مرد روزهای نبرد
امیر غضنفر آذرفر-2 هنوز کاملاً کولاک جای پایم را پر نکرده بود میتوانستم جای پای خود را تشخیص بدهم. کار عاقلانهای کردم و همان پنجاه متر را بهسختی برگشتم. با آگاهی و شناختی که از اوضاع جوی منطقه داشتم امکان نداشت حدس بزنم ایران دست به عملیات بزند.

بعد از شکست سال قبل وقتی ما را به پسوه بردند تصور می‌کردیم برای استراحت و تجدیدقوا برده‌اند، اما با انجام آموزش‌های نظامی و کارهای سخت رزمی و رزم شبانه و این‌جور کارها شک می‌کردیم نکند با این آموزش‌های سخت و طاقت‌فرسا قصد دارند از گردان به‌عنوان خط‌شکن استفاده کنند! رفته‌رفته با آمدن زمستان تصور وجود عملیات به‌طور كل منتفی شد چون عملیات در شرایط سخت زمستان کردستان با کوه‌های سر به فلک کشیده امکان نداشت. غافل از اینکه برای روزهای سخت‌تری آماده می‌شویم.

طی سال‌ها خدمت در این منطقه تجربه کرده بودم مبارزه در غرب، میان برف و کولاک و کوهستان و ضدانقلاب و دشمنی به نام عراق، به‌مراتب سخت‌تر از نبرد با دشمن در جنوب است.

مدتی می‌شد منطقه آرام بود. ما آن را به‌حساب نامساعد بودن هوا گذاشته بودیم. از گردان تکاوران و جنگ‌آوران لشگر خبری نبود. این دو گردان همان‌طور که از نامشان پیداست جزو نیروهای ویژه لشگر به‌حساب می‌آمدند و در پادگان پیرانشهر مستقر بودند. به‌جز این دو گردان، گروه ضربت هم بود که در مواقع ضروری به کمک نیروهایی که در منطقه تحت حفاظت لشگر با ضدانقلاب درگیر می‌شدند و احتیاج به پشتیبانی داشتند می‌آمدند. در این زمان سرهنگ آذرفر (امیر آذرفر) فرمانده لشگر۶۴ و سرگرد (امیر) نادری زاده فرمانده گردان۱۶۲ بودند. باید بگویم در هیچ جلسه و نشستی این قضایا را برای من تشریح نکردند چون وظیفه من ایجاب نمی‌کرد در چنین جلساتی حضورداشته باشم و یا دسترسی مستقیم به نامه‌های محرمانه داشته باشم؛ اما از طرف دیگر در جریان بیشتر قضایا قرار می‌گرفتم. چراکه، رابطه صمیمی و خوبی با کلیه پرسنل گردان داشتم، از سربازان عادی گرفته تا فرمانده گردان.

اهل مطالعه بودم و از طرفداران پروپاقرص اخبار رادیوهای خودی و حتی فارسی‌زبان خارجی بودم. ستوان (سرگرد) عادل کارگر فرمانده دسته مخابرات اهل ارومیه از دوستان صمیمی خودم بود. مجروحین و بیماران باید از زیردست ما عبور می‌کردند، درنتیجه در جریان همه وقایع روز حتی محرمانه‌ترین نامه‌ها قرار می‌گرفتم سرپرست رکن دو نظامعلى مهدوی که به مسائل اطلاعاتی مربوط می‌شد، از دوستانم بود. هر وقت لازم می‌دانست مرا در جریان امور قرار می‌داد. به‌صورت عادت خاطراتم را از سال‌های جوانی ثبت می‌کنم همه این عوامل باعث می‌شد در جریان همه مسائل و ماجراها قرار داشته باشم. فرمانده لشگر و رکن ۳، طراحان عملیات بودند. حساب همه‌چیز را دقیقه بررسی کرده بودند. برنامه‌ای از پیش طراحی‌شده داشتند منتهی برای لو نرفتن عملیات، خیلی محرمانه اقدام کرده بودند. کوچک‌ترین خبری به بیرون از چهار چوبه عملیاتی محرمانه به بیرون درز پیدا نکند.

تعدادی از جنگ‌آوران، در شب‌های برفی و کولاک به شناسایی منطقه می‌رفته‌اند و تا پشت سنگرهای دشمن نفوذ می‌کردند. موقعیت پست‌های نگهبانی عراقی‌ها را ثبت کرده، آمار سنگر خواب و نگهبانی را داشتند. شناسایی موقعیت پایگاه‌های دشمن طوری که عملیات لو نرود و اطلاعات دقیق باشد ثبت‌شده بود. برف و کولاک هم کمک شایانی به گردان جنگ‌آوران کرده بود چون بعد از برگشت آنها از مأموریت تا صبح جای پایشان از برف پر می‌شده و عراقی‌ها متوجه نفوذ به پایگاه‌های خود نمی‌شدند. عراقی‌ها با سختی‌های جوی درگیر بودند مانند خود ما، باور نمی‌کردند ایران در این شرایط سخت بتواند اقدام به عملیات کند.

هنوز گردان ما در پادگان پسوه مستقر بود. بعدها معلوم شد فقط فرمانده گردان در جریان امر قرار داشته بقیه پرسنل بی‌اطلاع بودند. همچنین شنیدیم شب عملیات تعدادی از نیروهای عمل‌کننده اصلی حدوداً بیست‌وپنج نفر زیر بهمن مانده، جان‌باخته بودند، ما در جریان امر قرار نداشتیم. شب دوم عملیات، همزمان در یک‌زمان تعین شده همه نگهبانان عراقی توسط پرسنل جنگ‌آوران لشگر۶۴ ارومیه به فرماندهی سرهنگ آدم نژاد سربریده شدند. داخل سنگرها نارنجک پرتاب کرده بودند، افراد دشمن در خواب غافلگیر شده و چند پایگاه در زمان کوتاهی خلع سلاح شده بودند.  نیروهای پشتیبانی دشمن غافلگیر شده بودند و نمی‌دانستند چه بر سر نیروهایشان آمده؟ در این‌گونه مواقع باید نیروهای دیده‌بان از توپخانه تقاضای گلوله توپ کنند و با گرایی که می‌دهند گلوله شلیک شود. اگر گلوله‌ای شلیک می‌شد در اثر وجود برف فراوان بی‌اثر می‌شد. از آن گذشته باید دقیقه پایگاه‌های خود را زیر آتش می‌گرفتند که حالا به دست نیروهای لشگر فتح‌شده بود.

خلع سلاح دیده‌بان‌ها جزو برنامه‌های اولیه بود. شدت عمل جنگاوران به‌قدری سریع بود که در همان دقایق اول، همه سنگرهای عراق سقوط کرده بود و پایگاه در اختیار نیروهای ایران درآمده بود. گردان جنگاور قصد نداشت در مواضع تسخیرشده مستقر شود. هرروز یک گروهان از گردان۱۶۲ دریکی از پایگاه‌ها مستقر می‌شد و به استحکام مواضع می‌پرداخت. البته جایگزینی گرو هان‌ها به این راحتی نبود. در قسمتی که نوبت به بالا رفتن خودم شد شرح خواهم داد که با چه مشکلاتی مواجه شدیم چه رسد به یک گروهان رزمی با کلیه تجهیزات و امکانات فردی و رزمی.

معمولاً در هر منطقه‌ای فرمانده گردان کمی عقب‌تر از نیروهای تحت امرش مستقر می‌شود تا بتواند به همه آنها دسترسی داشته و در مواقع ضروری، دستورات لازم را صادر و به اطلاع همگان برساند. در این عملیات، فرمانده گردان سرگرد نادری زاده خود در اولین  نقطه نزدیک به نیروهای دشمن یعنی بر قله کوه استراتژیک ۲۵۱۹ مستقرشده بود. سرگرد اهل اراک بود با جثه‌ای کوچک، نترس، دلیر، آمرانه و جذاب صحبت می‌کرد و مخاطب را تحت تأثیر قرار می‌داد.

با هر گروهان یک آمبولانس و پزشکیار اعزام می‌کردیم. کلیه امکانات و تجهیزات مهندسی لشگر بسیج شده بودند تا از بسته شدن مسیر ۲۵۱۹ جلوگیری کنند. سعی می‌کردند بیشتر کارها شب صورت بگیرد تا از چشم عراقی‌ها دور بماند. کار کردن با چراغ خاموش در کولاک و بوران بسیار مشکل بود اما فعالیت ادامه داشت گرچه به‌کندی ولی پیش می‌رفت.

دو دستگاه نفربر جنگی مأمور حمل جیره و سوخت بودند. غیر از دو نفربر جنگی و لودرها، وسیله دیگری قدرت حرکت نداشت. جاده همیشه یخ‌بسته بود و اگر لیز می‌خورد به ته دره سقوط می‌کرد. در موقع بارش برف اگر کولاک نمی‌شد هوا گرم می‌شد و یا اگر آفتاب درمی‌آمد کمی برف آب می‌شد و در کنار جاده درون کانال جریان پیدا می‌کرد و با شروع شدن سرما و رسیدن شب، همین آب در مدت کوتاهی تبدیل به یخ می‌شد و حرکت در جاده خطرناک می‌شد. همه گرو هان‌ها رفته بودند فقط باقی‌مانده گردان در پادگان مانده بود. آخرین افرادی که خارج شدند من و همکارم شعبان اسماعیلی بودیم که با یک دستگاه آمبولانس تویوتا به رانندگی اسماعیل ولی‌زاده بچه تبریز پادگان را ترک کردیم.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده