جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (45)
سخنرانی آقای خامنهای برای خانواده شهدا و اسرا، با صدایی کاملاً واضح و بلندتر از حد معمول و با تصویری دقیق گویا، افرادی را که کنار در مواظب بودند، به داخل کشاند. سکوت سنگینی بر آسایشگاه حاکم شده بود و آقای خامنهای ادامه میدادند. درخواست مقاومت و صبر برای دستیابی به صلحی پایدار و شرافتمندانه، محور اساسی صحبت ایشان بود.

هوای سرد آسایشگاه، گرم به نظر می‌رسید و اگر مگسی در هوا پرواز می‌کرد، صدایش شنیده می‌شد. صحبت که تمام شد، تفاسیر اخبار و اظهارنظرها شدت گرفت و همه هم ضدونقیض و طبق معمول، از هر دری سخنی.

صبح، دیگر همه از تلویزیون صحبت می‌کردند. بعضی‌ها به‌جای تماشای زنجیره عراقی زنجیره ایرانی نگاه کرده بودند. حتی از خیر تماشای برنامه کودکان و برنامه‌های ورزشی هم نگذشته بودند.

اردوگاه، یکپارچه روحیه، شور و هیجان شده بود. گویی روح تازه‌ای در کالبد بی‌جان اسرا دمیده بودند. عراقی‌ها عكس­العملی نشان ندادند. مطمئناً می‌دانستند؛ اما می‌خواستند با برنامه‌ریزی، جلوی این کار را بگیرند. سازمان خبردهی آسایشگاه‌ها به یکدیگر به شکلی طرح‌ریزی‌شده بود که عراقی‌ها به‌هیچ‌عنوان نمی‌توانستند به‌موقع حاضر شوند و بهانه‌ای به دست آورند. حتی بازرسی‌های غیرمترقبه سمير از کانال‌ها نیز سودی نداشت.

شب ششم، تلویزیون به‌طور کامل عوض‌شده بود. برنامه‌های ایران، روی بورس بود. جاذبه‌های زنجیره‌ها و شوهای عراقی، یکباره از بین رفت و به‌جای آن، میل و علاقه وافری نسبت به تلویزیون ایران پیدا شد. روز ششم گذشت و هفتمین شبی که تلویزیون ایران را می‌گرفتند، فرارسید. یک‌هفته‌ای بود که برنامه‌های تلویزیون ایران را نگاه می‌کردیم که ناگهان صدای شخصی که کنار در ایستاده بود، بلند شد: «خطر !… خطر !…»

کانال تلویزیون عوض شد. چند نفر از عراقی‌ها وارد آسایشگاه ا شدند، تلویزیون را بردند و هیچ حرفی هم نزدند. معلوم بود قضيه لو رفته است؛ اما باید تا صبح صبر می‌کردیم تا همه‌چیز مشخص شود.

علی مددی که از عناصر وابسته، جاسوس و همکار عراقی‌ها بود، برای کامل کردن خیانتش، بدون توجه به هشدار بچه‌ها تلویزیون ایران را می‌گیرد. یک روحانی، در حال سخنرانی بوده و هرچه بچه‌ها اعتراض می‌کنند تا تلویزیون را خاموش کند و یا کانال را عوض کند، گوش نمی‌کند و کنار پنجره منتظر می‌ماند. نگهبانان عراقی، که به‌احتمال‌زیاد قبلاً هماهنگی را انجام داده بودند، پشت پنجره حاضر می‌شوند، با سروصدا به داخل آسایشگاه می‌ریزند و ضمن بردن تلویزیون، علی مددی را به‌ظاهر دستگیر می‌کنند و سپس بقیه تلویزیون‌ها را جمع می‌کنند. علی مددی فوراً آزاد می‌شود و باکمال بی‌شرمی، از کار خود دفاع می‌کند.

بچه‌ها نتوانستند در مقابل این عمل ساکت بمانند. دو دفعه درگیری با علی مددی پیش آمد که توسط شیروانی و نمازی بود. اولی، علی مددی را کتک زد و عراقی‌ها او را بیرون بردند و زندانی کردند. شیروانی می‌گفت: «بیرون خیلی خوب بود. با اکثر سربازهای عراقی که صحبت می‌کردم مخالف صدام بودند؛ خصوصاً شیعه‌ها حتی یک سرباز عراقی، جلوی من به عکس صدام که به بدنه تانک چسبیده بود، ادرار کرد. شب اول که حسابی مرا کتک زدند و در جای تاریکی انداختند، نیمه‌شب، سمیر یک پتو برایم آورد. هنگامی‌که پتو را روی خودم کشیدم، احساس کردم چیزی داخل آن است. دست زدم و چندتکه مرغ پخته به دست آوردم. » نمازی را هم حسابی کتک

زدند که مدت‌ها پشت چشمش کبود بود و در تمامان مدت علی مددی آزادانه در اردوگاه می­گشت.

یک‌هفته‌ای از ماجرا گذشت. اردوگاه بدون تلویزیون بود و ما خوشحال بودیم؛ اما کسانی که دلشان برای برنامه‌های تلویزیون عراق پر می‌زد، بسیار ناراحت بودند. به‌رغم آنکه هماهنگی شده بود کسی جهت درخواست تلویزیون به نزد عراقی‌ها نرود، بازهم عده‌ای طاقت نیاوردند و به اشکال مختلف، درخواست خود را مطرح کردند. بعد از مدتی، عراقی‌ها جهت تحویل دادن تلویزیون از ارشدها درخواست تعهد کتبی کردند که اجازه ندهند بچه‌ها تلویزیون ایران را بگیرند؛ اما هیچ‌کدام از ارشدها تعهد ندادند و همه گفتند که ما تلویزیون نمی‌خواهیم.

وجود تلویزیون در آسایشگاه‌ها بیشتر به نفع عراقی‌ها بود. به همین جهت، تدابیر مختلفی در این زمینه به کار بستند، آنتن‌ها کوتاه کردند، تلویزیون‌ها را روی کانال‌های عراقی مهروموم کردن و سپس بدون دریافت تعهدی، آنها را تحویل دادند.

تحويل تلویزیون بدون درخواست جمعی و ندادن تعهد به دنبال دریافت تصاویر ایران، برای ما پیروزی دیگری به شمار می‌آمد. باروحیه‌ای بهتر و عزمی راسخ‌تر، به پیشواز روزهای باقی‌مانده اسارت می‌رفتیم. کار روزانه ما کم‌کم به‌صورت عادت شده بود. تداوم یک وضعیت خاص، هرچند شرایط بسیار مشکلی در برداشته باشد، برای انسان‌ها عادت می‌شود. انسان، موجود عجیبی است؛ زود گذشته را فراموش می‌کند و آماده پذیرش آینده می‌شود و یا سریع با وضعیت موجود انس می‌گیرد. به‌هرتقدیر، ما مصداق کاملی برای این معانی بودیم.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده