هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر- بخش بیستم
شهادت راوی: سرهنگ خلبان بازنشسته بهرام کاظمی استادخلبان بهرام کاظمی نیز از خلبانان ورزیده­ی بالگرد شینوک که گذشته از حضور در اکثر عملیاتهای دوران جنگ، در عملیات خیبر نیز حضوری چشمگیر داشت. در ایام بازنشستگی فرصتی پیش آمد و او را به حرف گرفتم. بااینکه بازنشسته شده بود، اما همچنان فعال و در راستای جمعکردن دوستان ایام جنگ با تشکیل جلسات ماهانه­ای که توسط فرمانده پایگاه پشتیبانی هوانیروز اصفهان (سرهنگ محمدعلی احمدآبادی) بانی آن بود؛ تلاش می­کرد. یک ساعت نشست توانستم این خاطره و چند خاطره­ی دیگر از جنگ را از زبان او بشنوم. خاطره حضور در عملیات خیبر را از زبان او میخوانیم.

نمی‌دانم شب چندم عملیات خیبر بود. پس از چندین پرواز احساس کردم که اگرچند دقیقه نخوابم و حداقل یک چرت كوتاه نزنم، نمی‌توانم پرواز کنم. نگاه به اطراف کردم. مینی‌بوسی را در نزدیکی دیدم. آن‌قدر خسته‌وکوفته بودم که همان چند قدم تا آنجا را هم تلوتلو رفتم. خوشبختانه در مینی‌بوس قفل نبود. داخل شدم و روی ردیف صندلی آخر افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم. شاید سه – چهار دقیقه نگذشته بود که با تکان‌هایی بیدار شدم. اول فکر کردم راننده است که به سراغم آمده است، اما با دیدن ستوان عابدی که مقابلم ایستاده بود، ترش کردم و می‌خواستم به او اعتراض کنم که گفت: (( کاظمی وضع خیلی خراب است. بیا برویم پرواز!))

در جوابش با لحن خسته‌ای گفتم: ((كريم! من خسته هستم و کشش پرواز ندارم. خودت که حال‌وروزم را می‌بینی!))

در جوابم گفت: ((بهرام! می‌دانم خسته هستی و نا نداری. اما مسیر را فقط تو بلدی و این کار فقط از تو برمی‌آید!))

ناچار گفتم: ((اشکالی ندارد، می‌آیم اما به یک شرط از زمین که بلند شدیم فرمان‌ها دست تو باشد. من هیچ کاری انجام نمی‌دهم چون کشش ندارم و فكرم به‌طورکلی کار نمی‌کند.))

قبول کرد و از مینی‌بوس پیاده شدیم. من عادتم بود که قبل از هر پروازی باید وضو می‌گرفتم. در پایگاه هم هیچ‌وقت بی‌وضو پشت فرمان‌ها نمی‌نشستم. سریع وضو گرفتم و داخل بالگرد شدیم. خدا خلبان ترابی نژاد را بیامرزد. در آن پرواز او هم با ما بود. البته او با یکی از خلبان‌های نیروی هوایی که اصفهانی و دوستش بود هم پرواز شده بود. اسم آن خلبان خالقی و درجه‌اش سرگرد بود. خلاصه، بالگرد پر از نیرو شد و ما از زمین برخاستیم. مقداری که رفتیم به کریم گفتم: (( نمی­خوای فرامین‌ را بگیری؟))

در جوابم گفت: (( حالا یک مقداری با شما باشد!))

مقدار دیگری که پرواز کردیم، خستگی‌ام بیشتر شد و دوباره گفتم: (( نمی‌خواهی کنترل را بگیری؟)) بازهم مثل دفعه‌ی قبل گفت: ((حالا داشته باش!))

خلاصه با همان محظوریت اخلاقی چهارده دقیقه مسافت را پشت سر گذاشتم و بالگرد را فرود آوردم و نیروها پیاده شدند. وضع چندان خوب نبود. هواپیماهای دشمن امان همه را بریده بودند. دیدن موشک و راکت که پیش هم به طرفمان شلیک می‌شدند و در اطرافمان به زمین می‌خوردند، برایمان عادت شده بود. تعداد سوار شدگان برای بازگشت هم آن‌چنان زیاد بود که بالگرد نمی‌توانست سرعت بگیرد. از زمین که بلند شدیم، هنوز چندنفری از بالگرد آویزان بودند. فشار دشمن خیلی زیاد شده بود و نیروهای ما هم به علت زیاد ماندن در داخل هور، روحیه‌ی خود را ازدست‌داده بودند. تعداد زیادی غیر از شهدا و مجروحین قصد بازگشت داشتند. تنها وسیله هم بالگرد بود و بالگردها هم که زیر فشار هواپیما و بالگردهای دشمن قرار داشتند.

از زمین که بلند شدیم به عابدی گفتم: «فرمان‌ها با توا» تا آمد بهانه بیاورد، عصبانی فریاد کشیدم: ((مرد حسابی من قادر نیستم پرواز کنم. پلک‌هایم از خستگی باز نمی‌شوند.))

فریاد من اثر کرد و فرمان‌ها را به دست گرفت. ما خلبان‌ها در حین پرواز یک حس همکاری با یکدیگر داریم که اگر ببینیم هم پروازمان روحیه ‌یا حال پرواز ندارد، بی‌معطلی فرمان‌ها را به دست می‌گیریم و تا انتها پرواز می‌کنیم. اما آنجا…

مسیر پرواز ما به این صورت بود که پس‌ازاین که کانال را پشت سر می‌گذاشتیم، بلافاصله هر ۵۰۰ متر لاستیکی را که آتش زده بودند، می‌دیدیم و بعد از آخرین آتش و لاستیک، به سمت چپ می‌پیچیدیم و به منطقه جفیر می‌رسیدیم. در جفیر هم با چراغ دادن ماشین آتش‌نشانی، روی زمین فرود می‌آمدیم. در آن پرواز، درحالی‌که ارتفاعمان ۱۰۰ پا بود، پس‌ازآن که کانال را رد کردیم و به لاستیک‌های شعله‌ور رسیدیم، به عابدی گفتم: ((حواست باشد داریم پایین می‌رویم ارتفاعت را کم نکن!))

عابدی با هشدار من سریع عکس‌العمل نشان می‌داد. از طرفی اگر مغزم جواب می­داد فرمان‌ها را به دست می‌گرفتم؛ اما وقتی دیدم ترتیب اثری نداد و یک‌باره حرارت آتش یکی از لاستیک‌ها را زیر پایم احساس کردم، فرمان‌ها را از دست ایشان گرفتم و با پرخاش گفتم: (( حواست کجاست؟ من که هشدار دادم داری پایین می‌روی!))

آن پرواز را پشت سر گذاشتیم و در فر فرود آمدیم. پس از پیاده

بالاخره آن پرواز را پشت سر گذاشتیم و در جفیر فرود آمدیم. پس از پیاده شدن دوباره با همان حال نزار به داخل مینی‌بوس رفتم که بخوابم. چشمانم هنوز گرم نشده بودند که دوباره عابدی را مقابل خودم دیدم. این بار گفت: ((بهرام وضعیت خیلی خراب است!))

پرواز با بالگرد خیلی لذت‌بخش است. پرواز و انجام مأموریت برای وطن و هدف هم خیلی والا و لذت‌بخش است؛ اما پروازی که منجر به سقوط و سانحه و کشته شدن و ضرر و زیان شود، تحت هیچ شرایطی منطقی نیست و چه‌بسا خیانت است. وضعیت من هم در آن شب ازنظر خستگی و کوفتگی بر همین مبنا بود. با نگاه به‌صورت عابدی پرسیدم: ((شما بگوئید من چه‌کار باید بکنم؟)) جواب داد: (( بالاخره یک کاری باید بکنیم.)) عصبانی فریاد زدم:

(( جناب سروان عابدی! شما اول یک اسلحه به من بدهید که مغزم را متلاشی کنم تا بعد. این مغز من وقتی نمی‌کشد چه جوری از آن کار بکشم؟ مگر ندیدی؟ نه تو عکس‌العمل روی آن لاستیک داشتی و نه من قادر بودم کاری انجام دهم. من اگر پرواز کنم دستی‌دستی خود و نفراتی را که سوار می‌کنیم به  کشتن خواهم داد. این پرواز از بن غلط است.))

عابدی که خودش نیز دست‌کمی از من نداشت، دیگر حرفی نزد و رفت. من هم به داخل چادر کوچکی که کنار مینی‌بوس بود رفتم تا چرتی بزنم. پس از ما ترابی نژاد و آن سرگرد نیروی هوایی پرواز می‌کنند. به منطقه که نمی‌توانند فرود بیایند و اقدام به بازگشت می‌کنند. در زمان بازگشت هم سردرگم می‌شوند. من در داخل چادر در یک حالت خواب‌وبیدار بودم و صدای آن‌ها را  می‌شنیدم اما مغزم یاری نمی‌کرد از چادر خارج شوم و ببینم چه خبر است. فقط صداهای مختلف را می‌شنیدم؛ ( اوه رفت بالا ! اوه هه آمد پائین!). گویا آن‌ها در آن تاریکی قادر به فرود نبودند و در آخرین فرود، با تمام سرعت و قدرت به زمین اصابت می­کنند که خلبانان و کروچیف آن (یتیم ­زاده) شهید می­شوند. من اصلاً خبر نداشتم که آن‌ها سقوط کرده‌اند و شهید شده‌اند. نزدیک صبح، هوا گرگ‌ومیش بود که آمدند مرا بیدار کردند. خبر دادند به علت جلوگیری از آسیب رساندن هواپیماهای دشمن، استارت بزنیم و به دارخوین برویم. سریع به‌سوی بالگردها رفتیم تا آن لحظه بازهم حرفی در رابط با آن سقوط نزده بودند. پنج فروند بودیم که باید پرواز می‌کردیم. اولین فروند من بودم که از زمین بلند شدم بقیه­ی بالگردها هم‌پشت سر من بلند شدند. همان سریع بلند شدن ما باعث شد که بالگردها زودتر از آن منطقه دور شوند و هدف بمباران قرار نگیرند. به فاصله چند دقیقه پس از پرواز ما، هواپیماهای دشمن می‌رسند و همه‌جا را بمباران می‌کنند. به دارخوین که رسیدیم و فرود آمدیم من نگاهم روی بالگردها ماند باید 6 فروند بودند، اما پنج فروند بیشتر نمی‌دیدم. پرسیدم: (( انگار یک شینوک کم داریم؟ آن بالگردی که ترابی نژاد و آن سرگرد نیروی هوایی خلبانانش بودند، کجاست؟

ما هوانیروزی­ها هیچ ترسی از مرگ و جبهه و حملات دشمن و هواپیماهایش نداشتیم. آن‌قدر به جبهه رفته بودیم که وجب‌به‌وجب جبهه‌های غرب و جنوب و می‌شناختیم، اما زمانی که بالگردی سانحه می‌داد و دوستانمان مجروح یا شهید می‌شدند، غم دنیا روی دل‌هایمان تلنبار می‌شد.

از دارخوین برای اجرای یک مأموریت، پرواز کردیم. در پروازها، پوشش هوایی ما را یا هواپیماهای نیروی هوایی به عهده داشتند، یا کبراهای خودمان اسکورتمان می‌کردند. در آن پرواز اطلاع دادند نیروی هوایی، پوشش نخواهد داد. از طرفي كبراهای خودمان هم همراهمان نبودند. هم پرواز من اسماعيل مسائلی بود. البته برج مراقبت وقتی فهمید پوشش هوایی نداریم، گفت می‌توانید بازگردید. اما من جواب دادم: ((اخير، ما این مأموریت را انجام خواهیم داد.»

خلبان‌ها و نیروهای متخصص هوانیروز تحت هیچ شرایطی پرواز و تعمیرات را در جبهه‌ها زمین نمی‌گذاشتند. نیروهای متخصص ما در جبهه‌های جنگ، سابقه‌ی پایین آوردن موتور بالگرد و تعمیرات سنگین داشتند. خلبان صحتی یکی از بهترین و شجاع‌ترین خلبانان کبرای هوانیروز بود که با یک ترکش که به چشمش اصابت کرد، کار آیی در پرواز را از دست داد. باید پس از جنگ از او در سمت‌های متفاوت و دانشگاه جنگ استفاده بهینه می‌کردند. اسماعیل صحتی و اكبر ارادت و صمد ایل‌بیگی و محمود بابایی و شهید احمدعلی نجاریان و خیلی از خلبانان کبرا از بهترین‌ها بودند که جای آن‌ها، الآن در هوانیروز خالی است.

 

منبع: هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر؛ سلطانی، مرتضی،1398 ، سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده