زیارت با دستان خالی-6
اسارت در آفند: پیش روی بیش از حد یگان رزمی. عدم جهتیابی درست و گم کردن راه در مسیر پیش روی. ضعف جسمی و خستگی و مجروح شدن در حین عقبنشینی تاکتیکی یا پاتک دشمن. عدم آموزش نیروها برای هنگام خطر و نحوه عقبنشینی. عدم الحاق بهموقع دیگر یگانها در منطقه و دستگیری رزمندگان توسط دشمن. قطع ارتباط با فرماندهی و جدا شدن از نیروهای عملکننده و گسیختگی و پراکندگی در یگان رزم.

به هنگام اسیر شدن فیلم‌برداران ‌عراقی از ما فیلم می‌گرفتند و بچه‌ها دو انگشت خود را به علامت پیروزی بالا می‌بردند. آنها می‌گفتند به امام توهین کنید، تا ما فیلم‌برداری کنیم، و بعد به همه شما آب‌ خنک می‌دهیم! ولی هیچ‌کس این کار را انجام نداد. اگر هم ما را می‌کشتند اشکال نداشت، خون ما که از دیگر دوستانمان که در بیابان بر اثر تشنگی، گلوله توپ و تانک، بمباران‌های هوایی شیمیایی شهید شده بودند، رنگین که نبود. اگر قرار باشد خوار و ذلیل شویم و شرافت خود را از دست دهیم، شهید شدن بهتر است.

عراقی‌ها سربازان را به باد کتک گرفته و دست‌هایمان را بسته بودند و با قنداق تفنگ به کمرمان می‌کوبیدند. هولمان می‌دادند و می‌گفتند: سریع‌تر راه بروید، تعادلمان از دست می‌رفت و به زمین می‌افتادیم، هیچ‌کس صدایش درنمی‌آمد همگی کنار یکدیگر نشستیم و آماده انتقال و سوارشدن داخل کامیون بودیم.

فرمانده آنها دستور داد که ما را در یک گودال که در نزدیکی‌های آنجا بود بردند، تمامی وسایلمان ازجمله، اسلحه، سرنیزه، کوله‌پشتی، فانسقه، کلاه آهنی، قمقمه، ماسک شیمیایی، ساعت، انگشتر، کیف جیبی، پول، را از ما گرفتند، تعدادی از سربازان زخمی بودند، آنها را هم با ما سوار کامیون کردند. وقتی که می‌خواستیم سوار شویم، از بس‌ که کف کامیون داغ بود، مثل گوشتی که توی ماهی‌تابه داغ می‌اندازند جلز ولز می‌کردیم، و بالا و پایین می‌پریدیم، نفرات با چهره‌های رنگ‌پریده و چشم‌های بی‌رمق در داخل کامیون درازکش افتادند.

دست من را بسته بودند، وقتی که داخل کامیون شدم با دندان دست‌هایم را باز کردم.

با دست به عراقی‌ها حالی کردم؛ تشنه هستیم و آب می‌خواهیم، ولی از آب خبری نبود. با چشم خودم شاهد شهید شدن سربازان بر اثر تشنگی و خونریزی شدید بودم. هر چه فریاد می‌زدیم، انگار گوش شنوایی نبود. آفتاب چنان گرمایی داشت که کم‌کم داشتم بی‌هوش می‌شدم. در حالت منگی بودم که ناگهان کامیون ایستاد. یک افسر عراقی جلو کامیون را گرفت، از کنار کامیون بالا آمد و روی چرخ ایستاد و ما را نگاه می‌کرد. وقتی وضع وخیم ما را دید، و ما هم با لال‌بازی تقاضای آب می‌کردیم، دستور داد تانکر آبی که از کنار کامیون ما رد می‌شد به ایستد، و گفت شیلنگ آب را داخل کامیون بیاندازیید، و شیر آب را بازکنید. باورم نمی‌شد، آب روی صورتمان می‌ریخت. آنهایی که زنده بودند، جان تازه‌ای گرفتند و تا توانستیم آب خوردیم، آب را با دست از کف کامیون جمع می‌کردیم. سرهایمان را زیر شیلنگ می‌گرفتیم. از افسر عراقی تشکر کردم، او هم لبخند رضایت زد. ناگهان یاد این جمله معروف افتادم که «اگر درد را احساس کردی، زنده‌ای، اما اگر درد دیگران را احساس کردی، انسانی!!!».

کف کامیون را نگاه کردم. دیدم قرمز شده، فهمیدم از خونریزی سربازان ما قرمز شده، آب با خون و گوشت­های تیکه شده، روده‌های از شکم بیرون افتاده، ادرار، کثافت و … با هم مخلوط شده بود، چی شده بود! با خودم گفتم؛ عجب آبی ما خوردیم!

سربازان زخمی که کمی جان گرفته بودند، به آنها کمک کردیم تا زخم‌های خود را پانسمان کنند. با زیرپیراهنی‌های خودمان، برای زخمی‌ها باند درست می‌کردیم، و روی زخم آنها فشار وارد می‌کردیم تا جلوی خونریزی را بگیرد.

سربازهای بعثی این کار ما را که می‌دیدند پی‌درپی فریاد می‌زدند؛ ممنوع! ممنوع! ما هم می‌گفتیم مجروح! مجروح!

وقتی این وضع و حالت سربازان را می‌دیدم، می‌خواستم داد بزنم و گریه کنم و سرم را به کامیون بکوبم، نمی‌دانم، فقط می‌خواستم کاری بکنم، از طرفی پیش دشمن هم نمی‌توانستم ضعف نشان بدهم و خودم را ذلیل و خوار کنم. ولی انگار داشتم از درون می‌ترکیدم. یک چیزی مثل یک توپ بزرگ توی گلویم گیرکرده بود و داشتم خفه می‌شدم.

به سربازان بعثی می‌گفتم: آمبولانس! آمبولانس! ولی آنها اعتنایی نمی‌کردند. انگار هر چه از آنها می‌خواستیم بدتر لج می‌کردند، تصمیم گرفتم دیگر از آنها چیزی تقاضا نکنم. دست‌ها و لباس‌های نفرات کاملاً خونی شده بود ولی به ‌اندازه کافی پارچه موجود نبود که جلوی خونریزی را بگیریم. با دست روی زخم‌ها را فشار می‌دادیم تا خون ‌بند بیاد، ولی غیرممکن بود. دوباره صدای آب! آب! از دهان خشک‌شده نفرات بلند شد، از یک ‌طرف تشنگی طاقت ما را بریده بود، و از طرف دیگر، آفتاب سوزان همه پوست‌های ما را برشته‌کرده بود، از یک ‌طرف نمی‌خواستم از آنها چیزی طلب کنم، از ‌طرف دیگر، سربازها جلوی چشمم داشتند پرپر و شهید می‌شدند. در یک وضعی افتاده بودم که تا آن زمان گیر نکرده بودم.

یکی از نفرات که زخمش زیاد و عمیق بود و سن و سالی داشت و درجه‌اش هم استوار بود، نظرم را جلب کرد. رفتم کنارش نشستم. گفت: آفتاب خیلی اذیتم می‌کند. بلوزم که پاره شده بود را از وسط پاره کردم یک تکه را روی چشم‌هایش گذاشتم. با دستم سعی کردم سایه‌ای روی صورتش به وجود بیاورم، دیدم با خودش زمزمه‌ای می‌کند. گوشم را جلوی دهانش بردم. دیدم می‌گوید: "من شهید می‌شوم، «السلام علیک یا ابا عبدالله»، قربان لب‌تشنه‌ات حسین جان(ع)." این را گفت و شهید شد. یاد این شعر افتادم و زیر لب با خودم زمزمه کردم:

خوشا آنان که با عـزت ز گیتـی

 

بساط خویـش برچیدنـد و رفتنـد

ز کالاهــای ایـن آشفتــه بـازار

 

محبــت را پسنـدیـدنـد و رفتنـد

خوشا آنان که در میـزان وجدان

 

حساب خویش سنجـیدند و رفتنـد

نگـردیـدنـد هـرگـز گـرد باطـل

 

حقیقـت را پسنـدیـدنـد و رفتنـد

خوشا آنان که بر این عرصه خاک

 

چو خورشیدی درخشیدند و رفتنـد

خوشا آنان کـه از پیمانـه دوسـت

 

شـراب عشـق نوشیـدنـد و رفتنـد

خوشا آنان که با اخـلاص و ایمان

 

حریـم دوسـت بوسیدنـد و رفتنـد

خوشـا آنـان کــه در راه عدالــت

 

به خون خویش غلتیدنـد و رفتنـد

خوشـا آنـان کـــه بـذر آدمیــت

 

در ایـن ویرانـه پاشیدنـد و رفتنـد

چــو نخـل بــارور در تنـگستـان

 

ثمـر دادنـد و بخشیـدنـد و رفتنـد

خوشا آنـان که پـا در وادی عشق

 

نهـادنــد و نلغـزیــدنــد و رفتنـد

خوشـا آنـان کـه بـار دوستـی را

 

کشیـدنـد و نـرنجیـدنـد و رفتنـد

رسـا در راه خدمـت بـاش کوشـا

 

خوشـا آنان که کوشیدنـد و رفتنـد

 

        

زنده یاد دکتر قاسم رسا

 

منبع: زیارت با دستان خالی، زندی، کامبیز، 1398، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده