هوانیروز و عملیات بزرگ فاو – بخش دهم
خاطرات سرهنگ خلبان محمد خدابنده لو: با یک تیم چهار فروندی از بالگردها مأموریت یافتیم عملیاتی را در خاک عراق انجام دهیم. محل مأموریت در اطراف کانال ماهی قرار است. دشمن در آن منطقه اقدام به جاری کردن آب برای جلوگیری از عملیات نیروهای ایران کرده بود و ما وظیفه داشتیم آنها را در اطراف کانال ماهی سرکوب کنیم. به محل که رسیدیم حجم آتش دشمن آنچنان زیاد بود که قادر به انجام کاری نبودیم. خلبانان سه فروند کبری با هماهنگی تصمیم گرفتند ضمن عقب­نشینی، از سمت دیگری به دشمن ضربه بزنند.

در حین عملیات، من که بعنوان بالگرد نجات یکباره متوجه شدم یکی از کبراها در آسمان صحنه نبرد نیست، با خلبانان دو فروند کبرای دیگر که تماس گرفتم آنها هم اظهار اطلاعی کردند. به سرعت در منطقه عملیات به جستجو پرداختم و بالاخره آنها را یافتیم. بالگرد در یک منطقه آب گرفته سقوط کرده بود و خلبانان آن روی آب شناور بودند. از سویی دشمن نیر متوجه سقوط آنها و بالگرد ما که برای نجات تلاش می‌کردیم شد و با شلیک مداوم توپخانه اجاره نزدیک شدن ما را به آنها نمی داد. ناچار با دو کبرای دیگر تماس گرفتم و تقاضای کمک کردم.

بارسيدن كبراها و درگیری با مهاجمین، بالگرد را به صورت ساکن تا یک متری بالای سر خلبانها پائین آوردم. شدت باد ملخ و تلاطم امواح چنان شدید بود که به آنها اجاره سوار شدن نمی داد.

پرشکیار نجات ما که در آن عملیات استوار رضا چهچه بود، با دیدن این وضع بداخل آب پرید و با تلاش جانفرسا آنها را بداخل سوار کرد. من با اطمینان از نجات آنها بسرعت اوج گرفتم و پرواز کردم. با حرکات مارپیح در حال دور شدن از صحنه جنگ بودم که مسئول دوم نجات که داخل بالگرد بود دست روی شانه ام زد و گفت: (رضا چهچه جامانده است. با یک چرخش سریع دوباره به سوی محل سانحه پروار کردم. نزدیک بالگرد که رسیدم دو قایق تندروی نیروهای خودی را دیدم که با اشاره دست می گفتند (شما باز گردید، ما او را نجات می دهیم)

در حال تصمیم گیری بودم که یک فروند از قایق ها هدف خمپاره قرار گرفت و در آب سرنگون شد. قایق دوم با چند  چرخش خود را به پزشکیار چهچه رساند و پس از سوار کردن او، هم مسیر با ما حرکت نمود. به انتهای آب گرفتگی که رسیدیم در یک فروند و برخاست سریع با تشکر از سرنشینان قایق چهچه را سوار و به سوی بیمارستان اهواز پر وار کردیم. دو خلبان نجات یافته جراحات سطحی داشتند که پس از مداوا دوباره به منطقه بازگشتند.

سرهنگ خلبان پرویز اشرفیان­آذر

یکی از نقاط استقرار هوانیروز در عملیات والفجر۸، منطقه دارخوین بود. در آن عمليات من فرمانده بالگردهای شینوک بودم. وظیفه ما غیر از جابجایی نیرو و آوارگان، تخلیه مجروح به پشت جبهه بود. دریکی از روزهای عملیات، منطقه ما به‌وسیله دشمن شناسایی و سروکله هواپیما پیدا شد. بلافاصله محل را تخلیه و بالگردهای شینوک را در قسمتی از نخلستان‌های شادگان مستقر کردیم و از همان‌جا به ادامه عملیات پرداختیم. از شادگان به بیمارستان الزهرا پرواز می‌کردیم و مجروحین را به بیمارستان‌های اهواز، ماهشهر و دیگر نقاط انتقال می‌دادیم. در مأموریت دیگری در حال حمل نیرو به آن‌سوی رودخانه بهمن‌شیر بودیم. پس از پیاده کردن نیرو به علت سوار کردن مجروحین بالگرد را خاموش کردم. در حدود ۱۵ مجروح سوار کرده بودم که هواپیماهای دشمن پیدا شدند و شروع به ریختن بمب‌های شیمیایی کردند. بمباران به‌قدری وسیع و شدید بود که بوی مواد از فاصله ۵۰۰ متری به مشام می‌رسید. جای ماندن نبود، روشن کردیم و قصد پرواز داشتیم که آمبولانسی آژیرکشان و چراغ روشن از دور علامت می‌داد و می‌آمد. با وضعیتی که پیش‌آمده بود باید پرواز می‌کردیم اما وظیفه وجدانی چنین اجازه‌ای را به ما نمی‌داد. هرچند که خود نیز تااندازه‌ای شیمیایی شده بودیم مجروحین آمبولانس را هم سوار و سریع خود را به بیمارستان اهواز رساندیم. در آن عملیات از این موارد زیاد داشتیم که خلبان­ها خارج از استاندارد پرواز اما بر مینای حس وظیفه­شناسی انجام‌وظیفه می­کردند.

 

منبع: هوانیروز در عملیات بزرگ فاو؛ سلطانی، مرتضی،1382 ، نشر شهید سعید محبی، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده