روزگاری که بر ما گذشت – بخش پنجم
اشاره: در بخش چهارم این گفتوگو امیر سرلشکر حسین حسنی سعدی در خصوص طرح اعزام دانشجویان دانشگاه افسری – دو گردان سال سومی و یک گردان سال دومی – به منطقه اهواز در عرض 48 ساعت بعد از حمله سراسر عراق در ظهر روز 31 شهریور سخن گفت. از پیوستن نیرویهای مردمی به ارتش جهت مقابله با ارتش بعثی و سازماندهی آنها سخن گفت. و اینک ادامه گفتوگو:

به خاطر دارم که روز هشتم و یا نهم مهرماه سال ۱۳۵۹ بود. من در خرمشهر بودم. خبر آمد که عراق به راه‌آهن خرمشهر حمله کرده ‌است. همه در حالت آماده‌باش قرار گرفتند و حتی بچه‌هایی هم که برای استراحت آمده بودند، آماده شدند و یک هجوم متحد به سمت عراق آغاز شد. هرکسی با هر سلاحی که داشت به‌صورت پارتیزانی به‌طرف عراقی‌ها یورش برد. جالب است که حمله به‌گونه‌ای بود که عراقی‌ها تجهیزات و سلاحشان را رها کرده و گریختند. حتی من به یاد دارم که تانک و نفربرشان روشن بود که آن‌ها را رها کرده و گریخته بودند. همین‌ها در برابر عراق مقاومت کردند. بعد هم که عراق چاره‌ای جز آن ندید که، خرمشهر را دور بزند و به سمت آبادان برود. متأسفانه الآن، کمتر از تأثیر ارتش در خرمشهر سخن به میان می‌آید؟ ما به‌هیچ‌روی منکر حضور نیروهای مردمی نیستیم، اما همین نیروهای مردمی هم با ارتش، زیر نظر ارتش با عراق می‌جنگیدند. البته نیروهای مردمی در کنار برادران سپاه هم بودند، اما سپاه در آن دوران یک سپاه محلی بود و ساختار تیپ و گردان و گروهان به خود نگرفته بود. شما فکر می‌کنید مقاومت ۳۴ روزه خرمشهر به چه صورت اتفاق افتاد؟ چه کسی جنگید؟ آیا می‌توانیم بگوییم ارتش نجنگیده است؟ اتفاقاً منزل‌به‌منزل ارتش در خرمشهر با عراقی‌ها جنگیده است، با آن امکانات وسیع ارتش عراق. عراق لشکر ۳ زرهی‌اش را برای جنگ در خرمشهر تقویت کرده بود. متأسفانه هنوز شکل واقعی جنگ در خرمشهر را برای مردم ترسیم نکرده‌ایم.

این‌چنین روزهایی در خرمشهر بر ما گذشت. من، مسئول عملیات خرمشهر بودم. در روز ۲۶ مهرماه تصمیم گرفتیم که دو گردان از لشکر اهواز را با گردان‌های حاضر در خرمشهر عوض‌ کنیم. از طرف شادگان راه بسته بود؛ جاده ماهشهر هم همین‌طور. با مشکل مواجه شدیم و هیچ مسیری برای اینکه این تعویض را انجام دهیم وجود نداشت. روزگاری بر ما گذشت و این سخن من ناظر بر یک فرد خاص نیست، بلکه آنچه بر مجموعه یک سازمان گذشته، منظور من است. روز سوم آبان ماه ۱۳۵۹ که قسمت غربی خرمشهر تخلیه شد، همه هم‌وغم ما بر آن قرار گرفت که اجازه ندهیم ارتش عراق وارد آبادان شود. به عقیده من اگر عراق موفق به تصرف آبادان می‌شد تکلیف جنگ یکسره شده بود؛ اگر هم نگویم یکسره می‌شد- دست‌کم صحنه جنگ تغییر می‌کرد- خواسته اصلی عراق دست‌یابی به اروندرود بود که در صورت تصرف خرمشهر و آبادان به هدفش رسیده بود. طبیعی بود که در چنین حالتی جبهه قوی را شکل می‌داد و از مواضع تحت تصرفش پدافند می‌کرد. آری! در این صورت صحنه جنگ به نفع عراق عوض می‌شد. عراق نتوانست به این خواسته‌اش برسد؛ یعنی نتوانست وارد آبادان شود. ارتش در روز سوم آبان حمله‌ای را به‌طرف مواضع عراق سامان داد که سازمان نیروهای بعثی به‌تبع این یورش به‌هم‌ریخته شد. در همین حمله برخی از نیروهای مردمی که از لرستان آمده بودند؛ هم شرکت کردند. سلاح عمده این نیروها برنو بود، که صلاح بسیار بلندی هم هست؛ که یکی از همین نیروهای مردمی با همان لهجه شیرین لری گفت: (( مگر با برنو می‌شود با توپ و تانک جنگید؟!)) بااین‌حال از خرمشهر دفاع جانانه‌ای صورت گرفت.

روزی که عراق وارد ذوالفقاری- در روز نهم جنگ- شد، خود تاریخ و داستان دورودرازی دارد. از لشکر۷۷ خراسان، گردان۱۵۳ که امیر کهتری فرماندهی‌اش را بر عهده داشت، به آنجا آمد. البته در ادامه گردان دیگری هم به این منطقه درگیری گسیل شد. وجب‌به‌وجب در این مناطق مقاومت صورت گرفته است. درحالی‌که بار اصلی جنگ هم به دوش ارتش بوده است. فداییان اسلام که شهید مجتبی هاشمی از اعضای آن گروه بود، به‌صورت مستقل تحت نظر آقای خلخالی فعالیت می‌کرد. بخشی از نیروهای مردمی به بدنه این گروه پیوست و فداییان اسلام، گروهی بود که مستقل عمل می‌کرد خود را نه تابع ارتش و نه تابع سپاه می‌دانست. روزی که به ذوالفقاری حمله شد ما با احضار نیروهای ارتش، ژاندارمری، شهربانی، سپاه و همین گروه فدائیان اسلام از آنان خواستیم در دروازه خسروآباد مستقر شوند، که عراق از ذوالفقاری به سمت آبادان حرکت نکند. اتفاقاً نیروهای عراقی با پیشروی یک کیلومتری می‌توانستند به اروندرود رسیده و کار را تمام کنند. همه حرکت کردند و با محوریت گردان۱۵۳ تحت امر آقای کهتری، عراق را از بهمن‌شیر بیرون کردند. تازه من دارم شمه‌ای از آن رویدادها را بازگو می‌کنم.

فرماندهی عملیات خرمشهر-آبادان بر عهده ارتش بود و برادران عزیز سپاهی و نیروهای مردمی که برای دفاع می‌آمدند ابتدا خود را به قرارگاه ستاد معرفی و درخواست می‌کردند که حوزه مأموریت ایشان را مشخص کنیم و بعد هم ارتش بنا بر اقتضا به هر یک از آنان می‌گفت که برای دفاع در کجا مستقر شوند. هدایت عملیات با ارتش بود.سرهنگ شکرریز- خدا رحمتش کند- فرماندهی همین عملیات را بر عهده داشت. بعداً بنا شد که دانشجویان دانشگاه افسری که تا آن روز در جبهه دفاع از خرمشهر می‌جنگیدند برای اخذ درجه و خدمت در یگان به تهران بازگردند و بااین‌حال سرهنگ شکرریز فرمانده عملیات از من خواست که در منطقه باقی بمانم و ازاین‌رو من به تهران بازنگشتم. متأسفانه هم‌اکنون از این فداکاری‌های بی‌نظیر ارزش در سال نخست جنگ یادی نمی‌شود. ارتش باید برنامه‌ریزی کند و کار تنها به عهده یک نفر هم نیست. گروهی آگاه باید متصدی انتقال این فداکاری‌ها به نسل حاضر باشند. فرمان عقب‌نشینی از خرمشهر هم به‌منظور حفظ آبادان به‌وسیله ارتش صادر شد. عراق به پل خرمشهر رسید و پای پل باید طبیعتاً از پل می‌گذشت، اما بیش از آنکه ارتش عراق چنین تصمیمی بگیرد ما نیروها را به این‌سوی پل کشیدیم تا این امکان را از عراق سلب کنیم، در غیر این صورت عراق به‌راحتی از پل می‌گذشت و وارد آبادان می‌شد

سروان حسینی – خدایش بیامرزد- افسر مهندسی بود. به خاطر دارم که مین‌های ضدتانک و ضدنفر را برداشت و بی‌آنکه دیگر فرصتی برای کاشتن هرکدام از مین‌ها باشد آن‌ها را روی پل ریخت تا عراق برای گذر از پل با مشکل مواجه باشد. از سوی دیگر، از شهید اقارب پرست که آن موقع درجه سروانی داشت، خواستیم که نیروها را در جلو پل جمع کرده و از پل محافظت کنند. همه این مدافعان برای دفاع از پل شب تا صبح چشم بر هم نگذاشتند و اجازه عبور از پل را به عراق ندادند در غیر این صورت عراق وارد آبادان شده بود. روزهایی بر ما گذشت در دیگر جبهه‌ها هم وضع به همین منوال بود. در  جبهه کوشک، جبهه بستان، جبهه پل کرخه و… وضعیت همین‌گونه بود که عرض کردم.

 

منبع: مجله صف شماره 359، مهر 1389، ساعس اجا، ص18

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده