جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (52)
توجه مردم، حکومت پلیسی فوقالعاده، نیروی نظامی عظیم و خارج از توان مردمی و جغرافیایی عراق، برای صدام این شبهه را پیش آورده بود که: 1. تمام موفقیتها را خودش به دست آورده است. ٢. دیگر میتواند با دستیابی به سلاح اتمی، حداقل در منطقه، نسبت به ایجاد یک حکومت قدرتمند و مطلق اقدام کند.

داستان بازوفت را تا کوچک‌ترین خبرها پیگیری می‌کردیم و درعین‌حال، مشغول گذران روزهای اسارت بودیم. هوا آرام‌آرام گرم و برخوردها با یکدیگر شدت می‌گرفت. کوچک‌ترین بهانه، به زدوخورد شدیدی بین دو یا چند نفر می‌شد. حرکات عادی از عده‌ای کاملاً آشکار بود و تعویض سرگرد سائر نیز جو اردوگاه را به شکل نامناسبی تغییر داد. یک ستوان استخباراتی با یک درجه بالاتر، یعنی ستوان یکم، همراه یک سروان بی‌توجه و بی‌خیال، زمام امور را به دست گرفته بود. چند بار مرا احضار کرد که این نوشته‌ها چیست و وقتی برای او توضیح می‌دادم که ترجمه روزنامه خود شماست، یا نمی‌خواست، یا دلیل دیگری داشت، نمی‌دانم، اما دستور جلوگیری از ترجمه را نداد.

ترجمه انفجار آرام‌آرام به پایان می‌رسید و سیر حوادث، در مورد استعفای ناصر، تظاهرات مردم، بازگشت دوباره به قدرت، اشغال سرزمین­های اعراب توسط اسرائیل و … بود.

چهارمین جلد ترجمه را با خط خودم پاکنویس کردم. عده زیادی سخت در حال مطالعه جلدهای دیگر کتاب بودند. کار ترجمه، مقدمه خوبی بود تا نسبت به انتشار یک کتاب دیگر اقدام کنم. به یاد بچه‌های مسجد، نام اولیه کتاب بود. اما بعد، آن را به زندگی سگی تغییر دادم. این کتاب، یک مقدمه، هشت داستان کوتاه او یک مقاله داشت. مقدمه را به‌گونه‌ای نوشتم که گویی در ایران هستیم و هشت داستان بیشتر درزمینهٔ ایجاد امید و مقاومت نوشته شد. در پایان، یک مقاله طولانی خطاب به آن‌هایی داشتم که نماز نمی‌خواندند. کتاب که تمام شد، در بورس مطالعه افتاد. برای این کار مبلغان خاصی هم داشتم.

توجه اسرای اردوگاه باعث شد تا دو کتاب کوچک ترجمه را نیز در مدت کوتاهی بنویسم. اولی گامی به‌سوی دنیای ناشناخته کهکشان‌ها و دومی به‌سوی ۲۱ نام داشت. هنوز این دو کتاب تمام نشده بود که مشغول نگارش کتاب نسل بربادرفته شدم.

این داستان، از سواحل جنوبی ایران با تولد دو پسر دوقلو آغاز و بعد از سیر حوادث، به تهران و جبهه‌های جنگ منتهی می‌شد. تضاد بین دو دیدگاه جاری در اوایل انقلاب و جاذبه کاذب گروهک‌ها و امواج عظیم توده‌های انسانی، در قالب دو برادر، در شکل داستانی بلند ارائه‌شده بود.

هرچند داستان به‌طور کامل به پایان نرسید، اما بارها دیگران دست‌نویس ابتدایی آن را برای مطالعه درخواست کردند.

ستوان استخباراتی، در کنار فعالیت‌های مرموزانه خودش و به‌رغم اینکه می‌خواست خودمانی جلوه کند، حالت مسخره‌ای داشت. افسر جوان و کم‌تجربه‌ای بود که تنها عضویتش در استخبارات، به او قدرت خاصی داده بود و مثلاً خودش را از فداییان صدام به‌حساب می‌آورد. او با زیرکی خاصی، به دنبال ایجاد فتنه و آشوب در اردوگاه بود و هر مطلبی اگرچه کوچک و پیش‌پاافتاده را بزرگ می‌کرد.

یکی از این مسائل، جریان فرار حسینی بود. یکی از اسرای اردوگاه، با وضعیت بسیار بدی که داشت، به علت دعوایی ظاهری که منجر

به معیوب شدن چشمانش نیز شد، از اردوگاه ۱۹ به دوگاه ۲۰ منتقل شد. بعد از انتقال، گزارشی به ستوان عراقی داد حسینی قصد فرار دارد. به دنبال این گزارش و در یک بازرسی ناگهانی از وسایل بچه‌ها، عراقی‌ها توانستند یک نقشه ایران و عراق، چاپ روزنامه خودشان را همراه یک چاقو، از میان وسایل حسینی به دست آورند.

این دو مطلب عليه حسینی، با شهادت دادن گیلانی، هم‌تختی من، تکمیل شد. مدت‌ها گذشت تا اینکه در خردادماه ۱۳۶۹ این دو را صدا زدند و به بغداد بردند. بعد از ده روز گیلانی برگشت و داستان را این‌گونه تعریف کرد: «بعدازآنکه ما را به الرشید بردند، در همان اتاق‌های دو سال پیش زندانی شدیم و بعد از پنج روز، ما را به یک دادگاه نظامی انتقال دادند. ریاست دادگاه، یک سرهنگ بود و چند نظامی، نقش هیئت‌منصفه را به عهده داشتند و یک سروان نیز وکیل مدافع حسینی بود. دادگاه بیست دقیقه طول کشید. بعد از قرائت کیفرخواست، از حسینی توضیح خواسته شد. حسینی توضیحی نداد. سرباز ایرانی نیز به‌عنوان شاکی حضور داشت. چاقو و نقشه را هم به‌عنوان مدرک جرم، روی میز قرار داده بودند. بعد از شور هیئت‌منصفه، حسینی را به شش ماه حبس انفرادی محکوم کردند و دادگاه خاتمه یافت. حسینی را در استخبارات عراق زندانی کردند و ما را به تکریت آوردند.»

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده