هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر- بخش پانزدهم
ناجی شهید راوی: سرهنگ خلبان غلام حسین احمدلو در زمان حمله­ی خیبر، در پایگاه پشتیبانی هوانیروز اصفهان خدمت میکردم. درست به خاطر دارم. بیست و هشتم اسفندماه 1362 بود. داخل آشیانه بودم که از طرف افسر عملیات گردان احضار شدم. به دفترش که رفتم، برگ مأموریتی به دستم داد و گفت: - احمدلو! کار اگر داری برو انجام بده! پسفردا صبح باید منطقه باشی! و اضافه کرد: (( در این مأموریت افسر رابط هستی! حواست را خوب جمع کن!))

با نگاه به برگ مأموریت، از او پرسیدم:

  • چه جوری بروم؟ زمینی یا با بالگرد؟

در جوابم گفت: (( هیچ‌کدام. با فرندیشپ5. پس‌فردا صبح زود فرودگاه باش و با فرندشیپ برو!»

آن روز و فردایش را مرخصی گرفتم و از پایگاه خارج شدم. کاری ضروری داشتم که باید قبل از رفتن به منطقه انجام می‌دادم. صبح زود 30/11/1362 ، زمانی

که خودم را به فرودگاه قدیم اصفهان – که آن زمان در فلکه فیض قرار داشت و چسبیده به پایگاه هوانیروز مسجدسلیمان بود – رساندم، دهانم از تعجب بازماند. حدود ۸۰ – ۷۰ نفر از نیروهای پایگاه خودمآن‌هم با وسایل مأموریت، آنجا بودند و یک فروند هواپیمای فرندشیپ آبی‌رنگ هم با در و بالین باز آماده، برای بردن همه حضور داشت. ازیک‌طرف با دیدن دوستان خوشحال شدم و از طرف دیگر، چشمانم به دنبال یافتن افسر عملیات می‌چرخید که از خجالتش دربیایم.

آن روز زیاد طول نکشید. همان فرندشیپ با دو پرواز سریع، نیروهای مأموریتی را در فرودگاه اهواز پیاده کرد. از فرودگاه هم طبق معمول با اتوبوس به‌سوی محل اسکان موقت که هتل قيام اهواز بود، رفتیم. در هتل تعدادی از برادران سپاهی را هم دیدیم. قرار بود آن‌ها هم با ما به منطقه‌ی جفیر بیایند.

دو روز بعد به جفیر رفتیم و در آنجا با اردوگاه بزرگی از چادر و بالگرد و نیرو مواجه شدیم. به قول یکی از قدیمی‌های هوانیروز: "هوانیروزی‌ها، جوانی ندیده پیر شدند". جمله‌ی آن نیروی کهن عمر هوانیروز که امروز در بین ما نیست و از این دنیا رخت بربسته است، تااندازه‌ای درست می‌باشد. ما نوجوان بودیم که در هوانیروز استخدام شدیم. هنوز سفت‌وسخت جا نیفتاده بودیم که انقلاب شد و پس از انقلاب هم جنگ شروع شد. هرچند که جنگ اصلی در شهریور ۱۳۵۹ یعنی حدود دو سال پس از انقلاب به وقوع پیوست، اما درگیری‌ها و اغتشاشات از یک ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در غرب کشور و جنوب و گنبد و مناطق دیگری به‌وسیله گروهک‌های ریزودرشت راه افتاد؛ تنها نیروی

نوپا و دست‌نخورده‌ی ارتش ایران را هم که در آن زمان هوانیروز بود، به کام خود کشید. درنتیجه، ما با شرکت در جنگ، از دیدن و بردن لذت جوانی محروم و زمانی که جنگ تمام شد، متوجه شدیم که برف پیری موهایمان را سپید کرده است. حمله و عملیات خیبر هم درزمانی بود که ما هنوز احساس پیری و بابابزرگی نمی­کردیم.

ساعت ۹ شب همان روز قرار شد یک بالگرد ۲۰۵، برای شناسایی و هماهنگی به منطقه پرواز کند. آن شب، من به‌اتفاق سرهنگ جلالی (فرمانده هوانیروز)، وهم چنین یک افسر رابط از هوانیروز و دو رابط از سپاه پاسداران و چند فرماندهی گروهان، سواران بالگرد شدیم، با تجاربی که از پرواز با ۲۰۵ داشتم، در همان ابتدا حدس زدم، آن بالگرد با آن تعداد سرنشین قادر به پرواز نخواهد بود. خلبان غفار استارت زد و قصد بلند شدن از زمین کرد و بالگرد جواب نداد. برای سبک شدن بالگرد دو نفر پیاده شدند. این بار هم طبق معمول جواب نداد. ما با شوخی و خنده می‌گفتیم " به خاطر وزن سنگین سرهنگ جلالی است که بالگرد نمی‌تواند بلند شود". یک نفر دیگر هم پیاده شد؛ اما این بار هم نتوانست و بنا شد بازهم از نفرات کم شوند. یکی از دوستان خلبان که همراه ما بود، با نگاه به من با خنده گفت:

  • احمدلو! برو پائین بذار بالگرد از جایش بلند شود.

من که سابقه خوبی از پرواز با بالگرد 205 به علت همان قدرت کمی که داشت، نداشتم، ازخداخواسته فوری پیاده شدم. به دنبال من یکی از پاسداران گفت:

  • من هم پیاده می‌شوم تا مثل پر، پرواز کنید!

او هم از بالگرد پیاده شد. بالاخره بالگرد پرواز کرد و من و آن برادر پاسدار قرار گذاشتیم صبح زود به‌سوی جزیره پرواز کنیم.

صبح هنوز آفتاب‌نزده بود که با یک فروند بالگرد شینوک که خلبان آن محمود ترابی نژاد بود، به‌سوی جزیره پرواز کردیم. ترابی نژاد که چندین پرواز در آن مسیر انجام داده بود، در حین پرواز، من را نسبت به منطقه و جزیره به‌صورت کامل آشنا کرد. بالگرد در جزیره­ی جنوبی فرود آمد و پس از پیاده کردن رفت. از همان لحظه‌ای که بالگرد رفت، سروکله‌ی هواپیماهای دشمن در آن منطقه پیدا شد. آن‌ها به‌صورت مداوم از ۲ تا ۱۲ فروند می‌آمدند و جزیره را بمباران می‌کردند و می‌رفتند. بعضی از آن‌ها، به‌اندازه‌ای در ارتفاع پایین پرواز می‌کردند که به‌راحتی چهره­ی خلبان هواپیما را می‌دیدیم. علت حضور مداوم و زیاد هواپیما و بالگردهای دشمن بر فراز جزیره، آن بود که نیروهای ما فقط یک قبضه‌ی توپ -۵۷ میلی‌متری در جزیره داشتند که آن‌هم غنیمت گرفته‌شده از خود آن‌ها بود. نفر تیرانداز پشت آن توپ یک نفر استوار بازنشسته به نام حسینی بود که به‌صورت داوطلب همراه بسیجی‌ها به جبهه آمده بود. استوار حسینی بسیار شجاع و سر نترسی داشت و به دنبال زدن هواپیماهای مهاجم بود. نیروهایی هم که در اطراف او جمع شده بودند، پشت سر هم فریاد می‌زدند و او را تشویق می‌کردند:

  • حسینی از روبه‌رو! سرگروهبان سمت راست! حسینی پشت سر!

تنها دلگرمی نیروها فقط به آن توپ و آن استوار بسیجی شجاع در زدن هواپیماهای دشمن بود. آن روز با تلاش آن استوار، هواپیماهای مهاجم نتوانستند تا عصر کاری انجام دهند. ساعت یک ربع به شش غروب بود که سروکله‌ی دو هواپیما در آسمان جزیره پیدا شدند. آن‌ها یک‌باره از اوج آسمان به ارتفاع حدود ۱۰۰ پایی کشیدند. تمام نیروها غیر از من و استوار (حسینی) و یک بسیجی، با دیدن پایین آمدن دو هواپیما، روی زمین خوابیدند و استتار کردند. دو هواپیما در میان شلیک‌های مداوم حسینی، بمب‌هایشان را ریختند و دوباره شروع به گرفتن ارتفاع کردند. من که آن‌ها را با چشم تعقیب می‌کردم، یکی از آن‌ها را دیدم که یک‌باره به سمت چپ چرخید و هواپیمای دوم با چرخشی سریع، رو به روی ما قرار گرفت و اقدام به شلیک موشک کرد. چهارچشمی به آن نگاه می‌کردم و حسینی هم همچنان شلیک می‌کرد. هواپیما با شلیک یک موشک دیگر دوباره اوج گرفت و از دید ما خارج شد. موشک رهاشده از بالای سر ما عبور کرد و در نقطه­ای بین نیزار سقوط کرد. بعد از سقوط، صدای انفجار شنیدیم و شعله­های آتش را هم دیدیم که به‌سوی آسمان زبانه کشیدند. طبق معمول اهمیت ندادیم و خیال کردیم قسمتی از نیزار آتش‌گرفته است. در همین موقع

یک بسیجی دوان‌دوان به سمت من آمد و گفت: (( برادر خلبان! یکی از بالگردهای شما سقوط کرد و در حال سوختن است)).

با نشانی‌هایی که آن بسیجی از محل سقوط و سوختن بالگرد می‌داد، حدس زدم همان موشک، بالگرد را هدف قرار داده و آن دود و شعله‌های آتش هم مربوط به آن بالگرد است. تنها خودروی ما در جزیره، یک دستگاه جیپ مخابرات بود که با آن‌هم نمی‌توانستم در داخل جزیره تردد کنم. با نگاه به اطراف، به‌سوی اولین سوله­ای که در صد متری­ام بود دویدم و ناگهانی داخل آن شدم. در آن سوله استاد و خطیب معروف فخرالدین حجازی را دیدم که در میان تعدادی از نیروهای سپاه نشسته و گرم صحبت است. او و بقیه با دیدن ناگهانی من یکه خوردند که مهلت ندادم و گفتم:

  • یکی از بالگردهای ما را هواپیما زده است. یکی از برادرانی که موتور دارد زحمت بکشد و مرا تا کنار بالگرد برساند. اگر هم کاردارید و نمی‌توانید، یک موتور به من بدهید، خودم می‌روم!

آن‌ها با پیشنهاد دوم من موافقت کردند. سریع خودم را روی یکی از موتورها انداختم و به‌سوی محل سقوط بالگرد گاز دادم. در فاصله حدود ۲۰۰ متری  بالگرد بودم که یک بسیجی با دست اشاره کرد و گفت:

  • بالگرد شما آن‌طرف است و یکی از خلبان‌های آن از جاده کنارش دارد می‌آید.

ارتفاع نی‌ها آن‌قدر بلند بودند که باوجوداینکه آن بسیجی با دست اشاره‌کرده بود؛ اما بازهم اثری از بالگرد دیده نمی‌شد. مقداری که جلو رفتی شاه­­پسندی را درحالی‌که دست به سرش گرفته بود، دیدم. کنارش توقف کردم و قصد کمک به او را داشتم که گفت:

  • من حالم خوب است، برو سراغ بقیه!
  • پرسیدم: «بقیه؟ وضع بقیه چطور است؟

جواب داد:

  • دارند می‌آیند، اما بعضی از نفرات هنوز داخل بالگرد هستند.

معطل نکردم. موتور را روی زمین خواباندم و به‌سرعت به‌سوی نیزاری که بالگرد وسط آن سقوط کرده بود دویدم. نی‌ها را تند کنار می‌زدم و جلو می‌رفتم که بالگرد را دیدم. تا نصفه داخل آب بود. بدون معطلی شروع به رفتن به‌سوی بالگرد کردم. در بعضی جاها به علت عمق آب مجبور می‌شدم شنا کنم. نزدیک بالگرد بودم که سه نفر را درحالی‌که دو نفر از آن‌ها زیر بغل‌های یک نفر را گرفته بودند و تلاش می‌کردند او را از بالگرد دور کنند، دیدم. بیشتر که نزدیک شدم نفر وسط را شناختم. سرهنگ محمد انصاری، فرمانده­ی پایگاه پشتیبانی هوانیروز اصفهان بود. سریع خودم را کنار آن‌ها رساندم و سرهنگ انصاری را که حالتی شوک زده داشت، بااینکه سنگین ام بود، به کول گرفتم و با هر زحمتی بود به کنار نیزار رساندم و روی زمین نشاندم. سرهنگ انصاری که هنوز از شوک خارج نشده بود، چیزی به خاطر نداشت. فقط پشت سرهم از من می‌پرسید:

  • شما کی هستید؟ من کی هستم؟ من چه‌کاره‌ام؟ اینجا کجاست؟

قصد داشتم دوباره به‌سوی بالگرد بروم که اگر کسی داخل بالگرد هست نجات بدهم که آن دو نفر گفتند:

  • کسی نمانده و همه خارج‌شده‌اند.

دوباره متوجه سرهنگ انصاری شدم. به دنبال وسیله‌ای بودم که به طریقی او را به‌جای امنی برسانم. سرهنگ انصاری هنوز از شوک خارج نشده بود و پشت سر هم سؤال می‌کرد. هر سؤالی که می‌پرسید و جواب می‌دادم، یا صلوات

می‌فرستاد یا شروع به خواندن حمد و سوره می‌کرد. دوباره دست به زیر بغل‌های او بردم و تا کنار جاده کمک کردم حرکت کند. هوا کاملاً تاریک بود و حرکت ما به‌سختی انجام می‌گرفت. با کمک و راهنمایی چند بسیجی، شاه‌پسندی و خلبان دیگر بالگرد و کروچیف هم خودشان را به ما رساندند. در همین موقع یک وانت که شیشه‌ی جلو هم نداشت و بدنه‌اش مثل آبکش سوراخ‌سوراخ بود، کنار ما توقف کرد. همه به پشت آن وانت سوار شدیم. من که همان روز به آن جزیره رفته بودم و جایی را بلد نبودم، از راننده آن وانت پرسیدم:

  • تو این جزیره بیمارستانی، اورژانسی، دکتری پیدا نمی‌شود؟

خدا پدر آن بسیجی را بیامرزد که آن شب در آن تاریکی کمک بزرگی به ما کرد. در جوابم گفت:

  • چرا ! بیمارستان اورژانس داریم؛ اما در خط مقدم و زیر آتش است.

و بلافاصله دور زد و ما را به بیمارستان اورژانس که چند کیلومتر جلوتر بود، رساند. داخل اورژانس که رفتیم دلمان گرفت و ناراحت شدیم. تعداد زیادی مجروح از همه نوع مجروحیت ترکش‌خورده تا قطع عضو و نخاعی و مغزی کف زمین و روی تعدادی تخت دیده می‌شدند. آنجا هم یکی از دکترها که نامش را هم نپرسیدیم، با دیدن ما به کمکمان شتافت و با در اختیار گذاشتن یکی از

اتاق‌ها و رسیدگی به حال‌وروز چهار نفر نیروهایمان به‌خصوص سرهنگ انصاری؛ ناجی ما شد. اما متأسفانه عمرش به دنیا نبود که ما به خاطر کمک‌هایش از او تشکر کنیم. ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. سرهنگ انصاری هنوز در همان حالت شوک بود. در حال دلجویی و صحبت با او بودیم که سروصدای تیراندازی و انفجار خمپاره در اطراف و نزدیک بیمارستان شدت گرفت. خبری هم به ما دادند که "سرهنگ جلالی با بالگرد ۲۰۵ به جزیره آمده و برای تخلیه­ی خلبانان و سرنشینان بالگرد در جزیره‌ی جنوبی نشسته است". با شنیدن خبر، بی­درنگ برای پیدا کردن آن دکتر و گرفتن یک آمبولانس برای انتقال انصاری و بقیه به کنار بالگرد جلالی، از اتاق خارج شدم. در حال سرک کشیدن به داخل اتاق­ها برای یافتن آن دکتر بودم که یکی از کارکنان بیمارستان که ما را در موقع ورود دیده بود، پرسید:

  • جناب! دنبال کسی هستی؟ کمک لازم داری؟

وقتی نشانی آن دکتر را دادم، اشک داخل چشمانش حلقه زد و با بغض گفت خدا رحمتش کند. همین بیست دقیقه پیش براثر ترکش خمپاره شهید شد. یک‌باره انگار سقف آسمان را روی سرم پائین آوردند. شل شدم و کنار دیوار چمباتمه زدم و بی‌اختیار شروع به گریه کردم. چند نفر از دکترها و کارکنان بیمارستان ‌هم که از شهادت آن دکتر بسیار ناراحت بودند، هق‌هق گریه‌هایشان فضای بیمارستان را پر کرد. مقداری که تسکین پیدا کردیم، این بار آن‌ها قدم جلو گذاشتند و با واگذاری یک دستگاه آمبولانس امکان رساندن آن چهار نفر نیروی خودمان و چند مجروح وخیم حال را به جزیره­ی جنوبی و داخل بالگرد 205 فراهم کردند. همه را سوار بالگرد کردیم و درحالی‌که نگران پرواز و خارج شدن آن‌ها از آن مهلکه بودم، از زمین کنده شدند و پرواز کردند. تا لحظه‌ای که خبر فرود و سالم به زمین نشستن آن‌ها به گوشم نرسید، مثل مرغ سرکنده بودم. زمانی که پیام دادند بالگرد در ساعت 3:30 بامداد در اهواز فرود آمده است نفس راحتی کشیدم.

 

منبع: هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر؛ سلطانی، مرتضی،1398 ، سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده