زیارت با دستان خالی-21
در اصل ما شماره 1 بودیم و شماره 3 هواپیمایی بود که قرار شد برگردد. لذا ابتدا شماره 2 بلند شد و شماره 3 دچار نقص فنی بود و نتوانست بلند شود لذا ما بعد از شماره 2 بلند شدیم. معمولاً ما در ایران به خاطر اینکه مصرف سوخت کم باشد با ارتفاع بالا و سرعت کم میرفتیم یعنی با ارتفاع 15 هزار پا و سرعت 350 مایل به سمت بغداد حرکت کردیم. وقتی به مرز رسیدیم به خاطر اینکه رادارهای عراق ما را نگیرند، ارتفاعمان را به 10 تا 15 متری زمین رساندیم و سرعتمان را به خاطر اینکه از برد موشکهای سام 7 در امان باشیم به 450 مایل افزایش دادیم.

وقتی از مرز رد شدیم، در یک آن دیدم که موشک سام به طرف هواپیمای شماره 2 پرتاب کردند. به آنها گفتم: موشک براتون پرتاب کردند، مواظب باشید. ولی خوشبختانه موشک به‌سرعت هواپیما نرسید و در 300 متری هواپیما منفجر شد. بعد از مدتی از دستگاه‌های داخل هواپیما متوجه شدم رادارهای عراق ما را گرفتند. لذا موضوع را عباس اطلاع دادم. او گفت: مسئله‌ای نیست. هواپیمای شماره 2 هم این موضوع را به ما اخطار کرد که شهید دوران به شوخی به آنها گفت: «می­فرمایید که من برم زیرزمین پرواز کنم! قرار ما بر این بود که از شرق بغداد به سمت جنوب‌شرق بغداد حرکت کرده و سپس به سمت پالایشگاه «الدوره» که به شهر بغداد چسبیده است برویم و در آنجا بمب‌ها را روی هدف بریزیم تا پس از مأموریت، مستقیم به سمت ایران بیائیم و مجبور نشویم گردشی داشته باشیم و مورد اصابت قرار گیریم. حدود 5 یا 10 مایلی بغداد بود که متوجه شدیم باید از دیوار آتشی که در اطراف شهر درست کرده‌اند، عبور کنیم.

 لذا وقتی دیوار آتش را رد کردیم عباس به من گفت: «موتور راستمون نشون میده آتیش گرفته» گفتم «مسئله‌ای نیست، فعلاً بریم جلو، از شهر که رد شدیم یا موتور را خاموش می‌کنیم یا یک کار می‌کنیم تا از این مسئله جلوگیری بشه» به پالایشگاه که رسیدیم از دور و اطراف پالایشگاه با موشک‌های سام، شروع کردند به زدن ما. من هم با یک دستگاهی که هواپیما مجهز به آن است مشغول از کار انداختن رادارهای آنها شدم تا لااقل موشک نزنند. به بالای پالایشگاه که رسیدیم با موفقیت کامل بمب‌ها را رها کردیم و در حال برگشت بودیم که من یک ‌لحظه برگشتم به پالایشگاه نگاه کنم دیدم هواپیما از دُم تا پشت سر من آتش گرفته و دارد می‌سوزد. سریع به شهید دوران گفتم: «هواپیما آتیش گرفته، آماده‌باش بپریم.» و نگاه کردم دیدم دستگاه‌های جلوی چشمم هم سیاه شده و همان زمان بود که من داشتم می‌رفتم بیرون از هواپیما.

 همه این اتفاقات در عرض چند ثانیه رخ داد. حالا روایت بر این است که احتمالاً آتش هواپیما به بمب‌های زیر صندلی رسید و صندلی من خودش عمل کرد و مرا از آن آتش نجات داد. من که پریدم بیرون بی‌هوش بودم و وقتی بهوش آمدم تو وزارت دفاع عراق بودم و یکی داشت لبم را که پاره شده بود بخیه می‌کرد. در این لحظه به خودم گفتم: «خدایا! من تو هواپیما بودم. اینجا کجاست؟» بعد از مدتی برای امنیت من لباس پروازم را درآوردند و دشداشه به تنم کردند و مرا به بیمارستان بردند. از آنجا هم دوباره به وزارت دفاع آوردند. به آنها گفتم: «جناب دوران کو؟» گفتند: «از هواپیما نپرید و کشته شد.» من باور نکردم چون معلوم نبود که آنها راست می‌گویند یا دروغ، ولی خیلی دنبال این مسئله بودم و می‌خواستم برایم روشن شود که چه اتفاقی افتاده است.

حدود 15 روز مرا در وزارت دفاع نگه داشتند. آنجا خیلی شکنجه‌ام کردند. بعد از آن تحویلم دادند به سازمان امنیتشان آنجا هم 45 روز بودم تا اینکه به دژبانی‌شان تحویل دادند تا مرا به اردوگاه اعزام کنند. در آنجا سربازی بود که کمی انگلیسی بلد بود. به من گفت: «تو همان خلبانی نیستی که هواپیمایت را زدند؟» گفتم: «بله! چقدر از این موضوع خبرداری؟» گفت: «بعد از اینکه پالایشگاه بمباران شد، هواپیما درحالی‌که آتش‌گرفته بود به طرف شهر می‌آمد ناگهان دیدم از داخل آن چتری بیرون پرید و بعد از آن مدتی که هواپیما جلوتر رفت منفجر شد.» بعدها که من از خلبان‌های دیگر سؤال کردم که: «آیا امکان دارد هواپیما بر اثر آتش خودش در هوا منفجر شود؟» گفتند: «نه، مگر اینکه موشک به آن اصابت کند منفجر که شود.» خلاصه مرا بردند اردوگاه. در اردوگاه از چگونگی حادثه پرس‌وجو کردم آنها گفتند: «بیست دقیقه قبل از اینکه شما به بغداد برسید آژیر خطر را زدند و زمانی هم که پالایشگاه را مورد هدف قراردادید، فردایش عکس سانحه را روزنامه‌های عراق چاپ کردند و بدین‌صورت بود که تکه‌های هواپیما نزدیک یکی از میدان‌های شهر به زمین خورد و از شهید دوران پوتین و دستکشش مشخص بود.» آنجا بود که برایم مسجل شد عباس دوران به شهادت رسیده است.

صبح ۳۱ تیرماه ۱۳۶۱ خلبان شهید، عباس دوران، که در تعداد پرواز جنگى در نیروى هوایى رکورد داشت و عراق، براى سرش جایزه تعیین کرده بود، پس از بمباران پالایشگاه بغداد، هواپیما را که آتش‌گرفته بود به هتل محل برگزارى اجلاس سران غیرمتعهدها می‌کوبد و بدین ترتیب با شهادت خودکاری کرد که اجلاس سران غیرمتعهدها به علت فقدان امنیت در بغداد برگزار نشد. و این‌یک پیروزی بزرگ سیاسی برای جمهوری اسلامی بود که توسط خلبانان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به دست آمد.

از اولین ساعاتی که رزمندگان به اسارت بعثی‌ها درمی‌آمدند، با اولین چیزی که آشنا می‌شدند، شکنجه و ارعاب بود. روحیه وحشی‌گری در مزدوران بعثی آن‌چنان شدید بود که از همان بدو اسارت عده‌ای را با ضرب ‌و جرح شهید می‌کردند. می‌توان به بخش‌هایی از این قبیل وحشی‌گری‌ها اشاره کرد. عبور از تونل مرگ، قطع جیره غذایی و آب، سینه‌خیز بردن در سنگلاخ، فحش‌های بسیار رکیک، تهدید به اعدام‌های دسته‌جمعی، غلتاندن اسرا در گل‌ولای، بازداشت در سلول‌های انفرادی، ضرب و شتم با کابل، شلاق، میله، باتوم، آتش زدن اعضای بدن، شکستن استخوان، کور کردن چشم، بریدن اعضای بدن، کشیدن ناخن‌ها، قرار دان اتوی داغ بر قسمت‌های حساس بدن، بستن دست‌ها به صورت قپانی، ضربه زدن هم‌زمان با دو دست به گوش‌ها، بستن چشم اسرا به مدت طولانی، آویزان کردن، ریختن نجاسات به بدن و لباس اسرا، داخل گونی کردن اسرا، ریختن پودر رخت‌شویی در غذا، مجبور کردن اسرا به تراشیدن سروصورت با تیغ‌های مستعمل و کهنه، ممانعت از خوابیدن و استراحت اسرا با گرفتن آمارهای زیاد، سوزاندن بدن با آتش سیگار.

ناگهان صدای سوت را شنیدیم، رفتیم به سمت محوطه آمار و بعد از آن رفتیم داخل آسایشگاه.

صبح، بعد از گرفتن آمار متوجه شدم تعدادی از نفرات مریض اردوگاه را می‌خواهند به بیمارستان الرشید بغداد اعزام نمایند، در بین آنان یک خلبان بود بنام احمد وزیری. بعد از چند روز که در بیمارستان بستری بود به اردوگاه آمد. گفت یک‌شب یک خلبان هوانیروز بنام پرویز طلوعی اشتباهی وارد اطاق ما شد، در بیمارستان، بیماران صلیب دیده در یک اطاق بودند، و بیماران صلیب ندیده در یک اطاق دیگر، ایشان اشتباهی توسط سربازان عراقی وارد اطاق ما می‌شود، بلافاصله از ته کفشش یک کاغذی را درمی‌آورد که نام پنجاه نفر اسیر مفقودی روی آن نوشته‌شده بود، سریع به من داد تا یک‌جوری به ایران و خانواده آنها اطلاع دهم و فقط بگویم که «اینها زنده هستند».

حالا من که نمی‌توانم تمام این اسامی را در یک نامه بنویسم، لذا هرکس در بین نامه خود تعدادی از اسامی آنها را بنویسد تا مأمور سانسورچی متوجه نشود، و خانواده‌ها به صلیب سرخ ایران اطلاع دهند و بعد آنها هم به خانواده‌شان اطلاع داده تا رفع نگرانی شود. همه گفتیم باشه. به هر نفر دو تا از اسامی افتاد و در نامه اسم‌های آنها را نوشتیم که به خانواده‌شان اطلاع دهند.

کم‌کم هوا داشت گرم می‌شد، وسیله سرمایی ما تنها پنکه سقفی بود، پنکه‌ای که در یک محیط بسته می‌چرخید، به‌غیراز چرخش هوای دم‌کرده نامطبوع کار دیگری انجام نمی‌داد.

آب موجود را در داخل حبانه می‌ریختیم. حبانه یک‌چیز عجیب ‌و غریبی بود شبیه تنگ‌های بزرگ گلی که انتهای آن مخروطی شکل، و قسمت بالای آن استوانه‌ای بزرگ و دهانه آن گشاد بود، این کوزه را روی یک چهارپایه گذاشته بودیم زیر پنکه، روی آن را هم با پارچه پوشانده بودیم تا گردوخاک و حشره داخل آن نیفتد. به این وسیله آب‌خنک می‌شد. پنجره‌های ضلع شرقی آسایشگاه با بلوک سیمانی گرفته‌شده بود، پنجره‌های ضلع غربی هم با حفاظ ریز جوش داده بودند. علاوه بر آن، توری ریز فلزی هم‌روی آن برای جلوگیری از ورود پشه نصب‌شده بود در نتیجه جلوی ورود هوا را هم تا اندازه زیادی گرفته بود. همگی بر اثر گرما و حالت شرجی آسایشگاه، خیس عرق شده بودیم. به ناچار لخت شده بودیم و خود را باد می‌زدیم.

هوا بسیار کثیف و سنگین بود. بوی تند ادرار، بوی عرق بدن و پا. با این شرایط طاقت‌فرسا نمی‌دانستیم چه‌کار کنیم.

دراز کشیدم، با خود فکر می‌کردم؛ یعنی از این وضع بدتر هم می‌شود!؟

 

منبع: زیارت با دستان خالی، زندی، کامبیز، 1398، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده