هوانیروز و عملیات بزرگ فاو – بخش سوم
خاطرات - سرهنگ خلبان نادر پاویز در عملیات والفجر۸ تیمهایی از هوانیروز در مناطق چنانه و عین خوش مستقر بودند. این تیمها شامل نیروهای فنی و بالگردهای مختلف را شامل میشدند که وظیفه داشتند، ضمن اجرای آتش و درگیری با دشمن نسبت به تخلیه مجروحین و شهدا، تدارکات نیروهای انسانی، مهمات و آذوقه رزمندگان را هم به مناطق عملیاتی فاو برسانند. دریکی از روزها از تیم ما که در منطقه چنانه مستقر بود برای تخلیه مجروحین فاو کمک خواستند.

در آن مأموریت هم پرواز من خلبان، عطاءالله شادمان بود. وظیفه ما پرواز از چنانه به فکه و حمل مجروح به پایگاه دزفول و بیمارستان شهید کلانتری بود. مجروحین ضربه‌مغزی را هم جداگانه به بیمارستان اهواز منتقل می‌کردیم. در آن روز بارانی عراق اقدام به حمله از طریق فکه کرده بود. تخلیه مجروحین سه روز ادامه داشت. در آن مدت آن‌چنان خلبان و فنی درگیر تخلیه و کار بودند که فرصت سر خاراندن نداشتیم. مشکل ما بیشتر وجود هواپیماهای دشمن بود که در مسیر رفت‌وبرگشت موی دماغمان می‌شدند. بمباران آن‌ها بی‌وقفه ادامه داشت و ما هم بدون ترس به کارمان ادامه می‌دادیم. در کنار این مشکلات سه فروند هواپیمای دشمن هم بودند که صبح و عصر در ساعات معینی می‌آمدند و بمباران می‌کردند و ضربه می‌زدند. هیچ‌وقت هم هدف واقع نمی‌شدند. عصر روز سوم خسته‌وکوفته از عملیات به عین­خوش بازگشتیم. بالگرد را در گوشواره‌ی فرود آوردم و موتور را خاموش کردم. در حال بررسی کتاب پرواز بودم، که صدای خدمه پرواز از بیرون در گوشم نشست. با نگاه از در نیم‌باز به او گفتم ملخ که ایستاد می‌آیم. با اطمینان از توقف ملخ پیاده شدم و کنار بالگرد پشت به خاک‌ریز بی‌حال نشستم. خدمه پرواز درست گفته بود، صدای هواپیما از سمت راست به گوش می‌رسید و می‌دانستم همان هواپیماهای بزن‌ودررو هستند. ضمن برخاستن به چندنفری که آنجا بودند گفتم از بالگرد دور شوید که اگر بمباران کردند آتش نگیریم. چند قدم آن‌طرف‌تر در پشت خاک‌ریز نشستیم و چشم دوختیم به هواپیماهای دشمن که حالا به‌وضوح در آسمان به چشم می‌خوردند. همان‌طور که مانور آن‌ها را نگاه می‌کردیم چشم به آسمان بالای سر آن‌ها دوختم و با همان خستگی گفتم (خدایا، یک‌جوری که خودت میدانی روی این‌ها را کم کن که بدجوری ما را چزانده‌اند. آخر نمی‌شود روزی دومرتبه ما را بمباران و فرار کند.) خدا را شاهد می‌گیرم هنوز در دلم تمام نشده بود که یک‌باره دود و آتش از بدنه و دوم یکی از هواپیماها بیرون زد و تعادلش به هم خورد و سقوط کرد. باوجوداینکه فاصله ما با محل سرنگونی چندان نزدیک نبود، اما شدت سقوط به حدی بود که صدای برخورد و متلاشی شدن آن را شنیدیم. نیروهای هوانیروز با دیدن این صحنه از جا برخاستند و یکی از آن‌ها گفت ( نادر بلند شو برویم سنگر که وزن دارد و ضخیم می‌شود.) من که هنوز در کیف و حال سقوط هواپیما بودم معترض گفتم ( من تازه جگرم یکم خنک شده نترسید الآن تماس می‌گیرند که بیایید خلبانش را تخلیه کنید.) با اصرار بچه‌ها به سنگر رفتم در حال باز کردن بند پوتین بودم که تلفن قورباغه‌ای زنگ زد و خبر داد پرواز کنید سمت رودخانه دویرج و خلبان دستگیرشده را تخلیه کنید. وقتی در محل موردنظر فرود آمدیم خلبان عراقی را بیهوش و زخمی با برانکارد آوردند. وضع او بسیار وخیم بود و در اثر ضربه‌مغزی همان شب در بیمارستان بود.

خاطرات سرهنگ خلبان حمیدرضا بردبار (جانباز شیمیایی)

ساعت ۹ صبح دهم اسفندماه ۱۳۶۴ بود. تیم آماده‌ای از بالگردهای هوانیروز در کنار بیمارستان الزهرا(س) برای تخلیه مجروحین مستقر بود. مجروحین را که به بیمارستان می‌آوردند پس از مداوای اولیه سریع به پشت جبهه تخلیه می‌کردیم. آن روز هوا ابری بود و ما کنار سنگر نشسته بودیم. سروکله هواپیماها که پیدا شد به داخل سنگر پناه بردیم. صدای مهیب چند انفجار که به گوش رسید تصمیم گرفتیم به داخل بیمارستان که ضد بمب بود برویم که یک‌باره سنگر روی سرمان خراب شد. حدود ۲۰ دقیقه بمباران ادامه داشت. هواپیماها که رفتند، به هر زحمتی بود خود را از سنگر بیرون کشیدیم. قسمتی از بیمارستان هم هدف قرارگرفته بود و سروصدای زیادی از داخل آن به گوش می‌رسید. اصلاً فکر نمی‌کردیم که شیمیایی زده باشند. در حال دویدن به‌سوی بیمارستان بودیم که احساس کردم چشم و گلویم می‌سوزد و بقیه هم مثل من بودند. داخل بیمارستان که شدیم فاجعه بیشتر به چشم می‌خورد. بسیاری از مجروحین شهید شده بودند و بی‌شماری از پزشکان و پرستاران هم در اثر نفوذ گاز به داخل بیمارستان هر یک‌گوشه‌ای به خود می‌پیچیدند. تا ساعت ۳ بعدازظهر مصدومین را درحالی‌که خود ما هم شیمیایی شده بودیم به بیمارستان‌های اهواز انتقال دادیم و در آخرین پرواز ما هم در کنار آن‌ها بستری شدیم. تیم هوانیروز مستقر در آن منطقه پس‌ازآن بمباران به‌سوی رودخانه بهمن‌شیر به کنار نقطه‌ی المهدی نقل‌مکان کرد.

 

منبع: هوانیروز در عملیات بزرگ فاو؛ سلطانی، مرتضی،1382 ، نشر شهید سعید محبی، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده