زیارت با دستان خالی-8
برای هر دوازده نفر داخل یک ظرف فلزی مقداری آش ریخته بودند، با یکتکه نان برای هر نفر و داد میزدند که سریع بخورید. بسیار گرسنه بودم با همان وضع مجبور شدیم که بخوریم، نمیدانستیم چطور بخوریم، قاشق نبود، آشی سفیدرنگ! تا حالا چنین چیزی ندیده بودم؛ ولی از هیچی بهتر بود، به سربازها گفتم: یکییکی دستمان را بکنیم توی آش و بخوریم. دیدم داغ است، گفتم نان را تکه کنید بزنید تو آش و بخورید تا کمی جان بگیرید، معلوم نیست دیگر چه وقت به ما غذا بدهند، سه یا چهار لقمه آش با نان خوردیم کمی ته دلمان را گرفت.

بعد صدای سوت آمد و گفتند وقت غذا تمام شد. ما را گروه‌گروه کرده بودند و گروه ما اختصاص پیداکرده بود به اردوگاه رمادیه.

دژبانان عراقی به دروغ به ما می‌گفتند «آنجا خیلی راحت هستید. می‌توانید ورزش کنید، تختخواب دارید، تلویزیون دارید، دوش بگیرید، لباس‌های نو به شما می‌دهند، غذای خوب بخورید، آب‌خنک بنوشید و.» هزار دروغ دیگر.

اسم این اردوگاه را قبلاً شنیده بودم. خیلی از آن بد می‌گفتند. بعضی از سربازها اظهار خوشحالی می‌کردند، برایم خیلی جالب بود، گفتم چرا خوشحالی می‌کنید؟! گفتند: امام حسین(ع) ما را طلبیده حتماً زائر کربلا می‌شویم!

قبل از اسارت درباره اسرا و قوانین حقوق بشری ژنو شنیده بودم؛ ولی درک واقعی از آنها پیدا نکرده بودم؛ اما حالا با تمام وجود حس می‌کردم و با خودم می‌گفتم بس چرا با ما مثل یک حیوان رفتار می‌کنند! پس کجاست قوانین حقوق بشری ژنو!

دوباره ما را سوار کامیون کردند، آفتاب سوزان هم ول کن ما نبود انگار هر روز گرم‌تر از روز پیش می‌شد، چنان به ملاجمان می‌خورد که به نقطه جوش رسیده بود. بدن‌درد، سردرد، چشم‌درد، داشت من را می‌کشت. دوست داشتم هرچه زودتر این وضع تمام شود، یا رومی روم یا زنگی زنگ.

وقتی داخل کامیون نشستیم چهره‌ها همه درهم‌برهم و ماتمکده‌ای بود، هیچ‌کس حال صحبت کردن نداشت، شاید هم همه به آینده نامعلوم خود فکر می‌کردند.

در حین رفتن تیمم کرده بودم، نمی‌دانستم نمازم درست است یا نه! سر تا پای من خون و کثافت بود، ولی تنها آرامش‌دهنده قلب ما ارتباط با خدا بود، نمی‌دانستم قبله کدام طرف است، یک‌ طرف را قبله حساب کردم و نماز خواندم، شاید خدا فرجی می‌کرد.

یکی از سربازها گفت: «جناب سروان دستشویی دارم»، گفتم فکر نمی‌کنم اینها بایستند، کوچک یا بزرگ گفت: هر دو گفتم: برو ته کامیون و خودت را راحت کن! به بچه‌ها هم گفتم به او نگاه نکنید. هیچ‌کس در حال خودش نبود، با خودم فکر می‌کردم این اسارت‌ تقدیر الهی بوده و باید تسلیم سرنوشت باشم.

تشنگی بیداد می‌کرد، ما را مانند گوسفند روی‌هم ریخته بودند و حمل می‌کردند. با سروصدا به آنها حالی کردیم که آب می‌خواهیم. کناری ایستاد و تانکر آب آمد کنارمان، شیلنگ را فرستاد داخل کامیون و بچه‌ها شروع کردند به آب خوردن، کمی حالمان جا آمد. بعد از مدتی کامیون رفت جلوی اردوگاه شماره یک ایستاد، از بالای کامیون یک محوطه شنزار بسیار بزرگ با سیم‌خاردارهای حلقوی به ارتفاع حدود شش متر و به عرض پنج‌متر، و سیم‌خاردارهای رشته‌ای دیدم.

در کنار درب ورودی اردوگاه هم نگهبانان عراقی در دو طرف روبه‌روی هم با کابل، شیلنگ، نبشی، میل‌گرد، چوب، باتوم و ایستاده بودند طول صف آنها 50 متر بود. به سربازان گفتم بچه‌ها فقط یادتان باشد از لای اینها با سرعت رد شوید که کم‌تر صدمه و کتک بخورید.

کامیون ما آخرین کامیون بود. وقتی ایستاد و درب عقب را باز کرد از کامیون یکی‌یکی پیاده شدیم، به بچه‌های مجروح و مریض کمک کردیم تا بیایند پایین، نگهبانان عراقی فریاد می‌زدند به سرعه به سرعه، سعی کردیم که به ‌سرعت از کوچه بگذریم، هر کاری کردم که کتک نخورم، نشد که نشد. یک کابل بسیار سنگین به پشتم خورد، آن‌قدر درد گرفت که چشمانم سیاهی رفت. ما را در محوطه اردوگاه نشاندند. چشمم به ‌عکس بزرگ صدام با لباس و درجات نظامی که روی دیوار اردوگاه نقاشی شده بود، افتاد. زیر آن نوشته‌شده بود: «المهیب الرکن».

 فرمانده اردوگاه گفت: افسرها یک ‌طرف، سربازان و درجه‌دارها یک ‌طرف. 45 نفر افسر بودیم. ساختمان، دو طبقه بود با رنگ‌ قرمز بسیار زننده. دستور دادند پوتین‌ها و جوراب‌ها را از پا دربیاوریم. بعد ما را بردند طبقه دوم و در یک اطاق تمام ما را اسکان دادند و درب آهنی را بستند و قفل زدند. به آسایشگاه که رسیدیم، از سر، دست، پا و پهلوی اسرا خون جاری بود و ناله می‌کردند. آن روز، نام آن کوچه را «تونل مرگ» گذاشتیم.

 

منبع: زیارت با دستان خالی، زندی، کامبیز، 1398، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده