زیارت با دستان خالی-14
دوباره چشمهایمان به جمال تونل مرگ روشن شد! این بار دودسته دهنفری روبهروی هم ایستاده بودند. در دستشان کابل، نبشی، شیلنگ، باتوم، میلگرد بود. نگهبانان طوری روبروی هم ایستاده بودند که یک کوچه را تشکیل داده بودند. کسی قصر درنمیرفت! در حین دویدن از تونل یک کابل چنان روی کتف و کمرم خورد که از درد به خود پیچیدم. یکی از بچهها چنان نبشی به سرش اصابت کرد که سرش شکست. ما را داخل یک سلول بردند که تقریباً سه برابر اردوگاه قبلی بود.

در آنجا پتو بود، از داشتن پتو که می‌توانستیم زیرمان بیندازیم و روی زمین سیمانی نخوابیم خیلی خوشحال شدیم.

صبح که برای آمار به محوطه رفتیم و به خط شدیم، دیدیم در حدود سیصد نفر دیگر در اردوگاه به خط شده‌اند و همه ما را با تعجب نگاه میکردند.

بعد از پایان آمار اسرای دیگر به سمت ما آمدند، انگار چیز تازه‌ای به‌دست‌ آورده‌اند. شروع کردند از ما سؤالات مختلف کردن، اسمت چیه؟ کی اسیر شدید؟ کجا اسیر شدید؟ متعلق به کدام یگان هستید؟ درجه‌ات چیه؟ بچه کجا هستید؟ ایران چطوره؟ اقتصادش، فرهنگش، صنعتش، پیشرفت کرده؟ در مورد امام خمینی و وضعیت جسمیش از ما سؤال می‌کردند. در مورد قیمت ماشین، خانه، گوشت، مرغ، روغن، میزان حقوق و…

از یک‌ جهت خودمان هم تعجب کرده بودیم، از یک ‌طرف هم حق را به آنان می‌دادیم، چون اسیر ده‌ساله بودند.

یکی از اسرای جدید به یک اسیر قدیمی گفته بود قیمت پیکان 700 هزار تومان شده، قبول نمی‌کرد، تازه تهمت هم به او زده بود، می‌گفتند که شما مزدوران عراق هستید تا روحیه ما را تضعیف کنید! مگر می‌شود که قیمت پیکان هفتاد هزارتومانی 700 هزار تومانشده باشد.

خیلی از آنان همان اوایل جنگ اسیرشده بودند، تعدادی در کردستان یعنی دو سال قبل از شروع جنگ تحمیلی! در مقابل این انسان‌های مقاوم، صبور، واقعاً کم آورده بودم، ده سال اسارت به حرف شاید ساده باشد؛ ولی دنیایی ازخودگذشتگی، ایثار، حماسه، صبر می‌خواهد. اسرایی که گرد پیری بر چهره‌شان نشسته بود، اینها قهرمانان حقیقی جنگ بودند؛ ولی اکثراً فراموش‌شده و از یاد رفته بودند، خود من تا قبل از اسارت در مورد اسرا و اسارت فکر نکرده بودم، در مورد درد و رنج آوارگان یا مهاجرین جنگ تحمیلی، در مورد جانبازان، قطع عضوی‌ها، خانواده‌های شهدا و مشکلات آنان و …

بیشتر اسرا به دلیل ناراحتی‌های عصبی، تغذیه بد و نامناسب، عدم بهداشت و درمان، با مشکلات عدیده گوارشی، کلیوی، ریوی، استخوانی، درد مفاصل، ورم مفاصل، تب مالت، مشکلات دندان دچار شده بودند. در اردوگاه تکریت، شش آسایشگاه وجود داشت و تمامی افسران و خلبانان اسیر را در آنجا نگهداری می‌کردند.

یکی از اسرا پیش من آمد و شروع به صحبت کرد، حرف‌هایی زد پر از عرفان و معنویت بود و تابه‌حال چنین صحبت‌هایی را نشنیده بودم، شاید با این صحبت‌ها اگر اغراق نگویم مسیر زندگی‌ام عوض شد.

گفت به این بچه‌ها بگویید طوری با اسارت برخورد کنند که گویا سال‌ها می‌خواهید اینجا زندگی کنید، همیشه خودتان را مشغول کنید، هر کاری شد بکنید، تا فشارهای روحی‌تان کم‌تر شود. سعی کنید هر روز یکی دو ساعت ورزش کنید. پر صبر و حوصله و باایمان و متعهد باشید، صادق باشید، دندان روی جگر بگذارید، برای حفظ آبروی دیگران اهمیت زیادی قائل باشید، در دفاع از حق مردانه پیشگام باشید، همیشه به خدا توکل کنید و دست به دامان معصومین باشید، به خدا روی بیاورید و در لحظه‌های پرفروغ عبادت خیر و سعادت انسان‌ها را مسئلت نمایید، سنگ زیرین آسیاب باشید، حتماً از این موقعیت استفاده کنید و نماز شب بخوانید، نفس خود را اصلاح کنید، رذایل اخلاقی خودتان را از بین ببرید، در نمازهایتان حضور قلب داشته باشید، سعی کنید ضعف‌های خودتان را جبران کنید و از بین ببرید، ضعف‌ها مثل میکروب می‌مانند، در شرایط مناسب رشد می‌کنند و بعد شمارا از بین می‌برند، در حین صحبت کردن بودیم که یک خلبان را دیدم کنار آسایشگاه ایستاده و نماز می‌خواند، بی‌اختیار اشک در چشمانم حلقه زد.

از آن اردوگاه که آمدیم اینجا احساس خوشحالی می‌کردم، آنجا مثل دبستان بود؛ ولی اینجا مثل دانشگاه! «دانشگاه اسارت» این اسرای ده‌ساله تمام کارهایشان برنامه‌ریزی‌شده و دقیق بود.

بعداً آن فرد به من گفت: این حرف‌هایی که من زدم نصیحت‌ها و صحبت‌های حجت‌الاسلام و والمسلمین سید علی‌اکبر ابوترابی بود. گفتم: مگر روحانی اسیر هم داریم! گفت بله ایشان در گروه شهید چمران بوده و در ارتفاعات الله‌اکبر در عملیاتی متهورانه که قصد شناسایی دشمن را داشته به اسارت درآمده. ایشان در طول اسارت متحمل سخت‌ترین شکنجه‌ها شده و شعارش این است:

«پاک باش و خدمتگزار»

ایشان از خصوصیاتی اخلاقی و وارستگی ابوترابی صحبت می‌کرد و تأثیری که بر دیگر اسرا داشت، برای نمونه خاطره‌ای را بیان کرد به این مضمون که:

یکی از اسرا که بارها با جاسوسی‌اش برای عراقی‌ها سبب کتک خوردن بچه‌ها از جمله حاج‌آقا شده بود، مریض شد. از شدت تب می‌سوخت و نیاز به پرستاری داشت اما کسی حاضر نبود به کسی که این‌همه در حق دیگران بدی کرده رسیدگی کند. عراقی‌ها هم گوشه آسایشگاه رهایش کرده بودند؛ اما حاج‌آقا ابوترابی شب تا صبح بالای سرش نشست، مدام او را پاشویه می‌داد و به او رسیدگی می‌کرد. اسیر مزبور وقتی چشمانش را باز کرد و دید حاجی این‌گونه دارد از او پرستاری می‌کند از خجالت سرخ شد و پتو را روی سرش کشید. صدای گریه‌اش آسایشگاه را پرکرده بود. بعد از آن شده بود مرید حاجی. حاجی با محبتش او را زنده کرد.

وقتی دقت کردم، دیدم تعدادی از اسرا که از کنار ما می‌گذرند دستشان کج است گفتم چرا دست اینها این‌ طوری هست؟ گفت: اینها خلبان هستند، وقتی که جنگنده‌شان در حال سقوط بود و ایجکت می‌کردند (از هواپیما به بیرون می‌پریدند) چون در شرایط نامناسب و در لحظه آخر این کار را انجام می‌دادند فشار بیش‌ از حد به دستشان می‌امده و باعث شکسته شدن آرنج آنها می‌شده است بعثی‌ها هم وقتی که آنها را اسیر می‌کردند چند روز در این حالت آنها را نگه می‌داشتند تا از درد به خود بپیچند و بعد وقتی که می‌بردنشان بیمارستان در آنجا دکترها مخصوصاً دست­هاشان را کج گچ می‌گرفتند تا دوباره نتوانند پرواز کنند!

صدای سوت نگهبان بلند شد و به طرف آسایشگاه حرکت کردیم.

تغذیه اسرا از دو وعده غذایی، صبحانه و ناهار تشکیل‌شده بود. اسرا برای تأمین شام صرفه‌جویی حاصل از مواد صبحانه و ناهار اقدام می‌نمودند؛ زیرا اسیر سهمیه جیره غذایی شام نداشت. کلیه مراحل طبخ غذا توسط اسرای ایرانی انجام می‌شد و در اختیار مسئولین توزیع غذای هر آسایشگاه قرار می‌گرفت. غذای اینجا هم مثل اردوگاه رمادیه بود، البته چون تعداد اسرا کمتر بود و آشپزها ده‌ساله بودند، کمی دست‌پختشان بهتر شده بود. غذا در همان ظرف قسوه ریخته می‌شد، اسرا گروه‌های غذایی ده یا دوازده ‌نفری بین خودشان تشکیل داده بودند و در وعده‌های غذایی هم‌سفره بودند. تقریباً نفری شش یا هشت قاشق غذاخوری سهم برنج هر نفر بود، سهم خورشت هم (آب بادمجان، آب بامیه، آب سبزی و قیمه) دو یا سه قاشق غذاخوری بود، دو عدد هم نان ساندویچی کوچک (سمون) سهم هر نفر در روز بود.

آشپزخانه ‌اردوگاه از چند پریموس نفتی تشکیل‌شده بود. صبحانه را عصر روز قبل طبخ می‌کردند و صبح زود در اختیار مسئولین توزیع غذای هر آسایشگاه قرار می‌گرفت. عراقی‌ها نظارت بسیار سختی را در همه مراحل تهیه، طبخ و توزیع غذا اعمال می‌کردند و آشپزها را از پخت غذای باکیفیت و حجیم بازمی‌داشتند. توزیع چای یک‌بار در روز و سهم هر نفر یک لیوان چای شیرین بود.

صبحانه ساعت هشت صبح داده می‌شد و عبارت بود از شوربا و سهم هر نفر هشت‌تا ده قاشق غذاخوری بود. ناهار حدود ساعت دوازده و شام صرفه‌جوی شده حدود ساعت هفده توزیع می‌گردید.

این‌قدر سردرد داشتم که بعدازظهر بیرون نرفتم و خوابیدم، با صدای سوت بلند شدم و رفتم در صف آمار ایستادم و برگشتم آسایشگاه.

 

منبع: زیارت با دستان خالی، زندی، کامبیز، 1398، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده