توپخانه دوربرد-18
روز سهشنبه 29/2/60 منطقه آرام بود، برای حمله به ارتفاعات اللهاکبر و بیرون راندن دشمن به لحظات پایانی نزدیک میشدیم و لحظه شماری میکردیم. آخرین هماهنگیها در حضور فرمانده گردان و فرمانده توپخانه لشکری از ساعت 1300 الی 14:30 در پاسگاه رده عقب انجام شد. آخرین شناساییها نیز قبل از حمله جهت گردانهای کمک مستقیم و تقویتی انجام گرفت. همه چیز برای حمله به ارتفاعات اللهاکبر آماده شده بود.

گروه‌های نامنظم دکتر چمران از سمت چپ و راست و یگان‌های پیاده منظم از قسمت روبه رو آمادگی کامل برای یک حمله سرنوشت‌ساز را تدارک دیده بودند. احتمال 50 تا 75 درصد تلفات مورد قبول قرار گرفته و پیش‌بینی شده بود که در مرحله اول، این تلفات به گروه‌های نامنظم و یگان‌های پیاده وارد شود و در صورتی که عملیات کشف نمی‌شد و توأم با غافلگیری صورت می‌پذیرفت، تعداد زیادی از نفرات یگان‌های دشمن را زنده به اسارت در می‌آوردیم. البته این مسائل پیش‌بینی‌هایی بود که بر اساس معادلات و محاسباتی توسط فرماندهان و طراحان انجام گرفته بود که می‌بایست به آنها توجه خاصی می‌شد تا یگان‌های تک‌ور در حین عملیات بتوانند وضعیت خود را بر اساس شرایط به وجود آمده ساماندهی و جایگزینی‌های مناسبی را انجام دهند. زیرا دشمن ارتفاعات و مناطق بسیار خوبی را در اختیار داشت و تک نیروهای خودی به دشمن قرار بود به مواضع مستحکم دشمن صورت بگیرد که قطعاً مشکل‌آفرین بود. قرار بود عملیات در تاریکی شب و ساعت 24:00 آخرین لحظات شب چهارشنبه به‌روز پنج‌شنبه به اجرا در آید که پیش‌بینی شده بود عملیات و تسخیر کامل ارتفاعات الله‌اکبر تا ساعت 09:00 صبح روز پنج‌شنبه خاتمه می‌یابد.

ارتفاعات الله‌اکبر، همان ارتفاعی است که در تاریخ 5/7/1359 به تصرف نیروهای دشمن درآمد و دشمن ناجوانمردانه در این ارتفاعات جنایاتی را مرتکب و جمع کثیری از نفرات تیپ3 زرهی را در این منطقه به شهادت رساند و نفرات تیپ3 زرهی و یگان ما (گردان388 توپخانه) تا آخرین نفس جان‌فشانی کردند و پس از گذشت 20 روز در تاریخ 24/7/1359 با تشکیل یک گروه رزمی به تپه‌های الله‌اکبر حمله کردیم و تا شهر بستان نیز پیشروی کردیم، ولی به علت کمبود نیرو، احساس می‌شد که احتمال دارد دشمن یگان‌های ما را دور زده و به محاصره درآورد و یا اصطلاحاً قیچی کند، لذا دستور داده شد به عقب برگردیم و در تپه‌های الله‌اکبر پدافند کنیم. مدتی از این ارتفاعات توسط یک گروه بسیار ضعیفی از تیپ3 زرهی لشکر92 که مسئولیت نگهداری آن را به عهده داشت، با یک گردان توپخانه کمک مستقیم 155م‌م خودکششی به فرماندهی سرگرد ابراهیمی و یک آتشبار از گردان388 توپخانه175م‌م خودکششی پدافند می‌شد که بالأخره در حمله مورخه 25/7/1359 این ارتفاعات به دلیل نداشتن نیروی مناسب و کافی، توسط ارتش عراق تصرف شد. در حقیقت با تصرف ارتفاعات الله‌اکبر، کلیه منطقه به دست عراقی‌ها افتاد. بعد از مدت هشت ماه با تلاش زیاد و تجدید سازمان یگان‌های مستقر در منطقه و با تک نیرویی که می‌توان گفت 25 برابر استعداد مورخه 5/7/1359 بود، آماده شده بودیم که با یک حمله برق‌آسا در ساعت 24:00 مورخه30/2/60 دشمن را تار و مار و منهدم کنیم. آرزو داشتیم که با یاری خداوند پیروزی با ما خواهد بود.

سروان مهدی دامغانیان (سرتیپ2بازنشسته) رئیس رکن یکم گردان388 توپخانه از حوادث روز جمعه هیجدهم الی چهارشنبه سی‌ام اردیبهشت‌ماه در دفتر ثبت روزانه خود نوشته است:

با حادثه انفجار توپ آتشبار یکم که در نیمه شب هیجدهم به طرز وحشتناکی اتفاق افتاد به همراه ستوان داود صادقی و پشت سر فرمانده گردان و سروان خدادوست خودمان را به آتشبار یکم رساندیم. در آتشبار یکم همه هراسان و ناراحت بودند و صدای انفجار گلوله‌های دشمن در اطراف موضع و منطقه به گوش می‌رسید. تا ساعت 0300 نیمه شب در آتشبار یکم در جستجو بودیم، یک قطعه از لوله توپ بیش از 500 متری توپ در پشت آتشبار به زمین افتاده بود که خوشبختانه به کسی آسیبی نرسانده بود. سرباز ناصر مرسوقی از ناحیه ران پا به شدت آسیب دیده بود و سربازان موسوی، دولتمردان و کندیری نیز جراحات سطحی دیده بودند و گروهبان بهروز رستمی که گیج و بهت‌زده بود نیز از ناحیه سر مجروح شده بود و متأسفانه سرباز پریشانی بسک گلوله به سرش اصابت کرده بود و در دم به شهادت رسیده بود. بعد از اعزام نفرات مجروح به بهداری تیپ به اتفاق سروان خدادوست با دلی غمگین به طرف قرارگاه رفتیم. وقتی روی تخت دراز کشیدم با دنیایی غم به سرنوشت خودم و دیگر هم‌رزمانم فکر کردم. تا صبح بیدار بودم تا اینکه در ساعت0500 صبح مقدمات کارهای اداری سرباز شهید پریشانی را آماده کردم تا پیکر شهید را به همراه ستوان‌سوم مجیری تهرانی کمک معاون آتشبار یکم که افسر عامل جدید بود و کارهای حقوق و فوق‌العاده نفرات را شب گذشته آماده کرده بودیم به تهران جهت تحویل به خانواده‌اش اعزام نماییم. صبح برای پیگیری کارهای شهید به پادگان تیپ3 زرهی در دشت آزادگان رفتم که به ما خبر دادند پیکر شهید به سردخانه جندی‌شاهپور اهواز تخلیه شده است. از شانس بد دو حلقه لاستیک خودرو پنچر شده بود و مدتی را در پادگان دشت آزادگان جهت پنچرگیری معطل شدیم. بعد از اتمام کارها به سوی سردخانه جندی‌شاهپور حرکت کردیم. در بین راه به روح شهید و آمرزش آن بزرگوار دعا می‌کردم، بیشتر ناراحتی‌ام این بود که سرباز شهید متأهل بود و در انتظار به دنیا آمدن فرزندش بود. بیشتر شهیدان متأهل بودند و ما از این بابت خیلی ناراحت می‌شدیم و در افکارمان می‌گفتیم، خدایا به همسران و فرزندان این عزیزان چگونه باید خبر دهیم و چه بگوییم؟ خدایا خودت ما را یاری کن و به خانواده آنان صبر عطا فرما. بعضی اوقات پیش خود می‌گفتم، ای جنگ و ای زندگی نفرین بر تو! که این قدر ارزش و زندگی انسان‌ها را به بازی گرفته و به صفر می‌رسانی. هرچند شهدا برای همیشه تاریخ زنده هستند اما برای پدران، مادران، همسران و فرزندان آنان که عزیزشان را به خاک می‌سپارند بسیار سخت است و برای همیشه تا زنده هستند حسرت می‌خورند. اما ما برای عظمت شخصیت و ایمان و وطن‌پرستی شهدای عزیزمان چه کردیم؟ در مقابل آنهمه ایثار و فداکاری چه کردیم؟ جز نامگذاری کوچه‌ها و خیابان‌ها و اتوبان‌ها! عکس آنها را همه‌جا مشاهده می‌کنیم ولی عکس خواسته‌هایشان عمل می‌کنیم! واقعاً انسان از نحوه زندگی و به شهادت رسیدن آن بزرگواران متعجب می‌شود، از ایمان و بزرگی و عظمت آن شیرمردان ایران زمین. همچنین صبر و استقامت خانواده‌های محترمشان که همواره به یاد عزیزانشان بوده ولی صبر را برای سربلندی کشورشان پیشه کرده‌اند. واقعاً این جنبه‌های جنگ، ویران‌کننده روان انسان‌ها است. من از اوایل جنگ در سردخانه جندی‌شاهپور و دیگر سردخانه‌ها مراجعه و در مورد امور شهدا فعالیت داشتم که با دیدن اجساد شهدا روحیه‌ام دگرگون می‌شد و گاهی برای آنان در خلوت خود اشک می‌ریختم. به توپخانه لشکر در اهواز رفتم و به افسر نگهبان گروه33 توپخانه شهادت آن سرباز را اطلاع دادم، ولی روز جمعه بود و قرار شد روز بعد اقدامات بایسته انجام پذیرد. آن روز در شهر اهواز یکی از سربازان قدیمی‌ام به نام شمس علی زارع را که قبل از انقلاب در یگانم بود را ملاقات نمودم. او اظهار داشت در گروه دکتر چمران به عنوان داوطلب فعالیت داشته و در اهواز در مدرسه‌ای به نام شهید طالقانی اسکان دارد که از دیدن همدیگر خیلی خوشحال شدیم. بعد از اتمام کارهایم در توپخانه لشکر دیگر هوا رو به تاریکی می‌گرایید که به طرف مواضعمان به راه افتادیم. به شهر حمیدیه رسیدیم و اطلاع یافتیم که یک فروند موشک زمین‌به‌زمین توسط دشمن به شهر شلیک شده و به یک بستنی فروشی و چند مغازه اصابت نموده بود که بر اثر این حمله دد‌منشانه تعداد 11 نفر کشته و 24 نفر هم مجروح شده بودند، این حادثه من را خیلی دگرگون نمود. بالأخره در ساعت 2100 به مواضع خودمان رسیدیم و بعد از گزارش کار به فرمانده گردان مشغول کارهای جاری خودم شدم.

 

منبع: توپخانه دوربرد  در سال 1360 ؛ اصلاني، علی اکبر،1398 ، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده