زیارت با دستان خالی-23
​سال اول رهبری مقام معظم رهبری گرما بیداد میکرد، عراقیها آب را قطع کرده بودند، هدفشان فقط اذیت و آزار بود. آب بهوسیله تانکر وارد اردوگاه میشد. سطلها را پر میکردیم و میبردیم داخل آسایشگاه، در داخل یکی از سطلها یک ماهی پیدا کردیم که نشاندهنده ورود مستقیم آب از رودخانه به تانکر بدون تصفیه بود! هر چه قوطی داشتیم آب کردیم و گذاشتیم زیر تختمان. معلوم نبود تا چند وقت وضعیت آب بهa همین منوال ادامه پیدا میکند.

کم‌کم سالگرد اسارتمان نزدیک می‌شد نمی‌دانستیم مراسم از سر شادی بگیریم یا عزا! این هم بهانه‌ای شده بود برای بحث و تفسیر و گذراندن وقت.

صبح دیدم بچه‌ها دور روزنامه جمع شده‌اند گفتم چی شده؟ گفتند صدام برای شروع مجدد مذاکرات طرح جدیدی را مطرح کرده که شامل:

  1. تشکیل کمیته مشترک نظامی بین دو کشور؛
  2. آزادی کامل اسرا؛
  3. بازگشت به مرزهای بین‌المللی زمان حکومت عثمانی.

همه گفتند ایران بند ا و 2 را قبول می‌کند؛ ولی بند 3 را محال است که قبول کند. عراق باید قرارداد 1975 الجزایر را قبول کند، به ‌غیر از این راه دیگری ندارد.

عراق همیشه ایران را متهم می‌کرد که در آزادسازی اسرا کارشکنی می‌کند و می‌گفت: ایران مکرراً نقض آتش‌بس را انجام می‌دهد.

با این تبلیغات، اعصاب اکثر بچه‌ها ضعیف شده بود، برخوردها سر هیچ و پوچ شدت گرفته بود، حرکات ناآرام بعضی‌ها نشانگر شروع و بروز بیماری‌های روانی در اردوگاه بود. ایجاد تیک‌های روانی (انقباض شدید ماهیچه‌های بدن)، تعدادی دور خود ملحفه پیچیده بودند و دوست نداشتند کسی را ببینند یا صحبت کنند، عده‌ای پرخاشگر شده بودند و با همه سر هر چیز کوچکی دعوا راه می‌انداختند، عده‌ای دچار اختلالات شخصیتی شده بودند و خود را چیز دیگری فرض می‌کردند، عده‌ای دستشان سیخ مانده بود، عده‌ای زبانشان از دهانشان درآمده بود بیرون و دیگر تو نمی‌رفت.

صبح که رفتیم بیرون از آسایشگاه، بچه‌ها گفتند روز گذشته در مجلس ایران قانونی برای چگونگی رفتار دولت در بازگشت اسرا به تصویب رساندند. این هم از خبرهایی بود که توسط رادیو اسیر از ایران گرفته‌شده بود. مفسرین اردوگاه می‌گفتند: مذاکراتی پشت پرده‌در حال انجام است. با این اخبار روزنه امیدی بعد از چند وقت ناامیدی در اردوگاه پیدا شد.

فردا صبح، خبری در اردوگاه پخش شد که آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب در دیدار با خانواده‌های شهدا درخواست مقاومت و صبر برای دستیابی به صلحی پایدار و شرافتمندانه را کرده بودند. با پخش این خبر نگهبانان عراقی هم فهمیده بودند که رادیویی در اردوگاه وجود دارد.

با این سخنان نور امید جهت آزادی اسرا بیشتر شد. همه دوست داشتیم آزاد شویم، اما آزادی باعزت و شرافتمندانه.

صبح که آمدیم بیرون، بلافاصله درب آسایشگاه قفل شد، دیدیم تعداد زیادی دژبان داخل اردوگاه ایستاده‌اند، نمی‌دانستیم چه اتفاقی در حال وقوع هست، اسرای قدیمی گفتند: حتماً می‌خواهند آسایشگاه‌ها را تفتیش کنند. دژبانان به ترتیب وارد آسایشگاه‌ها شدند و تمامی وسایل بچه‌ها را زیرورو کردند، وسایل ممنوعه را جمع کرده بودند مانند المنت، سوزن، چاقو. ظرف‌های آب را وسط آسایشگاه خالی کرده بودند، قوطی‌ها را جمع کردند، وسایل اسرا را مثل خرما، نمک، شیر خشک، تاید، شکر را با هم قاطی کرده بودند، سیگارها را خردکرده بودند، وقتی رفتیم داخل آسایشگاه بازار شام شده بود. ارشد همه را به خط کرد گفت: سریعاً نظافت عمومی باید صورت بگیرد. همه کمک کردیم تا دوباره وضعیت آسایشگاه روبه‌راه شود.

جاسوسان، به نگهبانان درباره وجود رادیو در اردوگاه گزارش داده بودند و این تفتیش برای پیدا کردن رادیو بود؛ ولی دست از پا درازتر برگشتند.

هوا دوباره سرد شده بود. بعضی از نگهبان بی‌جهت ما را مدت نیم ساعت تا یک ساعت بیرون نگاه می‌داشتند، با این فشارها می‌خواستند روحیه اسرا را تضعیف کنند؛ اما هر چه سخت‌گیری‌های آنها بیشتر می‌شد حس همبستگی و مقاومت در بین اسرا افزایش می‌یافت.

کم‌کم به 22 بهمن نزدیک می‌شدیم، قرار شد یک سری مسابقات ورزشی و یک سری مسابقات مذهبی برگزار کنیم. مسابقات ورزشی شامل فوتبال، والیبال، بسکتبال، پینگ‌پنگ، فوتبال دستی و شطرنج بود. مسابقات مذهبی هم شامل حفظ و قرائت قرآن، حدیث و نهج‌البلاغه بود.

برای نفرات برتر هم جوایزی پیش‌بینی‌شده بود که شامل، جانمازی گلدوزی شده، سنگ‌های کنده‌کاری‌شده، کفش کتانی، گیوه، تسبیح (که جنس آن از سنگ و هسته خرما بود). البته تمامی این کارها باید طوری انجام می‌شد که نگهبانان عراقی جلوی کار ما را نگیرند و حساسیتی نباید به وجود می‌آوردیم. این مسابقات باشکوه تمام انجام شد و مدت زیادی اسرا را سرگرم کرد و باعث ایجاد نشاط و تندرستی در بین اسرا شد.

صبح، دیدم همه بچه‌ها دور روزنامه حلقه زده‌اند، گفتم: چه خبره؟! گفتند: یک جاسوس ایرانی انگلیسی‌تبار دستگیرشده به نام فرزاد بازفت. و به اتهام ارسال اخبار فوق سری از تأسیسات اتمی و شیمیایی عراق به خارج، به دستور صدام حسین به دار آویخته شد.

فرزاد بازُفت با نام کامل "فرزاد رباطی بازفت" خبرنگار ایرانی تبار مقیم در کشور انگلستان بود.

فرزاد بازفت در سال ۱۹۹۰ میلادی در سفری به عراق توسط نیروهای امنیتی رژیم صدام حسین دستگیر شد و در تاریخ ۱۵ مارس در زندان ابوغریب به جرم جاسوسی برای اسرائیل به دار آویخته شد. او پس از انفجاری که در پایگاه نظامی حله در جنوب بغداد رخ داد و سروصدای زیاد بپا کرد. به کمک یک پرستار بریتانیایی به نام دافنه پریش سفر کرد. عکس‌هایی از محل انفجار تهیه کرد و از خاک آنجا نمونه‌برداری کرد. او در هنگام بازگشت به بریتانیا در فرودگاه دستگیر و به سلول انفرادی در زندان ابوغریب انتقال پیدا کرد. در اول نوامبر سال ۱۹۸۹، شش هفته بعد از دستگیری، او در مقابل دوربین‌های تلویزیونی نشانده شد و به جاسوسی برای اسراییل اعتراف کرد. نهایتاً در ۱۰ مارس ۱۹۹۰ در یک محاکمه یک‌روزه در پشت درهای بسته، به اعدام محکوم شد. حکم اعدام او پنج روز بعد اجرا شد و جنازه او در یک صندوق چوبی برای خانواده وی فرستاده ‌شد.

مفسرین و تحلیل‌گران اردوگاه درافتادن صدام با غرب و به‌خصوص انگلستان را به فال نیک گرفتند، و گفتند شاید باعث آزادی اسرا شود.

یک روز در لابلای روزنامه‌ها کلمه «رسائل» توجه مفسرین و تحلیل‌گران اردوگاه را به خود جلب کرد. مفهوم آن این بود که بین سران ایران و عراق مکاتباتی در حال انجام می‌باشد؛ ولی هیچ‌کس از مضمون آن اطلاعی نداشت.

اعدام بازفت باعث خشم عمومی در غرب، انتقاد بسیار گسترده رسانه‌های کشورهای غربی و سازمان‌های مدافع حقوق خبرنگاران و همچنین سازمان‌های مدافع حقوق بشر از رژیم صدام حسین شده بود. به خاطر اعدام بازفت تحریم‌های مختلف علیه صدام آغاز شد. صدام هم خود را قدرتمند می‌دانست و طی سخنرانی‌های خود به مردم توصیه ایستادگی و مقابله با آمریکا و انگلیس را می‌داد.

صبح، با اعلام خبر وقوع زلزله‌ای عظیم، در مورخ پنج‌شنبه 31 خرداد‌ماه 1369 به بزرگی 5/7 ریشتر در رودبار منجیل غم و اندوه به اردوگاه بازگشت. همگی فهمیده بودیم با این شدت زلزله حتماً تعداد کشته‌ها و خرابی منازل مسکونی بسیار زیاد هست. تمامی افراد اردوگاه ناراحت بودند؛ اما بچه‌های گیلان و رودبار بیشتر، به خاطر همبستگی با آنان سه روز عزای عمومی در اردوگاه اعلام شد. تمام‌کارهای روزانه تعطیل شد.

اوایل تابستان 1369 زمزمه اختلاف بین صدام و امیر کویت از حد شایعات فراتر رفت و به تیتر اول روزنامه‌ها تبدیل‌شده بود. صدام در اجلاس کشورهای عربی که در بغداد برگزارشده بود گفته بود که جنگ علیه ایران به سود کل کشورهای حوزه خلیج‌فارس بوده و دول عربی باید بدهی سی میلیارد دلاری عراق را ببخشند؛ اما امیر کویت زیر بار نرفته بود و این امر همراه باسابقه اختلاف ارضی، تشنج با کویت را در حد درگیری نظامی بالا برد.

پادرمیانی شاه اردن و حسنی مبارک هم‌ سودی نداشت. صدام هم که در پی جمع‌آوری پول برای ساخت مجدد عراق بود، به کشورهای صادرکننده فشار آورد تا کمی از تولید نفت خود بکاهند تا قیمت نفت بالاتر رود؛ ولی کویت از کاهش تولید سرباز زد. در همین زمان صدام مخالفت خود را با خطوط مرزی عراق- کویت اعلام کرد. ملی‌گرایان عراقی هم با اعلام اینکه کویت جزو لاینفک عراق هست به این اختلافات شدیداً دامن زدند.

شب، صدای دسته‌کلیدهای دژبان شنیده می‌شد که به طرف آسایشگاه‌ها می‌رود و درب آسایشگاه‌ها را باز می‌کند و تعدادی از اسرا را صدا زده و با خود به بیرون می‌برند، همگی بسیار نگران بودند که چه شده؟ چرا تعدادی را در آن موقع شب بیرون می‌بردند؟ صبح که شد، آمدیم بیرون، متوجه شدیم تعداد نوزده نفر از اسرا را به خارج از اردوگاه برده‌اند، در بین آنان حسن هداوند میرزایی هم بود. کسی هم نمی‌دانست آنان را به کجا برده‌اند، بسیار ناراحت بودیم. تا اینکه بعد از پانزده روز تعداد هجده نفر از آنان به اردوگاه برگشتند؛ ولی حسن هداوند میرزایی در بین آنان نبود.

اعتراضات شروع شد گفتیم: چرا ایشان را بردید؟ حالا بردید چرا برش نمی‌گردانید؟ این اعتراضات باعث درگیری با نگهبانان عراقی شد. آنها هم مدت چهار روز درب آسایشگاه‌ها را باز نکردند، هیچ جوابی هم به هیچ‌کس نمی‌دادند. صلیب سرخ آمد به اردوگاه، در مورد میرزایی از آنها سؤال کردیم، اینها هم به ما گفتند ایشان بیمار بوده و در بیمارستان الرشید در تاریخ 25/4/1369 فوت کرده است. مراسم سوم و هفتم مفصلی برای آن شهید بزرگوار در اردوگاه برپاشد و همگی اردوگاه در آن مراسم شرکت کردند. روحش شاد و یادش گرامی باد

 

. منبع: زیارت با دستان خالی، زندی، کامبیز، 1398، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده