زیارت با دستان خالی-20
گفت سرگردی به نام محمدحسین انصاری(1) در تاریخ 2/7/1359؛ به اسارت دشمن درمیآید. ایشان را عراقیها انتخاب میکنند برای مصاحبه تلویزیونی و به او قول داده بودند که اگر به امام در این برنامه تلویزیونی توهین کند بلافاصله آزادش میکنند. ایشان هم میگوید باشد و قبول میکند؛ اما وقتی که با ایشان در تلویزیون مصاحبه میکنند بلند فریاد میزند: «الموت لصدام عاش خمینی، مرگ بر صدام، زندهباد خمینی»

این جمله را سه بار در تلویزیون اعلام می‌کند، او را می‌گیرند و تحت شکنجه‌های وحشیانه قرون ‌وسطایی قرار می‌دهند؛ اما مثل کوه ایستادگی و مقاومت می‌کند، تمامی ناخن‌هایش را با انبردست بیرون می‌کشند، ولی حاضر نمی‌شود به امام توهین کند.

گفت: دیگر اسرا تعریف می‌کنند در اوایل اسارت عراقی‌ها برای تضعیف روحیه‌ ما فیلم‌های زننده پخش می‌کردند. یک روز یکی از سربازان به نشانه اعتراض تلویزیون را پرت می‌کند زمین و می‌شکند. عراقی‌ها او را گرفتند و بیرون بردند. تا چند روز هیچ‌کس از او خبری نداشت. یک روز که ما را برای گرفتن آمار صبحگاهی بیرون برده بودند، دیدیم آن سرباز را تا گردن گذاشته بودند داخل چاله و فقط سرش پیدا بود، شب که شد صدای ناله آن سرباز در اردوگاه می‌پیچید همگی بسیار ناراحت و نگران بودیم. صبح که شد گفتند شهید شده از نگهبانان علتش را پرسیدیم گفتند در زیر خاک این منطقه موش‌های صحرایی گوشت‌خوار وجود دارد. موش‌ها حس بویائی قوی دارند، وقتی متوجه دوستتان شدند به او حمله کردند و گوشت بدنش را خوردند. علت شهادت و ناله‌هایش هم همین بود.

با صحبت‌های ایشان مو به تن من راست شده بود، که چطور یک سرباز برای اینکه چشمش به فیلم‌های زننده نیفتد، شهادت را به جان خریده است.

در حین صحبت بودیم که یک خلبان از کنار ما رد شد و با حسن سلام و احوال‌پرسی کرد حسن هم خیلی خوب تحویلش گرفت و من را به ایشان معرفی کرد و به من هم گفت ایشان کمک‌خلبان شهید عباس دوران می‌باشد. از او خواهش می‌کنم که خاطره این مأموریت را برای شما بازگو کند. ایشان هم گفت باکمال میل ماجرای آشنایی خودم را با این بزرگوار و نحوه شهادت ایشان و اسارت خودم را برای شما بازگو می‌کنم:

زمانی که جنگ در سال 1359 آغاز شد من در پایگاه بندرعباس بودم و بنا به درخواست خودم به پایگاه‌های همدان، دزفول و بوشهر مأمور شدم. زمانی که رفتم پایگاه بوشهر، در آنجا با شهید بزرگوار عباس دوران آشنا شدم و در آنجا دو تا پرواز با هم انجام دادیم که هردوی آنها موفقیت‌آمیز بود. بعد در سال 1360 به همدان مأمور شدم و این هم‌زمان بود با مأمور شدن دوران به همدان، از آنجا دیگر بیشتر وقت‌ها با هم بودیم و پروازهای زیادی انجام دادیم به‌خصوص در عملیات فتح‌المبین. اگر بخواهم از خصوصیات اخلاقی ایشان بگویم، او آدم بسیار ساکتی بود اما بسیار بادل و جرأت. به‌گونه‌ای که هر نوع مأموریتی به او محول می‌شد با آگاهی به اینکه درصد شهید شدنش زیاد است ولی قبول می‌کرد و همیشه در این‌گونه مأموریت‌های خطرناک پیش‌قدم می‌شد.

زمان عملیات رمضان بود که صحبت از برگزاری اجلاس غیرمتعهدها در بغداد شد و قرار بر این بود رئیس اجلاس صدام باشد. ایران این موضوع را قبول نمی‌کرد و می‌گفت: «به علت اینکه عراق در جنگ است، بغداد ناامن است» ولی دولت به شدت تبلیغ می‌کرد که: بغداد محل خوبی برای برگزاری این اجلاس است و از نظر زمینی و هوایی امنیت کامل دارد به‌ طوری‌که در آسمان بغداد یک پرنده هم جرأت پر زدن را ندارد. به همین منظور شب 29 تیر 1361 دستور مأموریت به پایگاه همدان ابلاغ شد. من همان شب «آماده شب» بودم و فردایش به اداره رفتم. حدود ساعت 11 بود که دوران با من تماس گرفت و گفت: «بیا پست فرماندهی» من هم رفتم. بعد از 10 دقیقه، دوران که قرار بود با من پرواز کند به همراه یاسینی مسئول عملیات پایگاه و خضرایی فرمانده پایگاه و خلبانان اسفندیاری، باقری، توانگریان و خسروشاهی به اتفاق هم به پست فرماندهی آمدند و در مورد چگونگی انجام عملیات صحبت‌هایی کردند و نتیجه جلسه این شد که سه فروند هواپیما تا لب مرز با هم پرواز کنند و وقتی به لب مرز رسیدیم یکی از هواپیماها برگردد و دو فروند دیگر با ارتفاع کم وارد خاک عراق شوند؛ یعنی یک حالت ایذایی ایجاد شود و رادارهای عراق نشان بدهند که هواپیماها برگشتند. صحبت‌های اصلی که تمام شد، کابین‌های جلو و عقب صحبت‌های خصوصی با هم انجام دادند. عباس به من تأکید کرد که: «شما بیشتر حواست به هواپیماهای دشمن باشد که به ما حمله نکنند و اگر زمانی هواپیما دچار نقص شد و نتوانستیم به پروازمان ادامه دهیم، شما به ‌تنهایی اجکت کن و من به مأموریتم ادامه می‌دهم». این صحبت‌ها که تمام شد، رفتیم منزل برای استراحت. 30 تیر 1361 مصادف با 30 ماه رمضان بود و آن شب مشخص نبود که فردا روزه ‌بگیریم یا عید فطر است، بااین‌حال آن شب بلند شدیم و سحری خوردیم. قرار بر این بود که مأموریت ما ساعت 5 و 30 دقیقه آغاز شود. آن هم بدون تماس گرفتن با برج مراقبت و رادار، چراکه هدف این بود سکوت رادیویی کاملاً رعایت شود و از طرف عراقی‌ها شنود نگردد. ساعت 5 صبح بود که جیپی آمد درِ منزل و من رفتم. همه خلبانان داخل جیپ بودند. رفتیم گردان و از آنجا به اتاق چتر و کلاه رفتیم. چتر و کلاه را برداشتیم و به سمت هواپیماها حرکت کردیم. در این هنگام احساس می‌کردم دیگر برنمی‌گردم ولی صد در صد مطمئن نبودم.

همین‌طور که می‌رفتم، گفتم: خدایا اگر واقعاً قراره برنگردم زمانی که رفتیم پای هواپیما، هواپیما یک اشکال جزیی داشته باشد. وقتی رسیدیم مکانیک‌های هواپیما به ما خوش‌آمد گفتند. عباس شروع کرد به بازدید کردن اطراف هواپیما و چک کردن بمب‌ها و دستگاه‌های بیرونی هواپیما و من هم رفتم داخل کابین­ها تا دستگاه‌های داخلی را چک کنم مشغول بررسی بودیم که متوجه شدم سمت نما و حالت نمای هواپیما در حال گردش است، درصورتی‌که این‌جوری نباید می‌بود و باید ثابت می‌ایستاد. مکانیک‌ها آمدند و گفتند: «فعلاً نمی‌توانیم درست کنیم. شما می‌توانید پرواز نکنید» اما عباس گفت: «این سمت نما و حالت نما در هوای صاف و بدون ابر اصلاً کاربرد ندارد و ما در این هوا نیاز به این وسیله نداریم و می‌رویم سر باند و به عنوان شماره 3 آماده پرواز می‌شویم.

 

منبع: زیارت با دستان خالی، زندی، کامبیز، 1398، ایران سبز، تهران

 

  1. این آزاده سرافراز پس از بازگشت به میهن در 28 بهمن 1396 به یاران شهیدش پیوست.

 

مراسم تشییع جنازه آزاده جانباز امیر سرتیپ دوم محمد حسین انصاری

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده