوریا) بود، رفتیم. شب قبل از مأموریت، ما را به اتاقی بردند و فیلمی از جزیرهی مجنون با یک کانال و تعدادی قایق تندرو برایمان نشان دادند.

در رابطه با شمال و جنوب آن جزیره مطالبی هم تشریح کردند و در آخر هم با دادن کلی قوت قلب اضافه کردند:

  • همه‌چیز را برایتان مهیا کرده‌ایم. هیچ ترسی نداشته باشید!

وقتی یکی از خلبانان درباره‌ی چگونگی فرود و برخاست بالگردها در تاریکی شب سؤال کرد، سرهنگ جلالی (فرماندهی وقت هوانیروز) و یک خلبان بالگرد نیروی دریایی ارتش جواب دادند:

قبل از شما، کلی نیرو در جزیره پیاده شده‌اند. جاده‌ای برای فرود و برخاست بالگردها درست شده است. یک موتوربرق بزرگ و تعدادی چراغ هم وجود دارد. زمانی که افراد رابط صدای بالگرد شما را بشنوند، با یک‌بار روشن و  خاموش کردن چراغ به شما علامت می‌دهند که محل فرود امن است و شما می‌توانید فرود بیایید.

شبانه از اهواز به سمت جفیر حرکت کردیم. ساعت ۱۲ شب بود.  به جفیر که رسیدیم همان لحظه دستور دادند که سه فروند بالگرد شینوک آماده‌ی حمل نیرو به جزیره باشند. هم‌پرواز من در آن شب خلبان قبادی بود. طول زمان پرواز ما از روی کانال هفت دقیقه بود. سه دقیقه هم به سمت چپ می‌رفتیم و با زاویه ۲۳۰ درجه در نقطه‌ای فرود می‌آمدیم.

در اولین پرواز، یکی از خلبانان به نام کریمی با عنوان افسر رابط آن نقطه با ما بود. در همان نقطه، نیروها را باید پیاده می‌کردیم و سریع بازمی‌گشتیم. اولین پرواز اگر همراه با عدم اطلاعات درباره محل نشستن و مکان و مسیر باشد، برای خلبان بزرگ‌ترین عذاب است که با آن روبه‌رو می‌شود. ما هم غیرازآن اطلاعات ناقص، آشنایی دیگری با محل نداشتیم. به ما گفته بودند که جزیره به دست نیروهای ما تصرف‌شده است؛ اما چنین چیزی صحت نداشت. کریمی که یک‌بار از راه زمین با قایق به جزیره رفته بود، تعریف می‌کرد:

  • ما با قایق از بین نیزارها و باتلاق‌ها وارد جزیره شدیم و شروع به شناسایی کردیم. همراه من در قایق، چند نفر از نیروهای هوابرد ارتش هم بودند. در حال جلو رفتن در بین نیزارها بودیم که به یک توپ ضد هوایی رسیدیم که یک نفر پشت آن نشسته بود. فاصله ما با آن ضد هوایی و نفر پشت آن، خیلی نزدیک بود. باگمان اینکه از نیروهای خودی است به او گفتیم: «سلام خسته نباشی!» وقتی صورتش با تعجب به‌سوی ما برگشت، چشم‌هایمان چهارتا شد و فهمیدیم عراقی است. تا آمد تکان بخورد دو نفر از نیروهای هوابرد داخل قایق، سریع روی او  فرود آمدند و خفه‌اش کردند که صدایش را نیروهای دیگر نشنوند. در جنگ اگر نکشی کشته می‌شوی. ما با دیدن آن نیرو، از آن لحظه به بعد احتیاط بیشتری به خرج دادیم. به چند سنگر از نیروهای دشمن هم رسیدیم و به داخل آنها نگاه کردیم. همه مست و از خود بی‌خود، خوابیده وخروپف می‌کردند. هوابردی‌ها دسته‌ای همه‌ی آنها را از پشت بستند و با جمع‌کردن آنها، دستگیرشان کردند و به عقب فرستادند. آنها آن‌قدر گیج و منگ از نفوذ نیروهای ایرانی به داخل بخش‌هایی از جزیره هیچ‌گونه اطلاعی نداشتند.

بعد از انجام پروازهای شبانه، بنا شد در روز هم پرواز کنیم. همان روز اول سه فروند از بالگردهای ما را زدند که خلبانان آنها امین طاهری و بیسوت و یار لو و قلهکی بودند. هدف قرار گرفتن آن سه فروند بالگرد شینوک باعث شد که پی گیر پوشش هوایی هواپیما و توپ‌های ضد هوایی باشیم. دریکی از پروازها که یکی از فرماندهان سپاه همراه ما بود، به او گفتم:

تنها وسیله دفاع هوایی این جزیره یک توپ ضد هوایی است که آن را هم از نیروهای دشمن به غنیمت گرفته‌اند. شما اگر می‌خواهید با ما پرواز کنید نیاز به این وسایل دارید که برای جزیره تهیه کنید!» و با اشاره به نیروها و مهمات داخل بالگرد، اضافه کردم:

  • «داخل این بالگرد پر از مواد منفجره و مین برای تخریب جاده است. اگر یک گلوله به ما بخورد، همه گوشت چرخ شده می‌شویم.»

در همان لحظه، سروکله‌های چند هواپیما در آسمان پیدا شدند و شروع به تیراندازی به‌سوی ما کردند که با کشیدن به دل نیزارها و انجام چند مانور خطرناک، از تیررس راکت‌های آنها فرار کردم. بعد از حمله آن هواپیماها، برای بار سوم به آن فرمانده گفتم:

  • من پس از تخلیه‌ی مهمات، با این شرایط نمی‌توانم پرواز کنم. شما نیایید، من فوری بازگشت خواهم کرد!

هدف من از گفتن حقایق به  آن فرمانده‌ی سپاه، فقط روشن کردن او برای فراهم کردن هر چه زودتر نیازهای حفاظت هوایی جزیره بود.بعدازاینکه فرود آمدیم، آن فرمانده و همراهانش برای بررسی رفتند و بالگرد همچنان روشن بود، مشغول پیاده کردن مهمات شدند. با پیاده شدن آخرین گلوله‌ی مهمات که لحظات آن برای ما به‌اندازه‌ی یک‌عمر بود، آن فرمانده و نفراتش هم با یک جیپ غنیمتی که از دشمن گرفته بودند، دستور سوار کردن جیپ را به داخل بالگرد دادم و آنها هم سوار شدند . آرام‌آرام شروع به برخاستن کردم. در همین لحظه تعدادی مجروح آوردند.

من که مقداری از زمین بلند شده بودم بدون این‌که متوجه باشم آنها مرا زیر نظر دارند، با دیدن مجروحین دوباره فرود آمدم و به کروچیف اشاره کردم و آنها را سوار کند. در همان لحظات فرود و برخاست، تعدادی گلوله و راکت در اطرافمان به زمین و داخل باتلاق اصابت کردند. آنهایی که به داخل آب و باتلاق افتادند منفجر نشدند، اما چند ترکش از انفجار بقیه، به نقاطی از بدنه‌ی بالگرد اصابت کرد.

آخرین مجروح را که سوار کردند، سریع از زمین برخاستم و به‌سوی منطقه‌ی جفیر پرواز کردم. هنوز دو – سه دقیقه از پروازم نگذشته بود که کروچیف بالگرد با زدن به روی شانه‌ام، اشاره به سمت چپ کرد. نگاه که کردم دو فروند هواپیما را در حال نزدیک شدن به بالگرد دیدم. به‌طور کامل روی آب و باتلاق بودم و جایی هم برای فرود نداشتم. تنها چاره را روبه‌رو شدن با آن دو هواپیما دیدم. با تمام قدرت و سرعت به سویشان پرواز کردم. هر دو هواپیما همزمان باهم شروع به تیراندازی کردند. شدت برخورد گلوله‌ها به آب به‌قدری شدید بود

که انگار یک نهنگ بزرگ در حال تنفس و فوران آب به بیرون است.  همان‌طور که مستقیم به‌سوی آنها پرواز می‌کردم و جلو می‌رفتم، شاید در فاصله ۱۰۰متری آنها بودم که یک‌باره باحالتی وحشت‌زده از یکدیگر جدا شدند و هر یک به چپ و راست خود فرار کردند. خلبانان بالگردهای هوانیروز هیچ وحشتی از روبرو شدن با هواپیماها و بالگردهای دشمن نداشتند. به کروچیف سفارش کرده بودم: ((مواظب باشند که از پشت، هدف موشک و راکت‌های آنها قرار نگیریم)). در حدود 5 – 6 دقیقه به همان صورت با آنها درگیر بودم تا اینکه دمشان را روی کولشان گذاشتند و رفتند. البته تعدادی ترکش در اثر تیراندازی تیربارهای آنها، به بالگرد اصابت کرد و چراغ‌های اضطراری اعلام‌خطر روشن شدند؛ اما باعث نشدند که پرواز ما متوقف شود.

در منطقه‌ی جفیر که به زمین نشستیم، افسر عملیات و افرادی که آنجا بودند در اطراف بالگرد حلقه زدند. ما هم پیاده شدیم و کروچیف با ماژیک شروع به دایره کشیدن در اطراف ترکش‌ها و گلوله‌ها کرد. بیش از ۱۲ سوراخ ریزودرشت فقط در یک‌طرف بدنه‌ی بالگرد وجود داشت. زمانی که نیروها در حال تخلیه جیپ بودند، سوراخ‌هایی هم در چادر جیپ دیدیم. گلوله‌ها از بدنه بالگرد عبور و به جیپ هم اصابت کرده بودند. جای خوشبختی بود که به هیچ‌یک از سرنشینان و مجروحین نخورده بودند.

 

 

منبع: هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر؛ سلطانی، مرتضی،1398 ، سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده