جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (47)
در یکپارچه و با اخلاص، بدون انتظاری، به همه خدمت میکرد. از او بسیار شرمنده بودم، هنوز روزنامه روز دوشنبه را ترجمه نکرده بودم که چهارشنبه، دو صفحه دیگر چاپ شد. فاصله آخر هفته تا روز شنبه، فرصتی بود برای تکمیل کارهای عقبمانده. از تمامی اردوگاه بریده بودم، آشنا کردن اسرا به اوضاع اعراب و جنگ آنها با اسرائیل از قلم هیکل که انصافاً بسیار منصفانه و عالی نوشته بود، در آن وضعیت خاص برایم مهم بود که عملاً نیز به اثبات رسید. برای انجام این کار لازم بود که تمام تلاش خودم را در جهت صحت ترجمه و دقت در آن به کار بندم؛ خصوصاً اینکه انتشار اولین جلد ترجمه را که مزین به عکسهای چاپشده در روزنامه نیز بود، با مقدمهای خاص شروع کردم تا به اهداف خود نزدیک شوم.

 هرچه بود، این تلاش شبانه‌روزی که چند روزی باقی‌مانده به عيد سال ۱۳۶۹ شروع‌شده بود، به‌شدت ادامه پیدا کرد؛ تا حدی که بدون کمک قاسم، روزی یک صفحه و گاهی بیشتر از پاورقی چاپ‌شده در روزنامه الثورة عراق را ترجمه می‌کردم. بعد، مطالب توسط دوستانی که خط خوبی داشتند، پاکنویس می‌شد و به‌صورت مجلات جداگانه، در اختیار اسرا قرار می‌گرفت.

استقبال چنان بی‌نظیر بود که مجبور به‌نوبت بندی در آسایشگاه‌ها شدیم. افرادی برای این کار مشخص شدند و گزارش می‌رسید که حتی نصف شب به بعد هم عده­ای برای خواندن آن نوبت می‌گیرند و به‌این‌ترتیب، کار ترجمه ادامه یافت.

این نوبت گرفتن، در حالی بود که آرام‌آرام کتاب‌های متعددی از داستان‌های بلند ترجمه‌شده وارد اردوگاه می‌شد. تسهیلات بیشتری جهت مطالعه و درس خواندن به وجود آمده بود و با توجه به همه این مسائل، استقبال از ترجمه انفجار ۱۹۶۷، بی‌نظیر و دور از انتظار بود. البته کار نویسندگی، منحصر به ترجمه آن کتاب نبود. شخصی به

نام حبیب که قبلاً هم یادی از او کردم و از اهالی کرمانشاه بود، اظهار می‌کرد که درویش بوده و صاحب فرقه است و به قول خودش صاحب‌نفس است و اعمالی از : خوردن تیغ و شیشه انجام می‌دهد. گاهی لباس بلندتر می‌پوشید که پشت آن را عکس درویشی کشیده بود و یک قوطی که اطراف آن را کلمات یاهو، علی مدد و یا علی نوشته بود، به دست می‌گرفت و با درست کردن چراغ‌های دودی، اطراف خودش را به شکل خانقاهی درآورده بود. او ابتدا مریدهایی پیدا کرد؛ تا حدی که بعضی از مریدها، مراد خود را در حمام شست‌وشو می‌دادند و برایش ظرف هم می‌شستند. لباسش را تمیز می‌کردند و کارهای شخصی او را انجام می‌دادند و او در مقابل این کارها، فوت‌وفن درویشی را به آنها می‌آموخت. حتی با خط خودش حکم درویشی به دیگران می‌داد. گاه این حکم به‌طور رسمی واصلی و گاه به‌صورت افتخاری داده می‌شد؛ مانند حکمی که به دکتر تیمور داد. او به‌رغم راه و روشی که ادعا می‌کرد، فردی ضعیف‌النفس، سست اراده و کاملاً از مرام درویشی دور بود. برای به دست آوردن یک نخ سیگار، تمامی اطلاعات لازم را به عراقی‌ها می‌داد و جاسوسی به تمام معنی بود؛ انسانی دروغ‌گو که ریا به‌طور کامل در وجودش تجسم پیداکرده بود. بعدازآنکه حوزه علمیه منحل شد، حبیبی به آسایشگاه ما آمد. قبلاً چیزهایی در مورد او شنیده بودم. ابتدا پشت به تلویزیون و روبه روی در می‌نشست و سپس زاویه نود درجه گرفت و کم‌کم رو به تلویزیون نشست و درنهایت، جز طرفداران ثابت برنامه‌های تلویزیونی شد. او ظاهراً صاحب‌قلم نیز بود و ادعا می‌کرد که در ایران، چند کتاب درزمینهٔ مسائل درویش‌ها نوشته است و از همکاری با وزارت ارشاد نیز زیاد حرف می‌زد. او در اردوگاه هم بیکار ننشست و با نوشتن داستان‌های متعدد، اقدام به بازاریابی برای مطالعه کرد؛ البته طرفدارانی هم داشت که برای خواندن کتاب‌های او در نوبت بودند.

مایه اصلی داستان‌هایش، از قصه زمان طاغوت، از روابط عاشقانه و به بن‌بست رسیدن‌ها و درنهایت هیچ سخن می‌گفت. حسادت او نسبت به ترجمه انفجار باعث شد تا بارها عراقی‌ها مزاحمت‌هایی برای من به وجود آورند.

موفقیت در ترجمه کتاب، علاقه کسانی را که نسبت به فراگیر عربی بی‌تفاوت بودند، به خود جلب کرد و این جلب نظر، درخواست برقراری کلاس‌های خصوصی را زیادتر کرد.

کلاس‌هایی به‌صورت انفرادی، دونفره و چندنفره، علاوه بر سه کلاس رسمی که در تابلوی اردوگاه اعلام‌شده بود، تشکیل می‌شد.

در آسایشگاه‌ها مشغول تدریس شدم. یکی از این کلاس‌ها در آسایشگاه ۷ برگزار می‌شد. زمان کلاس‌ها منحصر به‌روز و ساعت خاصی نبود. هر وقت که من فرصت داشتم یا آنها می‌خواستند، هماهنگ می‌کردیم و کلاس برپا می‌شد.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده