به مناسبت 21 مهر، سالروز درگذشت امیر سرلشکر قاسمعلی ظهیرنژاد(انتشار مجدد)
نگاهی کوتاه بر زندگی امیر سرلشکر قاسمعلی ظهیرنژاد سرلشگر ظهیر نژاد، در سال 1333 و پس از فارغالتحصیلی از دانشکدة افسری، با درجة ستواندومی در لشکر 17 ارومیه مشغول بهکار میشود. او به علت وظیفهشناسی و نظم پلههای ترقی را خیلی سریع طی میکند اما در عین حال به دلیل تدین و ایستادگی در برابر تخلفات، مورد حسادت و بدخواهی بعضی از همکاران و فرماندهان ارتش قرار میگیرد. سرانجام پس از بیستویک سال خدمت، در سال 1355 با درخواست بازنشستگی وی با درجة سرهنگ دومی موافقت میشود.

 با پیروزی انقلاب و اعدام تعدادی از فرماندهان طاغوتی و فرار عده‌ای دیگر از فرماندهان ارتش، ‌سرهنگ دوم پیاده قاسمعلی ظهیرنژاد بار دیگر به خدمت فراخوانده می‌شود و با یک درجه ترفیع، به فرماندهی لشکر 7 ارومیه منصوب می‌شود. آن روزها، بخش‌های جنوبی آذربایجان‌شرقی، جولانگاه نیروهای ضد انقلاب شده و پادگان‌های ارتش هم از دست‌درازی این نیروها در امان نمانده بود. سرهنگ ظهیر نژاد با توجه به سابقة خدمت در لشکر 7 ارومیه توانست در مدتی کوتاه انضباط و آرامش را به این لشکر بازگرداند و همین‌طور نیروهای ارتش را در سازماندهی نیروهای داوطلب و آموزش نیروهای سپاه پاسداران به‌کار گیرد.

با شروع تجاوز عراق و آغاز جنگ، مسئولیت‌های بزرگ‌تری برعهدة ظهیرنژاد گذاشته شد و با ارتقا به درجة سرتیپی، به سمت سرپرستی ژاندارمری، ‌فرماندهی نیروی زمینی ارتش و سپس ریاست ستاد مشترک ارتش منصوب شد و تا پایان جنگ، در خدمت باقی ماند.

امیر ظهیرنژاد در مقاطع حساسی چون شکستن حصر آبادان و آزادسازی خرمشهر نقش سرنوشت‌سازی را در فرماندهی جنگ بر عهده داشت. او همیشه و در هر مسئولیتی که بوده، خود را « سرباز وطن» می‌خواند و به همین دلیل داستان زندگی او هم «سرباز وطن» نام گرفته است. سرانجام امیر سرلشکر ظهیرنژاد در بیست‌ویکم مهرماه 1378 چشم از این جهان فرو بست و به هم‌رزمان شهیدش پیوست.

 

درباره کتاب

وفاداری کامل کتاب به واقعیت، خلق شخصیت‌های فرعی جذاب در کتاب که بخش مهمی از روایت داستان با حضور آنان می‌گذرد و همچنین جذابیت وقایعی که در طول داستان اتفاق می‌افتد، از نقاط مثبت این رمان است. روایت مقاطع حساس و پرحادثه‌ای از تاریخ معاصر ایران چون وقوع انقلاب اسلامی، ناآرامی‌های غرب کشور و همین‌طور جنگ‌تحمیلی، باعث شده است که خواننده با آغاز مطالعه کتاب، دیگر نتواند آن را زمین بگذارد و تمام آن را با اشتیاق و در یک نوبت مطالعه کند.

نویسندة «سرباز وطن»، برش‌هایی از زندگی قهرمان داستان را انتخاب کرده است تا از خلال آن زندگی او را روایت کند. شاید بتوان مهم‌ترین مشکل کتاب را حجم کم آن دانست که باعث شده است نویسنده گذری بسیار سریع بر زندگی شخصیت اصلی خود داشته باشد. به‌عنوان مثال، از مجموع فعالیت‌های نظامی امیر ظهیرنژاد در دوران پس از انقلاب، حتی یک نمونه هم به تشریح بیان نشده است و به شکلی خیلی گذرا مطرح شده است که خواننده را در حسرت دانستن بیشتر از وقایع جنگ و زندگی او می‌گذارد. به نظر می‌رسد حجم واقعی زندگی‌نامة امیر ظهیر نژاد باید در حدود هزار صفحه می‌بود اما کتاب فعلی تنها 143 صفحه دارد. همین موضوع باعث منسجم نبودن روایت کتاب هم شده است.

نکتة دیگر، روش مستقیم نویسنده در ارائه اطلاعات است که از ظرافت داستان کاسته است. نویسنده به‌علت آنکه فرصت لازم برای شرح اتفاقات را نداشته، ناچار شده پاره‌ای از این اطلاعات را از زبان شخصیت‌های داستان و یا حتی دانای کل (راوی داستان) به شکل مستقیم به اطلاع مخاطب برساند که لطف چندانی ندارد و از قالب داستان بیرون زده است.

همچنین، نویسنده به جای انتخاب برش‌های پرحادثه و پرکشش، برش‌هایی را انتخاب کرده است که از خلال آنها اطلاعات بیشتری به خواننده منتقل شود که این هم از جذابیت کتاب کاسته است.

در ادامه، بخش منتخبی از کتاب را که مربوط به دوران جوانی سرلشکر ظهیرنژاد است می‌خوانیم:

سروان ظهیرنژاد در یک نگاه، تأثیر و نفوذ عمیقِ سرما را در چهره استوار هم مشاهده کرد. اول نگاه مصمم‌اش را به چشم‌های استوار دوخت، بعد با همان اراده قاطع، انگشت اشاره‌اش را گرفت رو به کوه، جاهایی که کمر سنگ‌ها، از دلش سر بیرون آورده بود و از همان لحظه، با سرسختی رو به فرمانده گردان و اراده‌اش چنگ و دندان سخت نشان می‌داد. فرمانده رو کرد به استوار زاکان‌زاده.

– سربازهای گردان را به خط کنید. بگویید بیل و کلنگ بردارند. در فاصله‌های مناسب، خودت نقاطی را تعیین می‌کنی و دستور می‌دهی هر چهار سرباز، یک اتاقک با ابعاد و ارتفاع مناسب برای خودشان در دل تپه حفر کنند. نگاه استوار بی‌اراده گشت رو به کوه. از چهره‌اش پیدا بود از اول کار، ابهت و سرسختی کوه برداشته بودش. سروان محکم‌تر از قبل گفت: «همین‌طور دست روی دست بگذاریم و کاری انجام ندهیم، در این اردوگاه‌ باید تلفات هم بدهیم»…

… در کمتر از پنج دقیقه، سربازهای گردان با بیل و کلنگ آماده شده بودند و زیر نظر استوار و گروهبان‌ها، در فاصله‌هایی که معیّن شده بود، دل سنگی تپه یخ‌زده را آماج ضربه‌های بی‌وقفه و محکم بیل و کلنگ کردند. چند دقیقه از کار حفره کنی گذشته بود که دیگر هیچ سربازی از سرما نمی‌لرزید. این سوی تپه، سروان ظهیر نژاد در مقابل چادر فرماندهی روبه کوه ایستاده بود و از صدای ضربه‌های بیل و کلنگ سربازهای گردان بر دل سنگ کوه، همانند مراسم سان و رژه، احساس لذت و آرامش می‌کرد. حالا به عوض نیش سرما، این ضربه‌های کلنگ سربازان بود که گله به گله، سطح یخ‌زده تپه سنگدل را می‌شکافت و گرمای مطبوعش را به جان سربازان می‌نشاند.

… سربازها خسته، اما پرنشاط و با روحیه، جلو حفره‌ها ایستاده بودند به تماشای اجرای مراسم شامگاه که چهار سرباز و یک سرجوخه، به نمایندگی کل گردان، پرچم را پایین کشیدند. از میدانگاهی اردوگاه، هر کس نگاهش می‌افتاد به کوه، دهانه ده‌ها حفره را می‌دید که از درون به اتاقکی شبیه بود. هر حفره، با ظرفیت چهار تا شش سرباز، از شیب تپه، رو به محوطه اردوگاه لبخند می‌زد.

… از دوردست صدای خودرو آمد. از سر و صدای سربازها، نگاه سرجوخه رو به سمتی که صدای خودرو آمده بود، گشت. سربازهای دسته‌ای که در پناه یک برآمدگی کوچک بودند،‌ در زمان راحت‌باش، مشغول نرمش بودند که با شنیدن صدا، ایستادند به تماشا. نگاه می‌کردند به دو دستگاه جیپی که آرام آرام به سمت اردوگاه پیش می‌آمدند. جیپ‌ها از همان راهی می‌آمدند که کامیون‌های گردان، هفته قبل، نیروها را از پادگان آورده بودند. راه ناهموار بود و پستی و بلندی‌های زیادی داشت و پر بود از دست‌انداز‌های کوچک و بزرگ. جیپ‌ها، گاه در پستی‌های بزرگ،‌ ازدیده‌ها ناپدید می‌شدند، اما پس از لحظه‌ای، دوباره پوزه‌شان مقابل نگاه سربازها پدیدار می‌گشت. سرنشین‌های جیپ‌ها، ‌در محوطه اردوگاه، تنها از وجود کامیون‌ها و سربازان در حال آموزش و دود رقیق آشپزخانه صحرایی،‌ متوجه اردوگاه شده بودند. جیپ‌ها نزدیک کامیون تدارکات گردان، متوقف شدند. افراد سرنشین با نگاه‌های هاج و واج‌شان، پیاده شدند. از لحظه ورود، تعجب از نگاه‌شان می‌بارید. استوار زاکان‌زاده، به‌عنوان سرگروهبان گردان به پیشواز میهمان‌ها رفت و کنار جیپ اولی ایستاد به گفت‌وگو با تازه واردها. سروان ظهیر‌نژاد داخل اتاق فرماندهی که از همه حفره‌ها بزرگ‌تر بود، سرگرم کارهای روزانه‌اش بود. استوار که افراد را شناسایی کرده بود، همراه افراد تازه وارد راه افتاد رو به مقر فرمانده گردان. چند قدم مانده به مقر، حفره را نشان داد و گفت: «جناب سروان!‌ بفرمایین از این طرف»…

… اعضای گروه مستشاری که در اتاق فرماندهی، با نوشیدن چای داغ سرما را از تن به در کرده بودند، از آنچه دیده بودند و حس کرده بودند، نمی‌توانستند احساساتشان را پنهان نمایند و با بی‌قراری، مشتاق بازدید از بقیه حفره‌ها بودند. زمان صرف ناهار بود. سربازها مشغول صرف غذا بودند. اعضای گروه، با اشتیاقی که برای بازدید داشتند، ‌رغبت چندانی برای خوردن ناهار نداشتند. سروان شیرزادی سرگروه مستشاری، هنگام بازدید از تک‌تک حفره‌ها، یک نگاهش به سنگر بود و یک نگاهش به چهره‌های رضایتمند سربازها. از آنها، درباره مدت زمان کنده شدن هر حفره می‌پرسید و از نحوه نظارت برکندن حفره‌ها و فرد دیگری که حکم معاونت گروه را داشت، جواب سربازها را می‌نوشت. نفر سوم به دیواره‌ها دست می‌کشید. گوشه زیلوها را بلند می‌کرد و دست می‌کشید به کف زمین. از اینکه کف و دیواره حفره نمور نبود،‌ بیشتر تعجب می‌کردند و راضی‌تر می‌شدند.

 

… زمستان سال 1342 با سرمایی پر زورتر از هر سال، از راه رسیده بود. در کل لشکر، همه جا صحبت از طرح ابتکاری سروان قاسمعلی ظهیرنژاد ارشادی، فرمانده گردان 35 پیاده تیپ 8 پیاده سراب بود. لوح و نشان تقدیر فرمانده لشکر که پس از پایان اردو و گزارش گروه مستشاری، خطاب به سروان ظهیرنژاد فرستاده شده بود، روی دیوار اتاق فرماندهی گردان 35 نصب شده بود…»

 

نویسنده: مصطفی پور محمدی* به نقل ازپایگاه اطلاع رسانی آجا

«سرباز وطن» نام هفدهمین کتاب از مجموعه داستان‌های دفاع مقدس است که توسط انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش منتشر شده است. این کتاب 143 صفحه‌ای، داستانی است بر اساس زندگی «امیر سرلشکر قاسمعلی ظهیرنژاد ارشادی» یکی از فرماندهان دلاور و پرافتخار ارتش جمهوری اسلامی ایران.

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده