جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (58)
نزدیک ظهر، اعلامیهای مبنی بر اینکه انقلابیهای کویت، از عراق کمک خواستهاند، پخش شد و در اعلامیهای، خبر از اجابت این درخواست داده شد. عراقیها در کویت حضور نظامی پیدا کردند و با نمایشی مسخره و آنقدر آبکی که همه ماهیت کار را بهخوبی میشناختند، بعد از ۴۸ ساعت، یک پست نخستوزیری، که معلوم هم نشد وجود خارجی پیداکرده یا خیر، ایجاد شد و عراق اعلام کرد که نیروهای خود را از کویت بیرون میبرد. تبلیغات وسیعی به راه افتاد و تلویزیون ساعتها بازگشت ستونهای نظامی را نشان داد.

نخست‌وزیر کویت، طی نامه‌ای، از عراق درخواست کرد که کویت به پیکره اصلی‌اش متصل شود. صدام برای مشروعیت دادن به این تجاوز و پاسخ به این درخواست، به تشکیل جلسات حزبی در سطح منطقه‌ای، عمومی و خصوصی و درنهایت، مجلس شورای ملی اقدام کرد. در تمامی این جلسات، همه متفق‌القول بودند که پذیرش این درخواست، الزامی است. رئیس مجلس، در مقابل صدام که گفته بود: «حالا موضوع را به رأی بگذارید!» کف زده بودند و نمایندگان هم برخاسته و کف زده بودند. رئیس مجلس به صدام گفته بود: «این کار رأی‌گیری لازم ندارد؛ این ابراز احساسات خودش رأی ماست.» .

به‌این‌ترتیب، کویت به‌عنوان استان نوزدهم عراق، به عراق ملحق شد. نام شهرها، محله‌ها و مدارس را عوض کردند و چند روز بعد، اسرای کویتی را در نزدیکی اردوگاه ما اسکان دادند و غنائم کویتی حتی به سربازان اردوگاه ما نیز رسید. نخست‌وزیر قلابی با کابینه‌اش به بغداد آمد و دیگر از او خبری نشد.

تب‌وتاب پیروزی صدام آرام‌آرام فروکش کرد. مبارک با صدام مخالفت کرد و روابط حسنه تعاونی، یا همان شورای چهارجانبه همکاری عربی، به همان پوچی که ریخته شده بود، به روابط خصمانه تبدیل شد. عکس‌های مبارک، در شهرهای عراق پاره می‌شد. مصری‌های مقیم عراق که کم هم نبودند، به تظاهرات علیه مبارک پرداختند. امیر کویت، منفورترین چهره روز نشان داده شد و شعار «از زاخو تا دریا»، روی صفحه تلویزیون نقش می‌بست. دستیابی وسیع به دریای آزاد، به‌طور گسترده، از آرزوهای عراق به شمار می‌رفت و برای توجیه این کار، نقشه‌های قدیمی، روزنامه‌ها را سیاه می‌کرد مفسران و صاحب‌نظران امور تاریخی و جغرافیایی، به تجزیه‌وتحلیل پرداختند که در اصل، کویت یکی از استان‌های عراق بوده است.

در کنار این تب‌وتاب و جنب‌وجوش عراقی‌ها، اردوگاه یکپارچه ماتم‌سرا بود. کورسوی امیدی که به‌واسطه زلزله و شروع روابط نسبی، نوری گرفته بود، به خاموشی گرایید. شب‌ها تکیه‌کلام همه ناامیدی بود. شمسایی سرش را تکان می‌داد و دائم می‌پرسید: «پس ما چی؟» من به شوخی به او پاسخ می‌دادم: «هیچی!»

خلاصه با ورود اسرای کویتی، وضعیت عادی اردوگاه نیز به هم‌ریخت. جیره غذایی بسیار کم شد و اجناسی که می‌خریدیم، بسیار گران به دستمان می‌رسید. گویی فرماندهان فرصتی برای رسیدگی به اردوگاه نداشتند. به‌سختی می‌توانستیم از لابه‌لای روزنامه‌ها مطالبی خارجی پیدا کنیم که در موردحمله عراق به کویت باشد؛ هرچه بود، تبلیغات داخلی بود.

چند روزی که گذشت، اولین قطعنامه از طرف سازمان ملل صادر شد. روزنامه‌ها بدون اشاره به متن آن، آن را رد و شدیداً محکوم کردند. تلویزیون، دائم از حضور نیروها در کویت گزارش می‌داد و آرام‌آرام سروکله آمریکایی‌ها پیدا می‌شد. ظاهراً صدام همه‌چیز را به تمسخر گرفته بود. مغرور از این پیروزی پوشالی، ندای «هل‌من‌مبارز» سر می‌داد.

زمزمه دخالت آمریکا و به‌کارگیری قدرت نظامی در عقب راندن صدام، به گوش می‌رسید و ما اسیران نامید، سرگرم با اخباری این‌چنینی، روزگار می‌گذراندیم. مأیوس از همه‌جا و بی‌خبر از همه‌چیز، حتی زلزله، افسرده‌دل و خاموش بودیم. هرکسی به کنج خلوت خود پناه می‌برد. همه متفکر و سر در گریبان بودند و همچون فراموش‌شدگانی بی‌رمق و مردگانی متحرک به‌حساب می‌آمدند که انتظار مرگ خویش را می‌کشند.

شمس دیگر ادعای پیامبری نمی‌کرد و کف صابون نمی‌خورد؛ اما علاقه مفرطی به شربت پیداکرده بود و نماز شبش ترک نمی‌شد. پهلوان هنوز ساکش را برمی‌داشت و هرروز صبح بعد از آمار، نزدیک در ورودی می‌ایستاد و انتظار باز شدن در را می‌کشید. نانوایی، از بی آردی تعطیل‌شده بود و تنور سرد خاک می‌خورد. خلبان، با کمردرد شدیدی، سخت زمین‌گیر شده و کشت و کار متوقف‌شده بود. کلاس‌ها نظم همیشگی را نداشت. ظاهراً عراقی‌ها هم چندان حال اذیت کردن نداشتند.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده