هوانیروز و عملیات بزرگ فاو – بخش هفدهم
با تهدیدها و بمباران هواپیماهای دشمن مجبور شدیم از قرارگاه عقاب به دارخوین عقبنشینی کنیم و ازآنجا پشتیبانی فاو را انجام دهیم. یک روز در سنگر در حال استراحت بودیم که یکباره صدای مهیبی به گوش رسید و احساس کردم سنگر در هوا میچرخد. همه وسایل به همریخت و پسازآن سکوت مرگباری همهجا را پر کرد. در همان حالت ترس و شوک بودم که خلبان فخرایی هراسان داخل شد و گفت: (اسماعیل صحتی مرد). تا لب باز کردم حرف بزنم خلبان اکبر ارادت صحتی را که از یکچشمش خون فوران میزد به داخل سوله آورد. خلبان فخرایی باعجله حوله خود را روی چشم صحتی گذاشت و با آماده شدن بالگرد نجات او و چند نفر دیگر را که در اثر بمباران هواپیماهای دشمن مجروح شده بودند به اهواز تخلیه کردند.

خاطرات ویژه سرهنگ خلبان حسین وکیلی

  1. خاطرات

الف) خاطره:

پس‌ازاینکه قرارگاه عقاب توسط هواپیماهای دشمن بمباران شد. بالگردها را به منطقه‌ای در اطراف و بین نخلستان‌های شهر شادگان انتقال دادند. از آن روز به بعد تیم‌ها از همان محل برای انجام عملیات به نقطه عقاب پرواز می‌کردند و از عقاب به محل اصلی عملیات اعزام می‌شدند. من همچنان در قرارگاه عقاب بودم.

یک روز که هوا بسیار خوب و آفتابی بود از منطقه به قرارگاه‌های مهدی و عقاب در حال پرواز بودم. در مسیر که پرواز می‌کردم از طریق رادیو متوجه مکالمات عجیب خلبانان تیمی که در حال رفتن به‌سوی مأموریت بودند شدم. یکی می‌گفت (من دیگر جایی را نمی‌بینم و در جاده نشستم)، یکی دیگر گفت (باران خیلی شدید است تا روستای جلویی ادامه می‌دهم). و از این مطالب زیاد ردوبدل می‌شد. درحالی‌که متعجب شده بودم یک‌مرتبه یک شعاع مار مانندی از آسمان به زمین اصابت کرد و در چشم به هم زدنی ابر سیاهی همه‌جا را گرفت و باران شدیدی شروع به باریدن کرد. تاریکی آن‌قدر شدید شد که چشم را نمی‌دید. (این نوع تغییرات جوی را در اصطلاح پروازی تخریب هوا می‌گویند و آن شعاع مار مانند رعدوبرق بود). در آن وخامت اوضاع تنها شناسایی من جاده تازه آسفالت شده آبادان به ماهشهر بود که با هر مشکلی بود با ادامه آن خود را به قرارگاه عقاب رساندم و فرود آمدم.

ب) خاطره:

یک روز عصر که از عملیات به قرارگاه عقاب بازگشتم اطلاع دادند: (یک فروند از بالگردهای کبرای شادگآن‌که در منطقه به‌صورت پراکنده بوده‌اند به علت عيب فنی زمین‌گیر شده و پس از رفع عیب به دلیل برخورد به تاریکی شب به محل استقرار بازنگشته است).

در حدود دو ساعت سواره و پیاده طی کردیم تا به بالگرد رسیدیم. بالگرد را روشن کردم و با پرواز عمودی از بین نخل‌ها بیرون کشیدم و به سمت منطقه عقاب پرواز کردم. تاریکی شب و آب‌گرفتگی زمین موجب خطای چشم می‌شد. احساس می‌کردم که در ارتفاع بسیار پائینی پرواز می‌کنم که روی همین اصل دائم ارتفاع را افزایش می‌دادم. در یک آن‌که به درجه نشان‌دهنده ارتفاع نگاه کردم دیدم بیش از ۵۰۰ متر ارتفاع دارم. اول باور نمی‌کردم اما خوب که دقیق شدم فهمیدم که خطای چشم است و ارتفاع را تا 60 متر پائین آوردم.

به منطقه عقاب که رسیدم در محل نشستن بالگردها تل خاک سفیدی وجود داشت که در اثر تردد خودروها وسعت آن زیاد شده بود. در انتهای سی متری چراغ زیر بالگرد را برای بهتر دیدن خاک سفید و فرود روشن کردم که متأسفانه سفیدی خاک نور را به بالا زد و در گردوخاک تولیدشده طوری منعکس کرد که دیگر جایی قابل‌دیدن نبود. سریع چراغ را خاموش کردم و با همان حداقل دید بالگرد را زمین نشاندم.

ج) خاطره:

با تهدیدها و بمباران هواپیماهای دشمن مجبور شدیم از قرارگاه عقاب به دارخوین عقب‌نشینی کنیم و ازآنجا پشتیبانی فاو را انجام دهیم.

یک روز در سنگر در حال استراحت بودیم که یک‌باره صدای مهیبی به گوش رسید و احساس کردم سنگر در هوا می‌چرخد. همه وسایل به هم‌ریخت و پس‌ازآن سکوت مرگباری همه‌جا را پر کرد. در همان حالت ترس و شوک بودم که خلبان فخرایی هراسان داخل شد و گفت: (اسماعیل صحتی مرد). تا لب باز کردم حرف بزنم خلبان اکبر ارادت صحتی را که از یک‌چشمش خون فوران می‌زد به داخل سوله آورد. خلبان فخرایی باعجله حوله خود را روی چشم صحتی گذاشت و با آماده شدن بالگرد نجات او و چند نفر دیگر را که در اثر بمباران هواپیماهای دشمن مجروح شده بودند به اهواز تخلیه کردند.

این سانحه باعث شد که فردای آن روز به علت پایین آمدن روحیه‌ی نیروهای هوانیروز به پایگاه امیدیه نقل‌مکان کنیم. چراکه صحتی یکی از بهترین و نترس‌ترین خلبان‌های هوانیروز بود. پس از استقرار در امیدیه از همان‌جا به پشتیانی نیروها در منطقه‌ی فاو ادامه می‌دادیم تا این‌که ضدحمله های دشمن به حداقل رسید و کم‌کم وضعیت منطقه سرد شد.

  1. پایان عملیات و بازگشت

با ورود تیم‌های جدید به منطقه، ما ملزم به تعویض و بازگشت به اصفهان شدیم. بعضی از دوستان از راه زمین راهی شدند و من به علت خستگی زیاد قادر نبودم. یک‌ساعتی در فرودگاه امیدیه به امید رسیدن وسیله‌ای هوائی بودم که یک هواپیمای فالکن به زمین نشست و سرهنگ علی صیاد شیرازی و برادر محسن صفوی از آن پیاده شدند. پس از احوالپرسی سؤال کردم این فالکن به کجا می‌رود؟ شهید شیرازی در جوابم گفت: (هر جا شما بخواهید). من تشکر که کردم ایشان دوباره گفت: (جدی گفتم، کجا می‌روی؟).

وقتی جواب دادم اصفهان، ایشان رو به خلبان هواپیما که سرهنگ سیاح بود کرد و گفت: ایشان را اول در اصفهان پیاده کنید و بعد خودتان به تهران تشریف ببرید.)

یادم هست که در آن پرواز خلبان محمد چوب‌بندی هم بود. داخل هواپیما در حال شنیدن مکالمات خلبان و مسئول برج مراقبت که ارتفاع ۲۸۰۰۰ پایی را مجاز می‌کرد بودیم که خلبان چوب‌بندی به شوخی گفت (اگر ما را زدند چه کسی حال دارد که از بیست‌وهشت هزارپا به زمین سقوط کند).

 

منبع: هوانیروز در عملیات بزرگ فاو؛ سلطانی، مرتضی،1382 ، نشر شهید سعید محبی، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده