جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (50)
صبح زود برای نماز برخاستم. بعد از نماز، قدری اطراف دستشویی را تمیز کردم و منتظر ماندم تا در را باز کنند. بچهها یکییکی بیدار شدند. نگهبانهای عراقی مشغول باز کردن در آسایشگاهها بودند. معمولاً هرروز ازیکطرف شروع میکردند و گاهی از آسایشگاه ۸. بعد که محمود بیرون میآمد، بقیه کلیدها را به او میدادند و او خیلی سریع درها را باز میکرد. از لای پنجره که نگاه کردم، در آسایشگاه ۸ آخرین دری بود که باز شد. منتظر شدیم تا نگهبان بهطرف ما بیاید؛ اما نگهبان خیلی آرام بهطرف اتاق نگهبانان رفت. سریع خود را به سلاجقه رساندم و او دوباره بچهها را ساکت کرد و گفت: «کسی حق ندارد التماس یا حتی اعتراض کند. بیتفاوتی شما بهترین سلاح شماست.»

بچه‌ها آرام گرفتند. چندنفری به‌سختی خودشان را نگه می‌داشتند. سطل مخصوص ادرار پرشده بود و چاره‌ای جز مقاومت نداشتیم.

عده‌ای از بچه‌ها که هرروز صبح دور اردوگاه می‌دویدند و مسیر همیشگی‌شان عبور از کنار پنجره‌های آسایشگاه ۹ بود هم بعد از یک دور دویدن و ردوبدل کردن چند جمله، با جلوگیری عراقی‌ها، مسیر خود را عوض کردند. تقریباً دیگرکسی نبود که با او حرف بزنیم و علت را جویا شویم.

صبحانه تقسیم شد؛ ولی از غذای ما خبری نبود. بچه‌ها با اشاره از دور، چیزهایی می‌گفتند. برادرم را دیدم که برای پخت نان می‌رود؛ ولی عراقی‌ها از بردن من امتناع کردند. نور خورشید که آرام‌آرام بر پشت آسایشگاه‌های بند ۲ می‌تابید و بالا می‌آمد، فشار هم بیشتر می‌شد. قوطی‌های خالی، به داد کسانی که به خود می‌پیچیدند، رسید. آب خوردن هم تمام‌شده بود و کم‌کم عرصه بر پنجاه‌نفری که در آسایشگاه بودند تنگ‌تر می‌شد.

مدتی گذشت تا دو سرباز اسیر ایرانی که برای انجام کاری از کنار پنجره رد می‌شدند، شیلنگ آبی را به داخل دادند و بچه‌ها برای پیشگیری از بی‌آبی برای مدتی طولانی، ظرف‌ها را پر کردند. ناگهان نگهبان عراقی فهمید و شیلنگ را کشید؛ مثل‌اینکه قضیه جدی شده بود. تعدادی از بچه‌ها کنار پنجره‌ها سرک می‌کشیدند و داد می‌زدند. بحث و گفت‌وگو شروع شد. عده‌ای معتقد به اعتراض و سروصدا بودند و ظاهراً بیرون هم عده‌ای اعتراض داشتند. جلوی اتاق نگهبان‌ها شلوغ بود و عراقی‌ها دائم دررفت و آمد بودند. خورشید بالاآمده بود و کاملاً مشخص بود که فعالیت‌های روزم خصوصاً کلاس‌های درس تعطیل‌شده است و همه به دنبال حل بسته ماندن در آسایشگاه ۹ بودند. زمان به‌کندی می‌گذشت و روز آرام‌آرام به نیمه می‌رسید. بعد از مدتی، از خوشحالی و دست تکان دادن بچه‌ها متوجه شدیم که ظاهر قضیه حل‌شده است. سلاجقه بار دیگر تذکر داد: «طوری رفتار کنید تا بچه‌های دیگر احساس نکنند که مثلاً ضد حزب‌اللهی هستند. به هیچ‌چیز اعتراض نکنید. کارها را سریع انجام دهید تا در صورت بسته شدن در قبل از موعد، مشکلی نداشته باشید.»

درباز شد و بچه‌ها بیرون رفتند و گروه کار مشغول نظافت شد. تقریباً نیمی از اردوگاه به‌طرف آسایشگاه ما آمده بودند. هر یک نفر از ما توسط چند نفر احاطه‌شده بود. بحث و صحبت و تفسیرهای گوناگون درباره این مسئله به‌شدت داغ بود.

روز بدون حادثه‌ای سپری شد و شب دوم فرارسید. پنداری لحظه‌ها در آن آسایشگاه، لحظه‌های اسارتی نبود. دل‌ها نزدیک‌تر و اختلافات بسیار کمتر شده بود. من از وضعیت پیش‌آمده بسیار راضی بودم و با آرامش تمام مشغول ادامه ترجمه انفجار شدم. جلد اول کتاب، در بورس داغ مطالعه بود و جلد دوم آرام‌آرام به پایان می‌رسید.

چند روزی بدون حادثه سپری شد؛ اما دیدار مداوم و حضور گسترده بقیه اسرا در آسایشگاه ۹، عراقی‌ها را به تفکر واداشت تا برای مشکلی که خود درست کرده بودند، چاره‌ای پیدا کنند. این جدایی دقیقاً نتیجه عکس داد و مهر و محبت بین بچه‌ها بیشتر شد.

اردوگاه، جنب‌وجوش دیگری پیدا کرد و در یک‌کلام، حزب‌اللهی‌ها بیشتر شدند. در پایان هفته، سرگرد عراقی، همه را جمع کرد؛ ظاهراً می‌خواست به درد دل بچه‌ها گوش کند. یکی از بچه‌ها که عضو آسایشگاه جدید ۹ بود، به این وضعیت اعتراض کرد. سرگرد عراقی که دنبال چنین کلامی بود، دستور داد همه به‌جای اولیه برگردند. صحبت‌ها فایده‌ای نداشت. بعد از یک هفته، همه به‌جای خود بازگشتند و منتظر حوادث بعدی شدند.

خصومت دیرینه استعمارگران شرق و غرب با دین اسلام، سابقه‌ای طولانی دارد. این دشمنی و کینه‌توزی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی شدت یافت و در جریان جنگ تحمیلی که هشت سال به طول انجامید، به نهایت خود رسید. این خصومت آن‌قدر وسعت پیدا کرد که چشمان سردمداران استعمار را کور کرد؛ به حدی که بدون توجه به عواقب وخیم مسلح کردن دیوانه‌ای چون صدام، به فروش اسلحه به کشور عراق پرداختند و در این زمینه از هیچ کمکی دریغ نکردند.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده