هوانیروز و عملیات بزرگ فاو – بخش شانزدهم
خاطرات ویژه سرهنگ خلبان حسین وکیلی - عملیات با موشک ماوریک باز هم در جاده فاو - بصره عملیات داشتیم. یکبار دشمن اقدام به انجام پاتک سنگینی کرده بود که از ما کمک خواستند. در تیمی که پرواز کردیم به درخواست من یک فروند کبرا حامل موشک ماوریک نیز قرار داشت که خلبانان آن اژدر نظری، رضا میبدی و خلبانان بالگرد تاو داوود صدائی و صمد علیزاده بودند. به منطقه فاو که رسیدیم به خلبانان ماوریک گفتم شما روی آب در کنار شهر فاو پرواز کنید تا من محل را شناسایی و به شما اطلاع دهم. و بلافاصله به قسمت جلو پرواز کردم. خوشبختانه منطقه تجمع دشمن نزدیک یک ساختمان با گنبدی سفیدرنگ بود. اصولاً هدفهای روشن در منطقه تیره و هدفهای تیره در منطقه روشن خیلی راحت میتوانند بهوسیله موشک ماوریک هدف قرار بگیرند. سریع به عقب بازگشتم و به اژدر نظری گفتم که گنبد سفید هدف است و آن را بزند.

خلبان نظری از همان محلی که پرواز می‌کرد مقداری ارتفاع گرفت و موشک را رها کرد. موشک رهاشده باکمی افت نزدیک بود به نخل‌ها اصابت کند که یک‌باره اوج گرفت. من هم مسیر موشک به سمت هدف در حال پرواز و شلیک بودم و می‌خواستم آثار تخریبی آن را به چشم ببینم. با انفجار موشک، ساختمان و گنبد و محل تجمع دشمن منهدم و به هم‌ریخت. آثار تخریب بسیار زیاد بود و کاملاً به چشم دیدم. به‌جرئت می‌توانم بگویم شلیک همان موشک برای غلبه نیروهای ما کافی بود، چراکه دشمن علاوه بر انهدام تجهیزات و نیروهایش منطقه را هم ازدست‌رفته دید. شلیک همان ماوریک باعث شد که نیروهای ما توانستند ضد حمله را به‌خوبی دفع کنند.

  1. انهدام ناوچه

مأموریت دیگری در بندر ام القصر به فاو انجام دادیم. گاه‌گاهی می‌شنیدیم که ناوچه‌های عراقی از طرف ام القصر به فاو نزدیک می‌شوند و نیروهای ما را اذیت می‌کنند. مأموریتی واگذار شد که در خورعبدالله یک ناوچه عراقی را که به سواحل ما در فاو آمده است منهدم کنیم.

به محل که رسیدیم هر چه روی خورعبدالله بین مرز عراق و کویت پرواز کردم ناوچه­ای ندیدم. با رابط هوانیروز در زمین تماس گرفتم و موضوع را گفتم. در حین تماس احساس کردم که مغزم به من فرمان حرکت به چپ می‌دهد ولی دستم فرمان را اجرا نمی‌کند و فرمان‌ها را به سمت راست می‌کشد. ارتفاعم روی آب بیشتر از ۱۰ متر نبوده و این حالت برایم یک وضعیت خاصی به وجود آورده بود. در یک آن دیدم که بارانی از راکت در آب فرورفت که اگر فرمان مغز را اجرا کرده بودم بالگرد کاملاً منهدم و منفجر می‌شد. این صحنه در چشم به هم زدنی اتفاق افتاد و بعداً فهمیدم که راکت‌ها از طریق هواپیماهای دشمن به سویم شلیک‌شده بودند.

بعدازآن اتفاق دوباره به جستجوی ناوچه مشغول شدم و تصمیم گرفتم از روی آب­های خورعبدالله به سمت به بندر ام­القصر به پرواز ادامه دهم که شاید آن را پیدا کنم. پس از سه چهار دقیقه پرواز به یکی از جایگاه‌های پدافند قبلی دشمن که اکنون در اختیار نیروهای خودی که در روی خشکی قرار داشت رسیدیم. دوباره به اعضای تیم گفتم؛ من یک دور روی این جایگاه می‌زنم و به راهمان ادامه خواهیم داد.

این کار را به این خاطر می‌خواستم انجام دهم که نیروهای خودی در پرواز قبلی، ما را با بالگرد دشمن اشتباه گرفته بودند و می‌خواستند سرنگونمان کنند. در همان حال که دور می‌زدم ضد هوایی‌های خودمان شروع به اجرای آتش کردند و از دماغ تا دم بالگردم را با گلوله سوراخ‌سوراخ کردند و یکی از ترکش‌ها هم به مچ پایم اصابت کرد. حرکت فرمان‌ها براثر آن تیراندازی بسیار سخت شده بودند و با آن مجروحیتی که داشتم ادامه پرواز اصلاً امکان نداشت. وضعیت را به بقیه بالگردها اعلام کردم و با مشکلات زیاد پس از خاموش کردن موتور و کشیدن بالگرد حدود ۵۰ متر روی زمین بالاخره توانستم روی ماسه‌های ساحل درحالی‌که هنوز هم به سویم شلیک می‌کردند بالگرد را بنشانم و همراه کمک پروازم آن را ترک کنیم و به‌وسیله بالگرد نجات خود را نجات دهیم.

در حین بازگشت از داخل بالگرد نجات هدفی را در دوردست دیدم. بالگرد اژدر نظری و کمک او خلبان رضا بی­غم هم با یک فروند کبرا همراه ما بودند. در همان وضعیت به نظری گفتم: بالگرد ما که زمین‌گیر شد، شما ببینید آن هدف را می­توانید بزنید یا خیر. باوجوداینکه هدف بسیار دور بود اما خلبان نظری موشک ماوریک را شلیک کرد. بعد از شلیک هر چه انتظار کشیدیم از آثار اصابت خبری ندیدیم. ناامید قصد ترک منطقه را داشتیم که یک‌باره آب و دود و قطعاتی به هوا پراکنده شدند. خوشبختانه موشک به هدف اصابت کرد و ناوچه منهدم شد.

  1. تعمیر و تخلیه بالگرد

هر صبح که از محل استراحت به قرارگاه می‌رفتیم تا غروب از قرارگاه تاکتیکی مهدی عقب نمی‌آمدیم. و هر بار با تیم‌های جدید از نیمه‌راه برای عملیات همراه می‌شدیم تا اینکه آرام‌آرام پاتک‌های دشمن فرونشست و منطقه تااندازه‌ای امن شد.

بالگردی که توسط پدافند خودی هدف قرار گرفت به علت آتش مداوم دشمن در همان محل ماند. ازجمله وسایل شخصی من که در آن بالگرد جامانده بود یک کاپشن پرواز بود که صبح‌ها به خاطر سردی هوا و شب‌ها به‌عنوان بالش از آن استفاده می‌کردم. فردای آن روز که برای تخلیه بالگرد رفتیم کاپش در داخل بالگرد نبود. از نبود آن‌هم متعجب شدم و هم افسوس خوردم.

افسر رابط ما در آن منطقه خلبان اسماعیل هادوی بود. شب ایشان را بخواب دیدم که به سویم آمد و پس از احوالپرسی کاپشن پروازم را به سویم دراز کرد. فردای آن روز دقیقاً صحنه خوابم تعبیر شد. وقتی از او سؤال کردم (از کجا فهمیدی متعلق به من است؟) ایشان گفت از مدارکی که در جیب کاپشن بود.

در اثر اصابت گلوله، میله استوانه‌ای شکل اصلی ملخ دم بالگرد کاملاً آسیب‌دیده بود و نیاز به تعویض داشت که نیروهای نگهداری و تعمیر در همان محل آن را عوض کردند و با انجام تعمیرات دیگر آماده پرواز به عقب شدیم. خودم پشت فرمان‌ها نشستم و بالگرد را از فاو به اهواز تخلیه کردم.

 

منبع: هوانیروز در عملیات بزرگ فاو؛ سلطانی، مرتضی،1382 ، نشر شهید سعید محبی، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده