توپخانه دوربرد-15
در تاریخ 18/2/60 شب بالای ارتفاعی در شرق ارتفاعات اللهاکبر نشسته و فکر میکردم و درون خودم غرق شده بودم و به منطقه عملیات نگاه میکردم. اطراف شهر سوسنگرد کاملاً مشخص بود، خودروهای عراقی با چراغ روشن در حرکت بودند و من از اینکه به کشورم تجاوز شده بود، خیلی ناراحت بودم. پشههای زیادی در اطرافم پرسه میزدند و مزاحمت ایجاد میکردند. در نزدیکی سنگر هدایت آتش گردان بودم، گویا هر لحظه منتظر اتفاق ناگواری بودم، واقعاً شب بدی بود. درگیریهای عجیبی در منطقه روستای دهلاویه در جنوب رودخانه کرخه شکل گرفته بود و صدای انواع سلاحها به گوش میرسید. از آتشبار یکم گردان توسط نیروهای گروه جنگهای نامنظم چمران درخواست تیر شد. نیروهای دشمن در آن شب بسیار فعال بودند و تصور میکردم که درگیریها اوج بگیرد.

درخواست‌های آتش از جانب سروان ایرج رستمی از گروه چمران تقاضا شده بود. گروه چمران اصلاً به محدودیت‌های ما از نظر گلوله و لوله‌های توپ‌ها توجهی نداشتند، هرچند خود دکتر چمران کاملاً به محدودیت‌های ما واقف بود، اما آنها از یگان ما به دلیل قدرت انفجار گلوله‌های توپ‌هایمان و همچنین دقت در تیراندازی آتشبارهای گردان، مرتباً درخواست تیر می‌کردند. و اگر هم به دلایلی نمی‌توانستیم پاسخ دهیم، با اتهاماتی که به ما می‌زدند کار را به جایی می‌رساندند که از گفتنش معذورم. هماهنگی با تیپ3 زرهی لشکر92 که به اصول و مبانی و قواره‌های جنگ اهمیت می‌داد، راحت بود اما هماهنگی با نیروهای گروه دکتر چمران و نیروهای مردمی، سپاه پاسداران و نیروهای ژاندارمری شهر سوسنگرد که فاقد سلاح‌های سازمانی همچون خمپاره و توپخانه بودند، واقعاً برای فرماندهان یگان‌های توپخانه کار بسیار سختی بود. زیرا اصلاً نمی‌توانستیم آنها را در مورد چگونگی عملکرد توپخانه توجیه کنیم. با توجه به اینکه به غیر از تیپ3 زرهی دیگر نیروها اصلاً اطلاعاتی در مورد توپخانه و مأموریت‌های آن نداشتند و دانش هماهنگی و درخواست تیر و یا دیدبان‌های آموزش‌دیده هم نداشتند که با یکدیگر در جهت پیشبرد اهداف جنگ تعاملی مثبت داشته باشیم. مع‌الوصف مرتباً انتظار داشتند در منطقه آنها آتش توپخانه پیشروی دشمن را سد و فعالیتشان را خنثی نماید و با کوچک‌ترین حرکت دشمن، تقاضای آتش می‌کردند. برایشان هم فرقی نمی‌کرد که از چه توپخانه‌ای درخواست کنند، توپخانه کمک مستقیم باشد، تقویت باشد و یا عمل کلی تقویت و یا عمل کلی، زیرا در توپخانه هر کدام از این مأموریت‌ها، آتش‌های خاصی را اجرا می‌کنند که آن عزیزان به اینگونه امور آشنایی نداشتند و باعث سردرگمی خود و یگان‌های توپخانه و نهایتاً سوء تفاهماتی می‌شدند که ریشه در بی‌اطلاعی آنان داشت و تأسفبار اینکه اعتراضات و افکارشان را به جراید و رسانه‌ها نیز منتقل می‌کردند که باعث کاهش توان روحی سربازان توپخانه می‌شد. فرمانده گردان نیز در این شرایط و به خاطر اینکه مشکلاتی در روند جنگ ایجاد نشود، روی یک اصول فکر نمی‌کرد، روزی تصمیم می‌گرفت که اصلاً به خاطر محدودیت گلوله و لوله توپ تیراندازی نکند و روز دیگر تصمیم می‌گرفت در تاریکی مطلق و برخلاف تمام اصول توپخانه و آن هم با مأموریت عمل کلی برای عملیات چریکی گروه چمران و دیگر گروه‌ها بدون استفاده از گلوله‌های روشن‌کننده با توپ‌های گردان مأموریت اجرا و عملیات آنها را پشتیبانی نماید. شاید هم به خاطر شرایط آن زمان و فشارهای متعدد از جوانب مختلف مجبور به این کار می‌شد و ما اطلاعی نداشتیم. به هر جهت حوالی ساعت0200 نیمه شب صدای عجیبی به گوش رسید که ناشی از انفجار یکی از توپ‌های آتشبار یکم گردان بود که همه نفرات گردان را ناراحت و درگیر نمود.

حوادث روز پنجشنبه هفدهم الی یکشنبه بیستم اردیبهشت‌ماه

روز هفدهم اردیبهشت‌ماه روز بسیاری سختی برایم رقم خورد. در این روز فعالیت توپخانه دشمن بسیار بود و درگیری‌هایی در غرب سوسنگرد انجام گرفته بود، تبادل آتش بین طرفین نیز شدیداً اجرا می‌شد، و نبرد در منطقه غرب سوسنگرد همچنان ادامه داشت و تمامی یگان‌ها به شدت درگیر بودند.

 ساعت 23:30 روز هفدهم در ادامه درگیری‌ها که از صبح شروع شده بود، نبرد در خطوط تماس شدیدتر شد. دیدبانان مرتب درخواست تیر می‌کردند و ما هم به درخواست آتش آنها پاسخ می‌دادیم.

از ساعت 01:00 روز هجدهم روی هدف‌های موجود در دهلاویه و سابله که گروه دکتر چمران در آنجا مستقر بودند، چندین گلوله توسط آتشبار دوم تیراندازی شد، آتش‌های ما روی مواضع دشمن ادامه داشت. من در سنگر هدایت آتش، که در کنار سنگر فرماندهی بود به همراه گروهبان‌یکم قوی، سرباز هوشنگی و سرباز خلفی مشغول بردن آماج‌ها روی طرح تیر بودم، ستوان‌سوم غلامرضا مجیری تهرانی در آن زمان افسر عامل و مسئول پرداخت حقوق سربازان گردان بود، فرمانده آتشبار ستوان‌یکم عباس صالحی هم در مرخصی بود. من و سرگروهبان آتشبار؛ ستوان‌یار سوم الماس بازیاران در کنار هم مسئولیت اداره و هدایت آتشبار را به عهده داشتیم. ساعت 01:45 دقیقه بود که درخواستی از دیدبانان در حوالی دهلاویه گردید. جهت پاسخ به درخواست آتش آنها به توپ سوم (گروهبان‌یکم بهروز رستمی) مأموریت دادم (این اولین شلیکی بود که می‌خواستیم انجام دهیم و آن هم برای تنظیم تیر بود) بعد از اینکه سمت و زاویه تیر توپ را اعلام نمودم، سرباز علی پریشانی تلفنچی توپ بود، سرباز پریشانی بعد از گلوله‌گذاری و آماده شدن توپ برای تیراندازی، به من گفت: توپ سوم آماده. به سرباز پریشانی گفتم: اگر آماده شده‌اید، همه داخل سنگر انفرادی بروید. او گفت: جناب سروان همه داخل سنگر هستند. مجدداً من تکرار کردم: داخل سنگر بروید، سپس فرمان آتش را دادم.

با فرمان توپ سوم آتش، صدای انفجار مهیبی سرتاسر موضع را فرا گرفت، فوراً متوجه شدم که توپ منفجر شده است، با صدای بلند گفتم، خدایا کمکمان کن، توپ منفجر شد! به سرگروهبان بازیاران گفتم، سرگروهبان به فرمانده گردان اطلاع بده و سریع به طرف توپ دویدم.

وقتی کنار سنگر توپ رسیدم، ابتدا گروهبان‌یکم بهروز رستمی را در کنار توپ دیدم، گیج و بهت‌زده و آشفته بود، گروهبان‌یکم محسن کلانتری که در نزدیکی توپ آنها بود، به کمکشان شتافته بود و بالای توپ مشغول خاموش کردن شعله‌های آتش بود، هیچ‌وقت تلاش این درجه‌دار جسور را فراموش نخواهم کرد که چنان خود را به آتش می‌زد تا به کمک دوستانش بشتابد که مرا متحیر کرده بود. او با شجاعت کامل خود را به سمت شعله‌های آتش که خیلی هم زیاد بود، می‌زد و از بین آتش عبور می‌کرد تا از گسترش آتش‌سوزی جلوگیری نماید. به توپ نگاهی کردم، توپ را کاملاً منهدم شده دیدم، در حال سوختن بود و شعله‌های آتش از توپ زبانه می‌کشید، سر و صدا و فریاد دیگر سربازان در کنار توپ به گوش می‌رسید. مهلکه‌ای بود که توصیف آن واقعاً مشکل است. اعتراف می‌کنم که تمام بدنم می‌لرزید.

به جستجوی سربازان پرداختم، سرباز ناصر مرسوقی را دیدم که به پشت افتاده و از ناحیه ران پا ترکش بدی خورده بود، استخوان پای او کاملاً مشخص بود و گوشت قسمت ران پایش از دو طرف باز شده بود ولی گوشت پایش سوخته بود به همین دلیل از آن قسمت خون ریزی نداشت. در آن حال سرباز مرسوقی دستم را گرفت و گفت: جناب سروان نگذارید پایم قطع شود، خواستم با یک چفیه و یا پارچه‌ای زخم را بپوشانم ولی عمق زخم به قدری زیاد بود که نمی‌شد کاری انجام داد. سعی کردم از بالای زخم پایش را ببندم که در این زمان صدای فرمانده گردان جناب سرگرد آجوری را شنیدم که به سربازان می‌گفت کنار بروید! جمعی از افسران گردان را نیز در محل و کنار خود دیدم. هرکس به نوبه خود کمک می‌کرد، به هر ترتیب آتش توپ را مهار و خاموش کردند، فرمانده گردان وقتی وضع روحی من و دیگر نفرات آتشبار را دید سعی کرد همگی ما را از نزدیک توپ و صحنه انفجار دور نگه دارد. ولی من با چراغ قوه‌ای که در دست داشتم، در تاریکی در جستجوی دیگر سربازان توپ بودم و می‌خواستم از سلامتی همه آنان مطمئن شدم. ناگهان در یک سنگر انفرادی واقع در سمت چپ توپ، سرباز علی پریشانی را دیدم، تلفن به دست، ولی در خوابی عمیق، به طرف او رفتم، در همان نگاه اول ترکشی را در سرش مشاهده کردم، او را از سنگر انفرادی بیرون آوردم و کمی تنفس مصنوعی به او دادم. محل ترکش را با چراغ قوه نگاهی انداختم، اما مثل اینکه دیگر نمی‌خواست در این دنیای فانی باشد، متأسفانه او به شهادت رسیده بود و ساکت و آرام با چهره‌ای فراموش نشدنی آرمیده بود. رویش را بوسیدم، اشک از چشمانم غلتید، صورتم پر از خون شده بود، ناگهان غم تمام وجودم را گرفت. غم از دست دادن ستاره درخشان دیگری در آن تاریکی‌ها، به نام سرباز پریشانی. سرباز پریشانی آن شب همه ما را پریشان کرد و از جمع ما برای همیشه رفت، او به ملکوت اعلی و خیل عظیم شهدا پیوست.

 

منبع: توپخانه دوربرد  در سال 1360 ؛ اصلاني، علی اکبر،1398 ، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده