هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر- بخش نوزدهم
نبرد مارها راوی: سرهنگ خلبان غلامرضا تاییدی­فر اشاره: خلبان تأییدی فر، از استادخلبانان قدیمی بالگرد شینوک هوانیروز بود. در ایام 8 سال دفاع مقدس، چرخش ملخهای بالگرد این خلبان هوانیروز را بهکرات در آسمان جبهههای غرب و جنوب به یاد دارند. این استادخلبان گذشته از حضور در عملیاتهای دیگر، در عملیات خیبر نیز نقش بسزایی داشته است. دیدن و خواندن خاطرات او در عملیات خیبر جالب هستند.

چهارم اسفندماه 1362 به منطقه جنوب اعزام شدم. اصفهان به اهواز و از اهواز به منطقه­ی جفیر رسیدم و فرود آمدم. سروته جاده‌ی خیبر را برای استقرار بالگردهای شینوک هوانیروز بسته بودند. ما را به هتل آستوریا اهواز بردند و برایمان فیلمی از هورالعظیم نشان دادند. ما باید نیرو و مهمات به هورالعظیم و جزایر مجنون می‌بردیم. 6 – 5 فروند از بالگردهای نیروی هوایی و ۳ – ۲ فروند از بالگردهای سیکورسکی نیروی دریایی ارتش هم به بالگردهای ما پیوسته بودند. در پروازهایی که به هورالعظیم داشتیم، هواپیماهای جنگی و پی.سی.۷ عراق، یک‌لحظه راحتمان نمی‌گذاشتند. برخلاف عملیات دیگ هیچ‌گونه پوشش هوایی نداشتیم. تیمسار بابایی معاون عملیاتی نیروی هوایی به ما می‌گفت:

  • پایگاه موشکی دشمن در بصره است. به‌محض اینکه هواپیماهای اف-14 بلند شوند، آنها را ردگیری می‌کنند و هدف قرار می‌دهند.

درنتیجه، امید ما فقط به كبراهای جنگنده خودمان بود که آنها هم فقط قادر بودند با بالگردها و هواپیماهای پی. سی.۷ طرف شوند. به خاطر همان مشکل تصمیم گرفتیم پروازهای روز را به شب منتقل کنیم تا بتوانیم بهتر و ایمن­تر پرواز کنیم. هرچند که در شب هم با مشکلات دیگری که مهم‌ترین آنها تاریکی دست‌به‌گریبان بودیم. مشکل اصلی فقط در مواقع فرود و برخاستن بود که آن را هم گفتند با نصب چراغ‌های قرمز و سفید و عواملی که در مسیر کانال با چراغ‌قوه مستقر کرده‌اند، حل کرده­ایم. خلبانان نیروی هوایی با شنیدن این برنامه گفتند:

  • ما این آموزش را ندیده‌ایم و قادر به پرواز در چنین شرایطی نیستیم.

تنها خلبانی که از نیروی هوایی قبول کرد همراه ما پرواز کند یک نفر با درجه­ی سرگردی به نام خالقی بود. ابتدا قرار بود من با سرگرد خالقی پرواز کنم که به علت عدم شناخت ایشان از منطقه، مخالفت کردم و او با ترابی نژاد هم پرواز شد.

با شروع تاریکی، استارت می­زدیم و با بالگردهای پر از نیرو و مهمات در تاریکی مطلق به‌سوی جزیره پرواز می‌کردیم. در حین پرواز، به‌هیچ‌وجه بقیه بالگردها را نمی‌دیدیم. چندین بار نزدیک بود باهم برخورد کنیم که به خیر گذشت. ترابی­نژاد و خالقی در اولین پرواز سانحه دادند و همراه کروچیفی به نام یتیم زاده به شهادت رسیدند.

تا چهارم اسفند از جفیر به جزیره پرواز می‌کردم که مأموریت جدیدی واگذار شد. یک فروند بالگرد شینوک باید به قرارگاه خاتم الانبیاء می‌رفت و در اختیار سرهنگ شیرازی( فرمانده نیروی زمینی ارتش) قرار می‌گرفت. برای آن مأموریت، من و سرگرد پرویز اشرفیان آذر را انتخاب کردند. سریع پرواز کردیم و در قرارگاه فرود آمدیم. داخل سنگر که شدیم، سرهنگ شیرازی و محسن رفیق‌دوست و محسن رضایی را با دست گچ گرفته دیدیم. سرهنگ صیاد نقشه را باز کرد و با نشان دادن نقطه‌ای درروی آن، گفت:

  • یکی از یگان‌های ما توسط نیروهای دشمن در داخل هورالهویزه محاصره شده است و نیروهای آن در حال نابودی هستند. قسمت‌های چپ و راست آن یگان آب است و جلو و عقب و بقیه اطراف را نیروهای دشمن اشغال کرده‌اند.

و با نشان دادن نقطه دیگری درروی نقشه اضافه کرد:

  • شما ۱۷ دقیقه فرصت دارید ازاینجا پرواز کنید و در این نقطه فرود آیید و به آن یگان اسلحه و مهمات برسانید.

من با دیدن محل و مواردی که سرهنگ شیرازی عنوان کرده بود، گفتم:

  • این مکانی را که من دارم می‌بینم و شما می‌گویید به‌طورکلی ایمن نیست. من به هر طرف( بالا و پایین و چپ و راست) بروم، در تیررس نیروهای عراق هستم. این مأموریت شدنی نیست.

ایشان در جواب من گفت:

  • اصلاً این صحبت‌ها را نکنید. شما برابر این گرا (سمت پرواز) باید در محل مربوطه فرود آیید. صدایی که از رادیو می‌شنوید، شمارا هدایت خواهد کرد.

با تمام وجودم می‌خواستم پرواز کنم و مأموریت انجام دهم. از مرگ هم نمی‌ترسیدم؛ اما شرایط یگان محاصره شده تحت هیچ شرایطی برای پرواز بالگرد شینوک با آن جثه‌ی بزرگی که داشت، به مصلحت نبود. بااین‌حال دستور را اطاعت کردم. بالگرد را پر از مهماتی مثل مین و گلوله‌های آر. پی. ج و غیره کردند و ما با توکل به خدا آماده پرواز شدیم. قبل از بلند شدن به سرهنگ شیرازی گفتم:

  • ما در این مأموریت به علت وجود هواپیماهای دشمن و پدافند آنها، نیاز شدید به پوشش هوایی داریم.

ایشان گفتند:

  • اشکالی ندارد. با چند کبرا هماهنگ کنید تا شمارا اسکورت کنند.

من سریع برای همپا کبرا تماس گرفتم. دو فروند بالگرد کبرا که خلبانان آنها محمدعلی خالقیان و یدالله نظری و باقر کریمی و حسن خوش‌گفتار بودند همراه ما پرواز کردند.

بالگرد ما انباری از مهمات بود و آن دو فروند کبرا وظیفه داشتند تا زمان فرود و تخلیه و بازگشت، پوشش حفاظتی برای ما تأمین کنند. از قرارگاه که بلند شدیم، پس از سه چهار دقیقه، پرواز به خشکی رسیدیم. ارتفاع پرواز ما آن‌قدر پایین و به‌قول‌معروف سینه‌مال بود که در زمان بازگشت وقتی بالگرد را بررسی کردیم، چرخ‌ها در میان انبوهی از نی و سبزه مخفی بودند. طوری پرواز می‌کردیم که من در وسط كبراها قرار داشتم. یک فروند در سمت راست و یک فروندهم در سمت چپم پرواز می‌کرد. برابر همان نقشه با تعیین زمان جلو می­رفتیم. نزدیک محل فرود با افسر رابط تماس گرفتم. روی خط آمد و شروع به راهنمایی ما برای فرود کرد. در میان فضایی از ترس و وحشت فرود آمدیم و نیروها به‌سرعت مشغول تخليه مهمات شدند. كبراها در بالای سرمان دور می‌زدند و من و اشرفیان آذر هرلحظه انتظار رسیدن هواپیماهای دشمن و هدف قرار گرفتن بودیم. مهمات که تخلیه شد مجروحین را سوار کردند و ما سریع از زمین کنده و عازم بازگشت شدیم.

موفقیت پرواز اول باعث شد تا ۸-۷ پرواز دیگر هم به اهمان شرایط مهمات و نیرو بردن و مجروح آوردن انجام دهیم. كل زمان رفت و بازگشت ما، ۳۵ دقیقه زمان می­برد. بااینکه با چند پرواز پی‌درپی و رساندن مهمات و نیرو، یگان محاصره را نجات داده بودیم و نیروهای عراق عقب نشسته بودند، اما بازهم باوجود خستگی شدید پیشنهاد دادیم یک سورتی دیگر هم برایشان مهمات و نیرو ببریم. به‌محض تمام شدن بارگیری، از زمین کنده شدیم و پرواز کردیم. نزدیک محل فرود بودیم که هشدار افسر رابط در گوشمان نشست:

  • بالگردهای دشمن در حال پرواز و نزدیک به شما هستند. بسیار مراقب باشید!

هنوز هشدار افسر رابط تمام نشده بود که ۸-۷ فروند از بالگردهای میل و غزال عراقی را دیدیم که از طرف جاده‌ی بصره – العماره، در حال نزدیک شدن به ما هستند. من سریع وسط یک جاده نشستم و كبراها به مصاف بالگردهای دشمن رفتند. صحنه‌ی رزم كبراها اگر به تصویر گرفته می‌شد زیباترین و مهیج‌ترین و واقعی‌ترین نبرد بالگردها را مردم سراسر دنیا می‌دیدند. سه فروند كبرای ما در مقابل بیش از ۸ فروند بالگرد دشمن، چنان شهامت و رشادتی از خود نشان می‌دادند که نیروهای پایین مدام آنها را با دست تکان دادن و تكبیرهایشان تشویق می‌کردند.

هر بالگرد کبرایی به دنبال دو سه فروند بالگرد عراق گذاشته بود و اجازه نمی‌داد به ما نزدیک شوند و گلوله‌ای شلیک کنند. شجاعت و تهور خلبانان کبراهای ما به حدی بود که هیچ‌یک از بالگردهای دشمن جرئت روبه­رو شدن

مستقیم با آنها را نداشتند. از دور مدام موشک و راکت شلیک می­کردند اما مشخص بود که شلیک آنها (عراقی‌ها) بی­هدف و از روی دستپاچگی است. هر کبرایی که به‌سوی آنها یورش می‌برد بلافاصله به سمتی فرار می­کردند. در پایین، من و اشرفیان آذر و کروچیف ها پی‌درپی روی سر نیروها فریاد می­زدیم که مهمات را سریع تخلیه کنند. هر بالگردی از دشمن که هدف قرار سریع دو سه بالگرد جای آن را پر می‌کردند. ما گذشته از نگرانی مهمات، نگران خلبانان کبرا و آن نبرد نابرابر بودیم.

افسر رابط و مسئول یگان محاصره شده، به‌قدری تحت تأثیر پروازهای آن روز ما و جنگ كبراها قرارگرفته بودند که دست‌هایشان را بالاگرفته و فریاد می‌زدند: «خدایا! کمکشان کن.» دعاهای آنها هرچند به گوش خلبانان كبراها نمی‌رسید اما بزرگ‌ترین افتخار و بیشترین روحیه برای ما بود که می‌دیدیم ما را آن‌طور از صمیم قلب دعا و تحسین می‌کنند.

بالاخره تخليه مهمات تمام شد و ما در میان همان تیراندازی‌ها از زمین بلند و عازم بازگشت شدیم. در همان ابتدای پرواز، من صدای ذوق‌زده خلبان محمدباقر کریمی را شنیدم که پشت سرهم فریاد می‌زد:

  • "زدمش … زدمش … "

و ما با نگاهی سریع یکی از بالگردهای دشمن را دیدیم که شعله کشان به‌سوی زمین رفت و با سر به زمین سقوط کرد. آن مأموریت و پروازهای بعد باعث شکسته شدن حلقه‌ی محاصره و عقب‌نشینی نیروهای دشمن زیاد گردید..

 

منبع: هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر؛ سلطانی، مرتضی،1398 ، سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده