زیارت با دستان خالی-17
زیارت اسرای قدیمی نحوه درست کردن چای المنتی را به ما یاد دادند. یک مقدار کابل، دو عدد پلیت، یکتکه چوب با عرض چهار سانتیمتر به اندازه پلیتها، چوب را با پلیت بهوسیله یک نخ محکم به هم میبستیم که اتصال رخ ندهد. المنت ساختهشده را میگذاشتیم داخل یک سطل آب پلاستیکی، بعد از یک ساعت آب جوش میآمد، چای خشک میریختیم داخل سطل یک ربع بعد چای آماده بود و توسط مسئولان نظافت عمومی شب بین بچهها تقسیم میشد. به هر نفر یک لیوان چای میرسید.

حدود یک ماه از آمدن ما به اردوگاه تکریت گذشته بود که ناگهان اعلام کردند که فردا صبح نوبت اردوگاه شماست برای «زیارت» کربلا و نجف، حسابی خوشحال شدیم که دوباره می‌خواهیم برویم زیارت؛ ولی اردوگاه نظر دیگری داشت، اسرای ده‌ساله میگفتند رفتن به کربلا به نفع صدام است و یک جنبه تبلیغاتی برای آنها دارد، بهتراست که نروید؛ اما ما اسرای جدید همگی عاشق زیارت کربلا و نجف بودیم نه عقلمان و نه دلمان قبول نمی‌کرد که نرویم زیارت. تعدادی از اسرای قدیمی هم ثبت‌نام کردند که می‌آیند. شب آب‌گرم‌کن را روشن کردند و آسایشگاه به آسایشگاه درب را باز می‌کردند و رفتیم حمام.

صبح زود اتوبوس‌ها به اردوگاه وارد شدند و اسرا را سوار کردند. در اتوبوس داشتم فکر می‌کردم که امروز باید اربعین حسینی باشد، عجب روزی به کربلا می‌رویم، همگی خوابیدیم وقتی که از خواب بیدار شدیم جلوی حرم حضرت علی(ع) بودیم، وارد حیاط حرم شدیم، از نگهبانان اجازه خواستیم و وضو گرفتیم، ناگهان جلوی چشمانم ایوان طلای نجف بود و من هم زائر آن، ازخود بی‌خود شدم یاد آن شعر زیبا افتادم:

ایــوان نجـف عجـب صفایـی دارد

 

حیـدر بنگــر چـه بارگـاهـی دارد

ای کعبه به خود مناز از روی شرف

 

جایت بنشین که هر که جائی دارد

هرگـز نکنـد واهمــه از روز جـــزا

 

هر کس چو علی پشت‌وپناهی دارد

ریـزد گنهش بـه‌مثـل بـرگ پائیـز

 

گــر زائـر دل‌خستـه گناهـی دارد

هرگــز نشـــود دیـــده او نابینــا

 

هرکس که بر این بقعه نگاهی دارد

خوشبخت کسیکه اندر این وادی عشق

 

بــا راز و نیــاز اشـک و آهـی دارد

بی حب علی عبادت نامقبـول است

 

بــا مهـر علـی قـدر و بهـایی دارد

هـر کس که نگشـت پیرو مکتب او

 

قطعـاً تــو بــدان راه خطائـی دارد

حاجت بطلب همیشه از شـاه نجف

 

زیــرا کـه یــد گــره گشائـی دارد

بـر وادی رحمتش دو صدبـار سلام

 

مدفون دو سـه صـد مرد الهی دارد

از کوفـه رسـد ناله حیـدر بر گـوش

 

زان خانـه پــر نـور کـه چاهی دارد

نومیــد نگــردد ز ســرای علــوی

 

هر کس به درش دست گدائی دارد

رحمت به روان آنکه گفت این مصرع

 

ایــوان نجـف عجـب صفائــی دارد

 

      

در آنجا سریع نماز و زیارت از طرف تمامی شهدا، پدر و مادر، دوستان و آشنایان و فامیل خواندم، یکی از خدام حرم آنجا بود، به او گفتم اینجا چه کسانی مدفون هستند دیدم خیلی راحت فارسی صحبت کرد، سریع گفت اینجا:

حضرت علی(ع)، حضرت نوح، حضرت آدم، علامه حلی، مقدس اردبیلی، شیخ جعفر شوشتری، شیخ انصاری، آیت‌الله محدث نوری، آیت‌الله نائینی، شیخ کاشف الغطاء، شیخ طوسی، آخوند خراسانی، شیخ عباس قمی و مصطفی خمینی خاک هستند، بلافاصله از کنار من دور شد، ترس در وجود همه از بابت بعثی‌ها به طور کامل مشهود بود.

سوت نگهبانان بلند شد و بایستی سوار اتوبوس می‌شدیم، بعد از مدتی خود را جلوی حرم امام حسین(ع) دیدم.

از دم ایوان همگی گنبد آقا را دیدیم، افتادیم زمین و به حالت سینه‌خیز رفتیم به سمت حرم، با حالت گریه و زاری خود را به ضریح آقا رساندیم، خودم را در عرش اعلی احساس می‌کردم، دلم می‌خواست جانم را برای او بدهم، دلم می‌خواست آقا همان نگاهی را که به حر کرده بود و او یک‌دفعه از این رو به آن رو شده بود، به ما هم همان نگاه را کند. در کنار حرم «دست‌های خالیم» را می‌بردم بالا به امید اینکه آقا دست‌های خالیم را پر کند و اجابت کند دعاهای ما را، ضریح آقا را چنان بغل کرده بودم وصف‌ناشدنی، فکر نکنم کسی بتواند لذتش را تصور کند، از آقا می‌خواستم روزیم کند هر چه که صلاحم است، هیچ اصراری در آزادی اسرا نمی‌کردم اعتقاد پیداکرده بودم اسارت صلاح من بوده، کربلا را واقعاً قبله عالم می‌دانستم، بین‌الحرمین را بهشت می‌دانستم.

در حال و هوای زیارت بودم که زمزمه کربلا کربلا کربلا ناگهان بلند شد غوغایی شده بود، همه چهره‌ها پر از اشک بود. در همین حال و هوا بودم که برای بچه‌های مریض، جانباز و معلول دعا کردم که حالشان بهتر شود، ناگهان سوت زده شد و باید می‌رفتیم بیرون. دل کندن بسیار سخت بود.

همگی در حیاط حرم جمع شدیم، آمار گرفتند و رفتیم بین‌الحرمین، به نظرم زیباترین مکان جهان باشد، دو برادر، یکی ابتدا و دیگری انتهای خیابان، اصلاً در حال و هوای خاصی بودم که ناگهان سروصدای مردم نظرم را به خودش جلب کرد، دو طرف ما مردم جمع شده بودند، عده‌ای دست تکان می‌دادند ما هم با ترس و لرز برایشان دست تکان می‌دادیم، عده‌ای گریه می‌کردند، عده‌ای شعار می‌دادند، عده‌ای غذا به طرفمان پرتاب می‌کردند.

رفتیم به سمت حرم حضرت ابوالفضل(ع)، گنبد آقا را دیدیم و همگی افتادیم زمین سینه‌خیز کنان وارد حرم شدیم، ضریح را چنان بغل کرده بودم که لذتش را هیچ‌کس نمی‌تواند تصور کند!

با خودم تصور دلاوری‌ها و مردانگی‌های حضرت عباس(ع) را در کربلا می‌کردم، و یاد حضرت زینب افتادم که در اسارت چطور آن خطبه را جلوی یزید ملعون گفت، در این فکرها بودم که ناگهان زمزمه ابوالفضل علمدار، ابوالفضل علمدار، ابوالفضل علمدار، در فضا پیچید، غوغایی بود، چهره‌ها همه خیس اشک شده بود. در آنجا احساس کردم که از بقیه جا ماندم انگار بقیه یک‌جور دیگه دعا می‌کردند، خیلی بااحساس‌تر، از خدا خواستم که مثل احساس آنها به من هم بدهد، از خدا خواستم که ما را نوکر این آقایان کند اگر نوکر بشویم شاید جواب ما را هم بدهند! دست‌هایم را بلند کردم و از ایشان می‌خواستم در این «دست‌های خالی» یک‌چیزی بگذارند و دعای ما را اجابت کنند!

نماز و زیارت را به سرعت خواندم. تا تمام شد سوت زده شد، آمدیم بیرون و بعد از گرفتن آمار ما را به سمت دیگر حرم بردند در آنجا یک میز مفصل پر از غذا چیده بودند، چلومرغ، همراه سبزی، ماست، دوغ، حلوا، خرما و نان. همگی تا جایی که توانستیم، خوردیم.

یک‌مشت برنج سفید داخل جیبم ریختم، ناگهان سوت زدند، به خط شدیم و از ما آمار گرفتند، در حین ترک حیاط از کنار محل کبوترهای حرم رد می‌شدیم، در آنجا یک‌مشت برنج را به نیت آزادی تمامی اسرا برای آنها ریختم.

زیارت قبور ائمه مثل دوپینگ ورزشکاران عمل می‌کند آن جسمی است، این روحی است. یک احساس آرامش و خشنودی به همه ما دست داده بود.

کم‌کم هوا سرد شده بود، به دلیل نزدیکی ما به کرکوک، موصل، اربیل و کردستان عراق سوزهای بسیار سردی می‌وزید، سوزی که تا مغز استخوان آدم نفوذ می‌کرد، سوز به کله من می‌خورد و سرم تیر می‌کشید، یک روز وقتی که برای دستشویی بیرون آمدم، دیدم نگهبان عراقی جورابش را انداخت داخل سطل آشغال، من هم سریع رفتم و جوراب را از سطل آشغال‌ برداشتم، یک جفت جوراب پشمی بود. کف آن سوراخ شده بود ولی ساق آنها سالم بود. به وسیله یک تیغ کف آن را جدا کردم، دو ساق را هم از وسط نصف کردم. عراقی‌ها تن ماهی می‌خوردند، آن کنسرو به وسیله یک کلید باز می‌شد، یکی از آن کلیدها را پیدا کردم. آن را با سنگ کاملاً شبیه سوزن تیزش کردم، این‌قدر آن را روی سیمان سابیدم که نوکش تیز تیز شد، بعد یک‌لایه نخ گونی پیدا کردم، آن را داخل سوراخ کلید کردم و شروع کردم به دوختن دو لنگه جوراب، تابه‌حال من خیاطی نکرده بودم؛ ولی یکی از مزایای اسارت این بود که مجبور شدم خیاطی هم انجام بدهم! بالأخره با نخ گونی ساق جوراب‌ها را به هم وصل کردم انتهای آن را هم دوختم، بعد از شستن آن را کشیدم روی سرم، دیگه باد اذیتم نمی‌کرد. خودم راضی بودم از خیاطیم!

واقعاً دل اسرا با چه چیزهای ساده و کم‌خرجی خوش می‌شد! ای‌کاش این سادگی‌ها ادامه می‌داشت.

در یکی از روزهای دوران اسارت، در آسایشگاه در حال استراحت بودیم. عراقی‌ها هم پس از آمار ظهر درب آسایشگاه‌ها را قفل کرده و آنها هم در آسایشگاه خودشان مشغول استراحت بودند. صدای رادیو بغداد طبق معمول از بلندگوهای چهارگوشه اردوگاه ترانه‌های دوران طاغوت را پخش می‌کرد. پس از ادای فریضه نماز و صرف نهار بعضی از بچه‌ها سر جایشان روی پتو نشسته بودند و گفتگو می‌کردند و بعضی هم در وسط، طول آسایشگاه قدم می‌زدند. همین‌طور که هر کس بکاری مشغول بود گویا کسی در دفتر اردوگاه موج رادیو را چرخاند و ناگهان تیتراژ اخبار ساعت 14 شروع به خواندن کرد «ما مسلح به الله‌اکبریم بر صف دشمنان حمله می‌بریم» به‌محض اینکه این تیتراژ شروع به پخش شد همه بچه‌ها به طرز وصف‌ناپذیری به وجد آمدند و می‌شود گفت از شنیدن آوای وطن همه ذوق‌زده شده بودیم، تقریباً همه بچه‌های آسایشگاه به پشت پنجره‌ها هجوم آورده بودند تا صدای وطن را بیشتر و بهتر بشنوند و روحیه بگیرند. تیتراژ ادامه پیدا کرد و نزدیک به اتمام بود و همه منتظر شنیدن اخبار بودند که ناگهان عراقی‌ها متوجه اشتباه خود شدند و پیچ رادیو را بستند و بچه‌ها همه با هم با صدای بلند گفتند اه! اما خوشحالی زائدالوصفی در چهره هاشون هویدا بود. یکی از بچه‌ها گفت خداوند به ما عنایت کرده، نماز شکر بخوانیم! و اغلب دوستان نماز شکر بجا آوردند.

باید قدر لحظات نفس کشیدن در وطنمان را بسیار بدانیم.

صبح که از خواب بیدار شدم، دل‌درد شدیدی داشتم. نمی‌دانستم چه کار کنم رفتم پیش حسن گفتم دلم خیلی درد می‌کند، گفت ما اینجا یک دکتر اسیر دوست‌داشتنی داریم بنام دکتر مجید جلالوند.

ایشان دکتر ارتش بوده و در اوایل جنگ به اسارت درآمده بود، من را برد پیش ایشان در همان لحظه اول مبهوت شخصیت دوست‌داشتنی او شدم، یک افسر رشید و دلاور و یک دکتر مهربان و فهمیده و متعهد بود.

دکتر مجید جلالوند با کمترین وسایل و در شرایط سخت بهترین خدمات را به اسرا عرضه می‌کرد. نمی‌دانم از کجا یک آمپول مسکن شکم‌درد گیر آورد و زد به من، بعد از مدتی خوب شدم، به من دو عدد قرص نعناع هم داد و گفت بعد از غذا بخورم.

اردوگاه بودجه‌ای داشت که با کمک اسرا جمع می‌شد. هرماه مقداری از حقوق اسرا در صندوق کمک به بیمارستان گرد می‌آمد. تمامی پول صندوق را افسران تأمین می‌کردند.

 

منبع: زیارت با دستان خالی، زندی، کامبیز، 1398، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده