جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (53)
بعد از چهل روز، حسینی را به اردوگاه آوردند و تنها چندساعتی در آسایشگاه نزد ما بود و سپس او را به زندان انفرادی پشتبند ۳ بردند. بعد از مدتی، تنها روزهای جمعه اجازه میدادند بچهها با وی ملاقات کوتاهی داشته باشند. حسینی بعد از بازگشت از زندان، به شکل بسیار عجیبی تغییر روش داده و یکپارچه مذهبی و ظاهراً حزباللهی شده بود. او همیشه روزه بود و بهطور مداوم در حالت اقامه نماز قضا و مستحبی خودش میگفت: «چهل روز زندان انفرادی، تجربه خوبی بود برای آنکه قدری به گذشته خود بیندیشم و راهم را انتخاب کنم.»

بعد از زندانی شدن حسینی و به‌اصطلاح ختم ماجرا، ستوان استخباراتی، توطئه دیگری باهماهنگی کورش به وجود آورد. کورش، افسر احمقی بود که به‌اندازه یک سوسک هم عقل سالم نداشت. وی چند تن از افراد خانواده‌اش را در جنگ ازدست‌داده و براثر ترکش خمپاره نیز از مردی افتاده بود. این حوادث و زمینه‌های قبلی ذهنی وی در منطقه غرب کشور باعث شد تا فوراً به دام استخبارات عراق بیفتد و آلت دست آنها شود. خروج‌های مکرر از اردوگاه و پذیرایی‌های آن‌چنانی از وی، با توجه به شرایط ویژه اردوگاه، مزید بر علت شد تا کورش حتی به نصیحت‌های دکتر تیموری گوش ندهد و غلام حلقه‌به‌گوش ستوان عراقی باشد.

در کنار عناصر حزب‌اللهی و مذهبی که نقش عمده را در کنترل و جهت دادن به رویدادهای اردوگاه داشتند،افراد غیور و میهن‌پرستی وجود داشتند که به‌رغم بی‌توجهی‌شان نسبت به بعضی از مسائل شرعی، در مقابله با عراقی‌ها بسیار تند بودند و در حمایت گروه اول، از هیچ کمکی خودداری نمی‌کردند. هر دو گروه، در نظر ستوان عراقی یکسان بودند؛ ولی برای مقابله با هرکدام، روش خاصی را اعمال می­کرد.

گرمای تابستان معمولاً فرصتی برای بیرون ماندن باقی نمی‌گذاشت؛ خصوصاً زمانی که ناهار را تقسیم می‌کردند، کمتر کسی بیرون از اردوگاه قدم می‌زد. من که به‌شدت مشغول نوشتن، ترجمه و تهیه کتاب‌های مختلف بودم، فرصتی برای بقیه امور نداشتم و هنگامی‌که همه بیرون بودند، کمتر آفتابی می‌شدم. از همین رو، زمان صرف ناهار برای من بهترین زمان برای رفع خستگی بود.

اواسط تیرماه، هوا به‌شدت داغ شده و اردوگاه در حرارت خورشید تب کرده بود. امیدها، ناامید و ظاهر وضعیت زندگی اردوگاه برایمان عادی شده بود. هرچند وسایل زندگی نسبت به گذشته بیشتر و بهتر شده بود، اما زندگی اسارتی، سخت‌تر از آن بود که به این سادگی‌ها راحت به‌حساب آید. اردوگاه ظاهر آرامی داشت و این آرامش برای عراقی‌ها چندان خوشایند نبود. مسئول غذا که مشغول تقسيم غذا شد، بیرون زدم. به نظر می‌رسید که خورشید سایه‌ها را نیز هدف گرفته است. هوای دم‌کرده و سنگین، نفس زمین را با آفتاب می‌مکید. به‌جز چند تک‌درخت بی‌جان که از بی‌آبی، ظاهری پژمرده داشتند، هر آنچه کاشته بودیم، خشک‌شده بود و باغچه‌ها یادگار مرگ زودرس و ناخواسته سبزی‌های ما به‌حساب می‌آمد. بعدازآنکه نگاهی به اتاق نگهبان‌های بیرون سیم‌خاردار کردم، زیر سایه بالکن بند ۲ به‌طرف دست‌شویی‌ها به راه افتادم.

در راهروی آسایشگاه ۵ کورش را دیدم که باحالت خاصی ایستاد بود. وضعیتی مشکوک داشت و به نظر می‌رسید منتظر است. توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم. محمد و عیسی از دست‌شویی برمی‌گشتند. این دو، از همان آدم‌های گروه دوم بودند؛ یعنی جوان‌های پرشوری که قلبشان از عشق کشورشان پر بود. دومی فوتبالیست خیلی خوبی بود و بارها مورد حسد ستوان عراقی واقع‌شده بود و اولی هم سابقه‌اش ازنظر عراقی‌ها خراب بود.

محمد با خنده گفت: «پیدا می‌شود؟!» گفتم: «فکر نمی‌کنم!» گفت: «حتی یک‌ذره؟» گفتم: «حتی یک‌ذره!» باهم خندیدیم.

کنار قسمت شمالی بند ۲ که سایه بیشتری داشت، ایستادم. نگاهی به کوه‌های شرق عراق کردم و بعد از دست‌شویی، بازگشتم. هنوز به ابتدای بند نرسیده بودم که کورش با سرعت زیادی از کنارم گذشت. جلوی آسایشگاه ۵ به‌شدت شلوغ بود و قبل از اینکه به آنجا برسم، دیدم که دو نفر را روی دست به‌طرف درمانگاه می‌برند. خون زیادی در راهروی آسایشگاه ۵ ریخته شده بود. دکتر وحیدی و دکتر تیموری سریع به درمانگاه رفتند. آمبولانس عراقی حاضر شد و دو نفر مجروح را بیرون بردند.

اکبر گفت: «من دیدم که کورش کنار راهرو ایستاده و دستش را پشتش پنهان کرده است و چند لحظه بعد که عیسی و محمد می‌خواستند وارد آسایشگاه بشوند، کورش با شیشه شکسته‌ای که در دست داشت، دیوانه‌وار دستش را به‌صورت آن دو کشید و سپس پا به فرار گذاشت و به داخل اتاق نگهبان‌ها پناه برد.»

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده