جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (60)
درویش دروغین، اقدام به نوشتن اعلامیهای با امضای مجهول کرد و آن را به دیوار توالت و حمام چسباند. اعلامیه بیشتر جهت اعاده حیثیت صادرشده بود. به او گفتم: «آبرفته دیگر به جوی بازنمیگردد. باید فکر دیگری کرد.» بچهها میخواستند کورش و وحیدی را اعدام انقلابی کنند. با من مشورت کردند و من آنها را به دلایل زیادی از این کار منع کردم و آنها نیز پذیرفتند. غروب شنبه 11/6/1369 که آمار گرفتند، مانند همیشه در را بستند. اخبار که تمام شد، ستوان عراقی در را باز کرد و همراه محمود به داخل آسایشگاه آمد.

قبل از آمدن ستوان عراقی، از پشت پنجره دیده بودیم که از بند1 هم تعدادی را می‌برند. هر نوع احتمالی را از این آمدن می‌دادیم به‌جز آزادی. در آن موقع شب و با آن وضعیت مشکوک عراقی‌ها، چاره‌ای جز انتظار نبود. محمود، اسامی را خواند و چهار نفر بیرون رفتند. نیم ساعتی گذشت. نگرانی، چهره همه را پوشانده بود.

سروصدایی، ما را به خودمان آورد: «آزاد شدیم!»

عباسی پیرمرد، از همه خوشحال‌تر بود. وقتی وارد آسایش شد، پرواز می‌کرد: «آزاد شدیم، آزاد شدیم!»

در یک‌لحظه، تمامی قسمت‌های درونی بلوز و شلوار این چهار نفر، پر از تلفن و نشانی شد.

– عباسی یادت نرود؛ رسیدی زنگ بزن!

آن چهار نفر در دنیای دیگری سیر می‌کردند. بساطشان را برداشتند و شبانه بیرون رفتند. در که بسته شد، سکوت در آسایشگاه خیمه زد.

– چرا آنها و ما نه؟!

به شمسایی گفتم: «شب دیگر.» گفت: «فکر نمی‌کنم.»

شب بعد، هفت نفر دیگر را بردند. تلویزیون هم تصویری از اسرای هم بند ما نشان داد که در حال تبادل بودند. هرچه وسیله اضافی و به‌دردبخور داشتم، جمع کرده، به سه سرباز شیعه عراقی دادم. محسن، باقی‌مانده پول‌های الرشید را جمع کرد و به فلاح داد تا از کربلا برایمان تسبیح و مهر بیاورد و او بعد از یک هفته با دستی پر بازگشت. ساک‌ها آماده شد و همه در انتظار شب موعود بودند. هر شب، عده‌ای را صدا می‌زدند و آمار اردوگاه آرام‌آرام کم می‌شد. دیگر اسامی را بیرون از آسایشگاه می‌خواندند و تقریباً از بعدازظهر معلوم بود که چه کسانی شب خواهند رفت. غروب 19/6/1369 ، اسامی صد نفر خوانده شد که اسم من هم بود. به ستوان عراقی گفتم: «برادر من هم اینجاست، ما باهم اسیرشده‌ایم؛ می‌مانم و یکی دیگر به‌جای من برود.» گفت: «نمی‌شود.» گفتم: «او جایش را عوض کند.» گفت: «نمی‌شود.» گفتم: «پس من هم نمی‌روم. ما باهم آمدیم و باهم می‌رویم.»

یک‌ساعتی گذشت. همه آماده‌شده و دور من جمع شده بودند. یکی گفت: «اگر نروی، ممکن است برای بقیه بد بشود. برو؛ محسن هم می‌آید.»

به‌هرحال، استقامت فایده نداشت. بیشتر ملاحظه دیگران بود که مرا وادار به حرکت می‌کرد. از اردوگاه بیرون آمدیم و سوار اتوبوس شدیم. اتوبوس به راه افتاد و 20/6/1369 از جاده بغداد، به اطراف بعقوبه آمدیم و در محل بسیار کوچکی به نام قلعه پیاده شدیم. صدنفری داخل دو اتاق کوچک شدیم و بعد از ما، عده زیادی را وارد کردند و در را به‌نوبت برای دستشویی باز می‌کردند. عده‌ای را از کسانی که باهم اسیرشده بودیم و همان حاج‌آقای روحانی را هم که در الرشید از ما جدا کرده بودند، دیدم. بدنی بسیار لاغر و اندامی ضعیف داشت. به گرمی یکدیگر را در آغوش گرفتیم. الله‌اکبر از تقدیر روزگار آنجا قسمتی از اردوگاه ۱۷ بعقوبه بود که جهت مبادله آن را آماده کرده بودند؛ محلی که در دو ماه گذشته، مرکز شورش و اعتصاب

وسيع اسرای ایرانی بود و نقطه آغاز درگیری‌ها و قصاص چند نفر جاسوس ایرانی از طرف بقیه اسرا به شمار می‌رفت. هنوز درگیری به‌صورت لفظی و گاهی با بار و آجر و نبشی ادامه داشت که ما هم از این وضعیت بی‌نصیب نماندیم. صدنفری داخل یک اتاق دیگر شدیم. یک نفر آمد و گفت: «الان باید بیست نفر مبادله شوند.»

انتخاب بیست نفر بسیار مشکل بود. من و چند نفر داوطلب آخرین گروه شدیم. برای انتخاب بیست نفر اول قرعه‌کشی کردند و همراه ۴۸۰ سرباز و بسیجی، به‌طرف مرز حرکت دادن ظرفیت هر گروه برای آزادی، پانصد نفر بود.

در آغاز شب دوم، در بعقوبه، به یاد گرسنگی و تشنگی روزهای اول اسارت، بدون غذا سر به زمین گذاشتیم.

21/6/1369 وسط قلعه، دو میز کوچک گذاشته بودند و سه نفر از طرف صلیب سرخ، اسرا را ثبت‌نام می‌کردند. یک برگ در سه نسخه از مشخصات پر می‌شد و در پایان سؤال می‌کردند: «آیا مایل هستید به ایران برگردید؟»

اگر پاسخ مثبت بود، امضا می‌شد و دو نسخه را تحویل اسیر می‌دادند، به‌عنوان جواز یا پاسپورت عبور از مرز و بعد اسير سوار اتوبوس می‌شد، دست تکان می‌داد و می‌رفت. گروه سوم هم رفتند و هنوز از آب و غذا خبری نبود. از ته‌مانده‌های غذای چند روز قبل، تکه‌های نانی پیدا کردیم و خوردیم.

22/6/1369 نادر سوئیسی ایرانی‌الاصل، سرپرست گروه ثبت‌نام کننده سازمان ملل، با لهجه شیرینی، بچه‌ها را توجیه کرد. بعد از توجیه، از گروه چهارم، دو نفر پناهنده شدند. یکی، وحیدی معروف و دیگری رضوی که فریب او را خورده بود. آنها را به داخل اتاقی بردند و سپس نوبت ما رسید. از طریق سربازها باخبر شدم که محسن، همراه گروه دیگری، داخل سلول‌های دو روز پیش ماست. با سرگرد سیاه چهره عراقی صحبتی کردم و او موافقت کرد تا محسن بیاید و باهم صحبت کنیم. محسن آمد و با توافق هم، به سرگرد عراقی گفتم که دو نفر پناهنده شده‌اند؛ اگر اشکالی ندارد، محسن به‌جای یکی از آنها بیاید. او موافقت کرد؛ اما هنگام ثبت‌نام، نماینده عراقی که فهمید درجه محسن، از درجه کسی که پناهنده شده، بالاتر است، مانع شد و گفت: اگر ما شمارا به ایران بفرستیم، ایران یک اسیر با درجه پایین‌تر می‌فرستد و این به ضرر ماست؛ نمی‌شود!»

گویی همه‌چیز برای جدا کردن ما مهیا شده بود. چاره‌ای نبود. با گروه پنجم، ساعت ۱۰ شب 22/6/1369 سوار اتوبوس شدیم و به‌طرف مرز خسروی به راه افتادیم.

دل توی دلمان نبود. خاطرات ۷۵۰ روز اسارت سریع می‌گذشت؛ ۷۵۰ روز زندگی برزخی در جهنم تکریت. بشارت بهشت ایران به گوش می‌رسید؛ بهشتی که شنیدن نامش برایمان آرزویی شده بود، حتی فراتر از اشتیاق دیدار خانواده‌مان. ۷۵۰ روز آزمون عملی، آزمایشی واقعی از پایداری و استقامت، ایستادگی و گذشت.

شب از نیمه گذشته بود که در پاسگاه مرزی عراق، زنی اروپایی که روسری سرکرده بود، وارد اتوبوس شد و یکی از آن دوبرگه را گرفت و مطابقتی بانام‌ها کرد و پیاده شد. اتوبوس چند قدمی جلو رفت، از میل مرزی گذشت و وارد خاک ایران شد. برادری سپاهی از اتوبوس بالا آمد. اولین برخورد! نفس در سینه‌ها حبس شده بود. ما وارد ایران شده بودیم؛ یعنی آزادی برادر سپاهی، میان صندلی‌ها ایستاد. راننده عراقی که دستش را روی پشتی صندلی گذاشته بود، با تعجب، داخل اتوبوس را می‌پایید. صدای سپاهی در اتوبوس پیچید: «بلند صلوات بفرست.»

لحظه کوتاهی سکوت مطلق بود. اولین قطرات اشک چشم‌ها حلقه می‌زد. تپش قلب‌ها، چهره را دگرگون کرده بود و لبخندی زیبا لب‌ها را از هم باز می‌کرد. شب در نور شادی غرق‌شده بود. بدنم می‌لرزید و باور آنچه در پیش رو داشتیم، برایمان سخت و مشکل بود.

هنوز سکوت بر فضای اتوبوس حاکم بود. برادر سپاهی، بغض در گلو، با اشاره دست، اتوبوس‌های ایرانی را نشان می‌داد.

شوری اشک را که زیر زبانم احساس کردم، صدایم به صلوات بلند شد و عطر صلوات، در اتوبوس پیچید؛ آری، ما آزادشده بودیم!

پایان

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده