توپخانه دوربرد-19
روز شنبه 19/2/60 از صبح طوفان شدیدی وزیدن گرفته بود که گرد و غبار عجیبی را به وجود آورده بود به طوری که اصلاً دید کافی نداشتیم و همه نفرات احساس ناراحتی میکردند. البته از نظر نظامی طوفان به نفع ما بود ولی آزاردهنده بود. ظهر آن روز یکی از نفرات گروه دکتر چمران به نام آقای راشد که قبل از جنگ فرماندار بندر لنگه بود میهمان ما بود. چهره او کاملاً چریکی بود، از وضعیت یگانهایشان سؤال کردیم که راضی به نظر میرسید. اما اظهار داشت تجهیزات کافی خصوصاً توپخانه نداریم تا در عملیاتها متکی به خودمان باشیم.

تا روز سه شنبه 22/2/60 درگیری‌های پراکنده توپخانه ادامه داشت و در ساعت0300 نیمه شب آن تاریخ ناگهان تیراندازی توپخانه دشمن به صورت آتش‌تهیه شروع شد. به یگان‌ها آماده‌باش داده شد و درگیری‌ها به اوج خود رسید و به شدت توپخانه‌های طرفین مواضع یکدیگر را زیر آتش گرفته بودند، درگیری‌ها تا ساعت 0600 صبح ادامه داشت اما از تلفات اطلاعی نیافتیم که به مرور از آتش‌ها کاسته شد و در ساعت730 منطقه آرام شد و همه نفرات خسته و کوفته کمی به استراحت پرداختند. در همین اثنا فرمانده گردان به بازدید توپ‌های ضدهوایی گردان رفت و یک قبضه توپ ضدهوایی را که کسی روی توپ حضور نداشت را مشاهده نمود که سر و صدایش بلند شد و رئیس توپ آن را یک ماه منتظر خدمت نمود و فرمانده پدافند هوایی را در دستور لشکر توبیخ کرد. واقعاً این تنبیهات لازم و واجب بود، زیرا به جان نفرات گردان بستگی داشت.

روز شنبه 26/2/60 برای دیدار با مجروحین گردان و کارهای سرباز شهید پریشانی همراه با سروان خدادوست به اهواز رفتیم. ابتدا به سردخانه رفتیم و گواهی فوت شهید پریشانی را دریافت کردم، سپس به پشتیبانی لشکر92 زرهی رفتم و در مورد لوله‌های توپ‌های 175م‌م و کمبود آنها صحبت کردیم که از آنها نیز کاری ساخته نبود. به هتل نادری که بیمارستان مجروحین شده بود مراجعه کردم و مطلع شدم سرباز مرسوقی به تهران انتقال یافته است. در بیمارستان تعدادی مجروح و کشته شده عراقی را دیدم که در عملیات شب گذشته در جبهه آبادان با از بین رفتن تانک‌ها و نفربرهایشان مجروح و به اسارت درآمده بودند. البته تعدادی اسیر هم که سالم بودند را دیدم. از آنجا به بیمارستان شرکت نفت رفتم و سرباز خضرودی جمعی آتشبار یکم را که در اثر بی‌احتیاطی دچار سوختگی شدیدی شده بود را ملاقات کردم که تمام وجودش درد بود و به شدت از درد می‌نالید. در اتاق دیگر یک ستوان‌یار عراقی که تیر خورده بود و با نگاهی غمگین من را نگاه می‌کرد، مشاهده کردم. واقعاً دلم برای انسان‌های بی‌گناه سوخت و برای آنان گریه کردم. بعد از اتمام کارها عصر همان روز، از اهواز به همراه سروان خدادوست، استوار محمد طوسی و دو نفر دیگر به مواضع خودمان بازگشتیم. نفرات گردان از خبر مسرت‌بخش عملیات منطقه آبادان که به پیروزی رزمندگان اسلام ختم شده بود، شاد بودند. حتی اخبار رادیو اعلام کرده بود جاده ماهشهر – آبادان آزاد شده است.

ساعت 0600 صبح روز یکشنبه 27/2/60 گردان سرهنگ دهقان (سرتیپ2 بازنشسته) که در شرق ارتفاعات الله‌اکبر مستقر بود، با 18 قبضه توپ 155م‌م شروع به تیراندازی به صورت آتش‌تهیه کردند. آتشبارهای گردان388 توپخانه نیز در ساعت0630 با یک آتش‌تهیه انبار مهمات دشمن را به آتش کشیدند و یک عملیات توپخانه به طور دقیق انجام شد که نتیجه بسیار خوبی داشت. خبر رسید که در منطقه شحیطیه تعدادی از نفرات دشمن با بلند کردن پرچم سفید خود را تسلیم کرده‌اند. در صبح این روز نیز بالگردهای هوانیروز مجهز به موشک‌های دوربرد که می‌گفتند تا 10 کیلومتر برد دارند وارد عمل شدند و تا ساعت 0730 عملیات ادامه یافت که نتایج خوبی داشت.

روز 28 /2/60 از طریق لشکر92 زرهی اعلام شد که کلیه مرخصی‌ها لغو می‌باشد و متوجه شدیم که عملیات خیبر به زودی انجام خواهد شد. بعد از گذشت 9 ماه می‌خواستیم حمله کرده و نیروهای دشمن را منهدم و عقب برانیم و رو به جلو حرکت نماییم. ساعت 1700 به من دستور دادند به عنوان افسر رابط توپخانه جلو رفته و با گردان318 توپخانه کمک مستقیم 155م‌م تیپ3 زرهی هماهنگی‌های لازم را به عمل آورم. به آن گردان رفتم و با سرگرد مختاری و سروان ریاحی افسر عملیات گردان، هماهنگی‌های لازم را در خصوص آتش توپخانه و لیست آماج انجام دادم و پس از اتمام هماهنگی‌های لازم به گردان بازگشتم. در قرارگاه گردان سرگرد قاسمی افسر تطبیق آتش توپخانه منطقه خبر خوبی را به ما داد و گفت، هم‌زمان با عملیات الله‌اکبر، لشکر16 زرهی قزوین نیز در منطقه خود عملیاتی دارد. در آن شب حدود ساعت0100 نیمه شب در منطقه لشکر16 زرهی واقع در منطقه طراح درگیری شدیدی بین نیروهای لشکر16 زرهی و نیروهای دشمن به وجود آمد و از گردان ما آتش خواستند که تعداد 34 گلوله 175م‌م روی نفرات و ادوات زرهی دشمن در منطقه طراح تیراندازی کردیم. اخبار رسیده حاکی از آن بود که یک لشکر زرهی دشمن برای تصرف اهواز تک نموده که با مقاومت نیروهای لشکر16 زرهی و دیگر مدافعان روبه رو شده و نتوانستند پیشروی داشته باشند.

ساعت 1000 صبح فرمانده گردان به همراه سرگرد قاسمی؛ افسر تطبیق آتش برای هماهنگی‌های لازم در خصوص عملیات به توپخانه لشکر92 زرهی رفتند و در بازگشت اعلام کردند تا یک هفته دیگر عملیات نخواهیم داشت.

روز چهارشنبه 30/2/60 یک روز پرحادثه برای من بود. فرمانده گردان مرا به عنوان دیدبان به فرمانده توپخانه لشکر16 زرهی قزوین جناب سرهنگ هوشیار معرفی کرد. ستوان اسدی‌پور، فرمانده آتشبار130م‌م گروه22 توپخانه نزد من آمد و کمی در کارهای مقدماتی به من کمک کرد اما سرگرد قاسمی بدون اطلاع و همراهی من به محل مأموریت رفت. ساعت 1400 از محل مورد نظر برگشت و از وضع روستای سیدخلف تعاریف زیادی کرد. برخلاف تمام اصول تاکتیکی، نیروها در قلب دشمن در دو جناح نفوذ کرده بودند تا از پل زدن دشمن جلوگیری کنند. در آن منطقه روزی نبود که حداقل تعداد پنج نفر تلفات نداشته باشیم. من از این موضوع که تعداد شش نفر مجروح شده و سرگرد قاسمی نتوانسته بود تا سیدخلف با خودرو برود و مجبور شده بود با قایق حرکت و مسیر را طی نماید، برایم جنبه شوخی داشت و حتی سرگرد قاسمی اصرار داشت که من به دیدگاه نروم ولی بنا به دستور با ستوان رحیم حسین‌نژاد افسر مخابرات و ستوان‌دوم وظیفه عسگری دیدبان گردان با دو دستگاه جیپ میول رأس ساعت 1530 بعدازظهر حرکت کردیم. از سمت روستای سبحانی به روستای هوفل1 و هوفل2 و جنیات رفتیم که خبری نبود. به روستای شموس رسیدیم و بعد به روستای سیداحمد رفتیم که از آنجا احساس خطر کردیم و دلهره وجودمان را فرا گرفت. تا اینکه به هدام، مقر گروه چمران به سرپرستی سروان ایرج رستمی رسیدیم. با هم‌رزمانم کارها را هماهنگ کردیم و در مرحله اول قرار شد به واسطه شرایط منطقه با قایق به منطقه سیدخلف برویم تا از تیررس دشمن در امان باشیم، ولی به علت صدور دستور مجدد و تماس بی‌سیمی مجبور شدیم با خودرو به حرکت خودمان ادامه دهیم. در کنار جاده انواع و اقسام ترکش‌های گلوله خمپاره، توپخانه و تانک دیده می‌شد و جاده هم مرتباً زیر آتش دشمن بود که ناگاه پشیمان شدم و تصمیم گرفتم برگردیم و با قایق مسیر را طی کنیم. من در آن لحظات در حضور دیگر نفرات خونسردی خود را حفظ کردم و با دعا و صلوات ادامه مسیر دادیم. به محض اینکه اولین خودرو به طرف روستای سیدخلف پیچید ما هم سریع پیچیدیم و در کنار خودروی جلویی در کنار دیواری خودروی خودمان را پارک کردیم. مشغول دیدبانی شدیم، دشمن حدود سه کیلومتر با ما فاصله داشت که نفرات و تجهیزات آن به خوبی قابل رؤیت بودند. جایی که ما مستقر شده بودیم بین ارتفاعات الله‌اکبر و روستای دهلاویه قرار داشت. یعنی در سمت راست ما ارتفاعات الله‌اکبر و در سمت چپ ما روستای دهلاویه بود که توپخانه دشمن در آن حوالی مستقر و روی ما آتش خوبی داشت. در غرب سوسنگرد هم به فاصله 10 کیلومتری نیروهای زرهی و پیاده دشمن در امتداد جاده بستان – سوسنگرد مستقر و گسترش یافته بودند که صدای تانک‌ها و نفربرهای آنها کاملاً به گوش می‌رسید. بعد از مدتی در سنگر دیدبانان قدیم گردان قرار گرفتیم که حدود یک ربع ساعت منطقه دیدگاه با خمپاره و توپ و تانک توسط دشمن گلوله‌باران شد. شدت انفجار و نزدیکی اصابت گلوله‌ها به حدی بود که سنگر دیدگاه به لرزش افتاده بود. واقعاً وحشتناک بود و در چهره همه نفرات ترس و دلهره را مشاهده می‌کردم. دشمن، طوفانی از آتش ایجاد کرده بود اما رزمندگانی را می‌دیدم که بدون توجه به آن آتش‌ها مأموریتشان را انجام می‌دادند. واقعاً قیامت پیش رویمان و مرگ در پشت سرمان قرار گرفته بود.

 

منبع: توپخانه دوربرد  در سال 1360 ؛ اصلاني، علی اکبر،1398 ، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده