هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر- بخش یازدهم
بزنید! بزنید! راوی: استواریکم عباسعلی دیانی -((بزنید! بزنید!..)) نیروهای پدافند گیج شده بودند. با سروصدای عدهای از نیروها انگشت به ماشه میشدند و با هیاهوی تعداد دیگری دست از شلیک برمیداشتند. مستأصل مانده بودند که به حرف کدام طرف توجه کنند. بزنند یا نزنند ؟ ...

سه دستگاه تانکر سوخت بودیم. ساعت چهار صبح بود که حرکت کردیم. هوا هنوز تاریک بود که به رودخانه­ی کرخه رسیدیم. من راننده‌ی یک تانکر غول‌پیکر با ۲۰۰۰۰ لیتر سوخت بودم و ظرفیت آن دو تانکر دیگر، کمتر از تانکر من بود. با دیدن پل شناوری که با امواج آب تکان می‌خورد و می‌بایست با آن تانکر پر از بنزین از روی آن عبور کنم، یک‌لحظه ترس به دلم افتاد؛ اما توکل به خدا کرده و از روی آن پل شناور البته بااحتیاط عبور کردم. پس از عبور از پل، به محلی رسیدیم که به گورستان بعثی‌های عراق معروف بود. گورستان اجساد تعدادی از نیروهای بعثی که در اوایل جنگ تا گورستان آبادان پیشروی کرده بودند و اما در آن محل به دست نیروهای ایرانی و مردم قتل‌عام شده بودند، اجسادشان به‌طور دسته‌جمعی دفن گردیده بود. آن محل را هم سر پشت گذاشتیم و پس از طی مسافتی، به جاده‌ی معروف شهید چمران و بعدازآن هم به قرارگاه نجف اشرف رسیدیم. در بین راه با دو نفر از نیروهای بسیجی که روبروی نفر بری نشسته و در حال رفتن به‌سوی خط مقدم بودند، در حال صحبت بودیم که صدای غرش هواپیماهای دشمن شنیده شدند. در آن مکانی که ما توقف کرده بودیم، دوقبضه توپ ضد هوایی و تعداد زیادی نیرو مستقر بودند. با ورود هواپیماها به آن منطقه، پدافند بلافاصله شروع به تیراندازی به‌سوی هواپیماها کرد که عده‌ای با صدای بلند، فریاد زدند:

– نزنید خودی هستند! نزنید! نزنید خودی هستند! … اعضای پدافند با خیال این‌که هواپیماها خودی هستند، انگشت از روی ماشه برداشتند و تیراندازی را متوقف کردند. در همین موقع یک‌باره تعدادی نیروی از قسمت دیگر همان مکان دادوبیداد را راه انداختند و می‌گفتند:

– بزنید! بزنید دشمن هستند! بزنید دشمن هستند!..

نیروهای پدافند با شنیدن دادوفریاد دوم، دوباره شروع به شلیک کردند که فریادهای گروه اول بلند شد. بندگان خدا گیج شده بودند که به حرف کدام گروه گوش دهند. با چندین بار که تیراندازی و قطع کردند، اعصابشان به هم‌ریخت و یک‌باره دست از تیراندازی کشیدند و از پشت توپ‌ها کنار رفتند و گوشه­ای ایستادند. من هم که با تانکر گازوئیل گوشه‌ای سنگر گرفته بودم و به آن وضعیت نگاه می‌کردم، به خودم گفتم «اگر آن هواپیماها خودی نباشند و یک گلوله به این تانکر بخورد، چه جهنمی به وجود خواهد آمد.»

خلاصه، با کنار کشیدن اعضای پدافند، هواپیماها یک‌باره شیرجه روی منطقه و نیروها زدند و هر چه بمب داشتند، خالی کردند و رفتند. در همین موقع بود که من بچه‌های پدافند را دیدم که پشت توپ‌ها پریدند و یکریز شروع فرستادن رگبار به‌سوی بمب‌های سرگردان در آسمان کردند. بمب‌های آن هواپیماها، تعدادی از نیروها را کشته و زخمی کردند و ما هم سریع پشت تانکرها نشستیم و به‌سوی قرارگاه هوانیروز گاز دادیم.

عملیات خیبر که شروع شد، یک برگ مأموریت هم به تعدادی مثل من راننده تانکر سوخت دادند و با تانکرهایی که تا دهانه، پر از گازوئیل و بنزین بودند، به اهواز روانه کردند. شب را در پادگان خرم‌آباد خوابیدیم و صبح، آفتاب‌نزده حرکت کردیم و ساعاتی بعد در فرودگاه قدیم اهواز بودیم. آن فرودگاه را در زمان جنگ در اختیار نیروهای هوانیروز گذاشته بودند. سرپرست نیروهای هوانیروز در آن فرودگاه، ما را گوشه‌ای جمع کرد و بعد از سخنرانی کوتاهی که هشدار در رابطه با سوخت و آتش‌سوزی و بی‌احتیاطی بود، عنوان کرد:

– هر راننده‌ای که نمی‌خواهد بیاید همین‌الان بگوید که اگر در منطقه این حرف را بزند، كلاهمان توی هم خواهد رفت.»

حتی یک نفر هم به‌عنوان معترض نداشتیم. همه از آمدن به مأموریت خوشحال بودند که حداقل سهمی از حضور در جبهه‌های جنگ هم به آن‌ها تعلق می‌گیرد. به دستور سرپرست، همان‌جا گروه‌بندی شدیم و با گل مالی کردن بدنه تانکرها و خودروهای آتش‌نشانی و دیگر ماشین‌های کوچک و بزرگ، ساعت 4 صبح به‌سوی منطقه حرکت کردیم. به بیابان‌های خشک و بی‌آب‌وعلف هویزه و جفیر که رسیدیم، دستور دادند:

– همین‌جا سنگر بکنید و مستقر شوید!

به نیم ساعت نکشید که چند لودر و بلدوزر و بیل مکانیکی از راه رسیدند و شروع به کندن کانال و سنگر و خاک‌ریز و جان‌پناه برای تانکرهای سوخت و ماشین­های آتش‌نشانی و آمبولانس و دیگر خودروها کردند. در همان فاصله، بالگردها هم در آسمان ظاهر شدند و به فاصله یک ساعت، بیش از ۱۰۰ فروند

بالگرد در گوشه و کنار آن دشت و بیابان فرود آمدند. نیروهای زیادی هم که همه هوانیروزی بودند، از بالگردها پیاده شدند و چادرهای اسکان را علم کردند. سه چهار ساعت نکشید که آن بیابانی که یک جانور هم در آن پیدا نمی­شد، به یک پادگان مانند هوایی شد که از همه نوع بالگرد و از همه قشر و درجه­ای در آن مستقر بودند.

ورود هزارها بسیجی و نیروهای نظامی و مردمی هم از عصر همان روز به آن قرارگاه شروع شد. فعالیت ما در آن قرارگاه، آن‌قدر زیاد و متنوع بودند که هیچ‌گاه احساس خستگی و بی‌خوابی نمی‌کردیم.

 

منبع: هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر؛ سلطانی، مرتضی،1398 ، سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده