هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر- بخش دوازدهم
سنگر بکنید! راوی: استواریکم عباسعلی دیانی ساعت 24 شب سوم عملیات خیبر بود که سرپرست قرارگاه احضارم کرد و گفت: -دیانی! کیسهخواب و وسایل و ماشینت را آماده کن که فردا صبح زود باید به منطقه جلو بروی!

فردا صبح آفتاب‌نزده، حرکت کردم و پس از ۳۰ کیلومتر به هورالهویزه و محلی به اسم شط­ على که به‌صورت آب و باتلاق و نیزار بود، رسیدم. تانکر را در پناه نیزارها پارک کردم و همان‌جا مستقر شدم. شط على قبل از جنگ دست نیروهای عراقی بود و یک پاسگاه هم به همان نام در آنجا وجود داشت که نیروهای ایران از آن استفاده می‌کردند. مقداری خشکی در اطراف پاسگاه بود که بالگردها به‌محض رسیدن به آنجا روی آن‌ها فرود می‌آمدند و سوخت می‌زدند. برای هماهنگی بیشتر، نزد سرپرست آنجا رفتم و دستوراتی برای حفاظت تانکر گرفتم. مدت سه روز با تانکرم، در هورالهویزه بودم. بالگردها به آنجا می‌آمدند و پس از سوخت‌گیری به‌سوی جزیره پرواز می‌کردند. وقتی بازمی‌گشتند داخل اکثر آن‌ها تعدادی اسیر در کنار شهدا و مجروحین نشسته بودند. فردای آن روز، دو تانکر سوخت و یک ماشین آتش‌نشانی هم به من پیوستند. پس از سه روز، محل استقرار ما توسط هواپیماهای عراقی کشف شد و روزانه 8 نوبت بمباران می‌شدیم. بمباران‌ها از ساعت ۹ صبح شروع می‌شد و تا ساعت 3 بعدازظهر ادامه پیدا می‌کرد. یک روز به راننده‌ها گفتم:

-این‌جوری نمی شه. ما اگر بخواهیم بی سنگر باشیم و همه‌اش توی ماشین بخوابیم، یک‌بار می‌بینید که به‌وسیله هواپیماها داخل تانکرها جزغاله می­شویم. بیایید تا کمک کنید یک سنگر خوب درست کنیم!

راننده‌ها به حرف من خندیدند و گفتند:

– آخه مرد حسابی چه جوری سنگر بکنیم، وقتی‌که بیست سانت زمین می‌کنیم به آب می‌رسیم؟

اما من اهمیت ندادم و یک سنگر جمع‌وجور انفرادی برای خودم کندم و مواقع بمباران به داخل آن می‌رفتم. منتها اگر روزی دو سه بار آب آن را خالی نمی‌کردم، زود پر می‌شد و به‌صورت گودال آبی درمی‌آمد که دیگر قابل‌استفاده نبود. آن روز هواپیماهای دشمن، ۸ بار بمبارانشان را انجام داده بودند. با خیال راحت در حال خالی کردن آب‌های سنگر بودم که برای نهمین بار هم سروکله‌ی آن‌ها پیدا شد. از حق هم نباید بگذریم که نیروهایمان در آن روز ضربات سختی به نیروهای دشمن وارد کرده و تعداد زیادی اسیر از آن‌ها گرفته بودند. بمباران نهم آن‌ها هم به خاطر خوردن همان ضربه‌ها بود. في الحال، با یک حلب پکیده در حال خالی کردن آب‌ها و گل‌ولای سنگر بودم که هواپیماها آمدند و در همان شیرجه‌ی اول پاسگاه را به آتش کشیدند و با خاک و گل یکسان کردند. دو فروند از آن‌ها فقط پیله کرده بودند به محلی که تانکرهای سوخت و ماشین آتش‌نشانی مستقر بودند. من فقط فرصت پیدا کردم تا حلب خالی را پرتاب و خودم را به داخل سنگر بیندازم. آن رفقای راننده هم که برای کندن سنگر به من ایراد گرفته و مسخره‌ام کرده بودند، وقتی دیدند هوا خیلی پس است، خودشان را به سنگر من رساندند و بازور تلاش می‌کردند در آن سنگر فسقلی پناه بگیرند. اما هنوز دست از سر ما برنداشته بودند. انگار خیال داشتند تانکرها را به آتش بکشند. برای بار سوم از دو جهت به‌سوی ما شیرجه زدند که من احساس و دم زیر کوهی از گوشت در حال له شدن هستم. بمباران که تمام شد آخرین نفری را که از آن سنگر بیرون آوردند، من بودم که مثل برگ‌های کتاب تخت و با گل و لجن یکی شده بودم. دو سه دقیقه از بمباران نگذشته بود که فریادهای( شیمیایی، شیمیایی) از هر طرف، به گوش رسید. همان لحظه چند نفر از رزمنده‌ها با گرفتن چشمانشان فریاد زدند:

– سوختم، سوختم. به دادم برسید!

در همان حال بوی تند سیر هم به مشاممان رسید. من که ماسکم داخل تانکر بود با همان وضع به‌سوی تانکر دویدم و ماسک را به‌صورت زدم. تعدادی از رزمندگان ماسک نداشتند و پشت سر هم در حال شیمیایی شدن بودند. من و بقیه راننده‌ها به کمک آن‌ها رفتیم و برابر آموزش‌هایی که در مرکز آموزش هوانیروز اصفهان دیده بودیم، با خیس کردن دستمال و آموزش جلوگیری از آلودن شدن، تااندازه‌ای به دادشان رسیدیم. پس از بمباران نهم فهمیدیم که امکان آمدن هواپیماها برای بار دهم هم هست. فوری به‌سوی تانکرهای سوخت و بقیه خودروها رفتیم و با روشن کردن آن‌ها به‌سوی پاسگاه دیگری که در همان نزدیکی بود، حرکت کردیم. هنوز مقدار زیادی نرفته بودیم که چند بالگرد کبرا را دیدیم که با ارتفاع پائین از مقابلمان در حال نزدیک شدن هستند. به خیال این‌که آن‌ها نیاز به سوخت دارند از سرعت خود کاستیم و قصد توقف داشتیم که بالگردها قبل از رسیدن به ما، یک‌باره پخش‌وپلا شدند و هر یک درجایی فرود آمدند و خلبانان آن‌ها پیاده شدند و روی زمین خوابیدند. درحالی‌که بالگردها روشن بودند و ملخ­هایشان می‌چرخیدند. ما هم با دیدن حرکات آن‌ها فهمیدیم حدسمان درست بوده و برای بار دهم قصد زدن آن منطقه را کرده‌اند؛ ولی در سر راه مواجه با بالگردها شده بودند و به خیال خودشان طعمه­های لذیذتری پیداکرده بودند. با توقف و خاموش کردن تانکرها، بی‌درنگ پیاده شد داخل یک گودی که جای چرخ‌های لودر بود، رفتیم و چشم به آن‌ها که جولان می‌دادند، دوختیم. هواپیماها چند راکت و موشک به‌سوی ما و بالگردها شلیک کردند که خوشبختانه کوچک‌ترین آسیبی به ما و خلبان‌ها و خودروها و باك وارد نشد. آن‌ها که رفتند دوباره به داخل تانکرها رفتیم و حرکت کردیم. بالگردهای کبرا هم بلافاصله استارت زدند و با دو سه ویراژ در بالای سرمان خداحافظی کردند و به‌سرعت دور شدند. در ادامه‌ی راه، به سه‌راه فتح رسیدیم. در آنجا هم یک ساعت توقف کردیم و به چند بالگرد عبوری در آن سه‌راهی سوخت زدیم و با سوار کردن چند بسیجی مجروح و رساندن آن‌ها به بیمارستان سپاه در هویزه، برای ساعاتی نقش تانکر نجات را هم‌بازی کردیم. ازآنجا هم به جفیر بازگشتیم و به بقیه­ی نیروهای هوانیروز پیوستیم …

 

منبع: هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر؛ سلطانی، مرتضی،1398 ، سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده