زیارت با دستان خالی-5
محاصره(1) دمای هوا بالای 52 درجه سانتیگراد بود، همگی احساس تشنگی شدیدی داشتیم. یکی از سربازان رفت پایین تپه که از تانکر آب بیاورد، بعد از مدتی که آمد، دیدم در یک دبه بیست لیتری سوراخسوراخ شده، شاید حدود چهار لیتر آب با خودش بالا آورده بود، گفت: تمامی دبهها سوراخسوراخ شدهاند، تانکر آب هم سوراخسوراخ شده و داخل آن آبی وجود ندارد.

بی‌سیمچی گوشی را داد دستم، دوباره صدای فرمانده گردان را از پشت بی‌سیم شنیدم که گفت: ما در محاصره هستیم، خودتان تصمیم بگیری! این پیام حدوداً ساعت چهار بعد از ظهر داده شد. فرماندهان دسته را جمع کردم و خبر دریافتی را به آنها گفتم. و اضافه کردم با توجه به اینکه کاملاً در محاصره هستیم، بهتر است به سمت پاسگاه فرماندهی برویم، شاید آنجا بتوانیم کاری انجام دهیم.

سریعاً سربازان را آماده کنید. اول نفربرهای سالم را مشخص کنید. آماری که دادند در حدود پنج دستگاه نفربر سالم موجود بود و یک دستگاه جیب تفنگ 106 میلی‌متری. گفتم: نفرات را بین این پنج نفربر تقسیم کنید و بقیه هم با جیپ می‌رویم.

در حین رفتن به سمت گردان، گلوله‌های توپخانه به کنارمان می‌خورد و صدای ترکش‌ها را که از بغل گوشمان رد می‌شد، کاملاً حس می‌کردم. خوشبختانه تلفاتی تا رسیدن به گردان نداشتیم.

وقتی به گردان رسیدیم دیدم؛ بیشتر سنگرها بر اثر بمباران هوایی و گلوله‌های توپخانه تخریب‌شده‌اند، تعداد زیادی از نفرات بر اثر بمباران‌های هوایی و گلوله‌باران توپخانه، شهید و زخمی شده بودند و تعدادی هم بر اثر بمباران شیمیایی مجروح و به بیمارستان منتقل‌شده بودند.

سربازان با دیدن یک تانکر آب سالم به طرف آن هجوم بردند و قمقمه‌های خود را پر از آب کردند. داشتم با فرمانده گردان صحبت می‌کردم که ناگهان خودروی جیپ کنارمان با شلیک گلوله تانک به هوا رفت همگی دراز‌کش شدیم، بعد از لحظه‌ای سربازان داد زدند: تانک‌های عراقی! تانک‌های عراقی! سربازانی را که آرپی‌جی دستشان بود، صدا زدم، گفتم: بیایید پیش من. همگی آمدند و با هم یک گروه ضدتانک درست کردیم.

به سربازان آرپی‌جی زن گفتم: تانک‌ها را نشانه بگیرید، وقتی تانک‌ها به صد متری ما رسیدند با هم شلیک کنید، وقتی تانک‌ها نزدیک ما شدند، آرپی‌جی زن‌ها با هم شلیک کردند، دو تا از گلوله‌ها به تانک‌ها خورد و آتش گرفتند، تانک‌های دیگر وقتی صحنه را دیدند، ایستادند و دنده عقب گرفتند. تا مدتی تانکی جرئت نزدیک شدن به سمت ما را نداشت.

از فرصت استفاده کردیم و یک خط پدافندی درست کردیم. نمی‌دانستیم از کدام سمت دشمن به ما نزدیک می‌شود. سربازان را سازمان‌دهی کردم و تیربارها و آرپی‌جی‌ها را دورتا دور تقسیم کردم و یک پدافند دایره‌ای گرفتیم. در حال صحبت کردن با فرماندهان دسته بودم که یکی از تیربارها شروع به تیراندازی کرد. پرسیدم: چی شده؟ گفت: دشمن از آن سمت دارد می‌آید، رفتم آنجا گفتم: بگذارید نزدیک‌تر شوند و بعد شلیک کنید. آنها با شلیک تانک به اطرافمان و شلیک تیربار به سمت هوا می‌خواستند به ما بفهمانند که قصد کشتن ما را ندارند و فقط می‌خواهند اسیر بگیرند. با شلیک گلوله‌ها گردوخاک عجیبی بلند شده بود و گرد و خاک روی سروصورت ما نشسته بود، در آن لحظه به صورت این جوانان نگاه می‌کردم، ولی دیگر جوان نمی‌دیدم آنها همگی مرد شده بودند.

باز دوباره از سمت جاده، حرکت تانک‌ها به سمت ما شروع شد. ناگهان دو نفر از سربازان با آرپی‌جی که در دست داشتند، ‌دویدند به سمت تانک‌ها، گفتم: کجا؟ نگاهی به من کردند. من هم به چشمان آنان نگاه کردم و رفتند آن سمت خاک‌ریز. در آن سکوت هزاران صحبت و حرف بین ما ردوبدل شده بود.

چنان تصمیم جسورانه و شجاعانه‌ای گرفته بودند که به آنان غبطه خوردم، بعد از چند لحظه صدای انفجار تانک‌ها، را شنیدم. بعد از مدتی صدای یکی از سربازان را شنیدم که گفت «به مادرم بگویید در مرگ من بی‌تابی نکند»، دیگر صدایی از او نشنیدم. با زدن تانک‌ها حرکت دیگر تانک‌ها، هم متوقف‌شده بود.

همگی منتظر بودیم، انگار زمان از حرکت ایستاده بود. گلوله‌ها، بمب‌ها هم در هوا ایستاده بودند، آنها هم خسته شده بودند. غروب شده بود. دشمن دیگر جرئت حمله به را ما نداشت. آبی که نبود، با تیمم نماز خواندیم. در داخل سنگرها مقداری نان خشک و پنیر پیدا کردیم. بین نفرات تقسیم کردیم. به هر نفر یک‌لقمه رسید، ولی از هر چلوکبابی، لذیذتر بود.

با فرماندهان دسته صحبت کردم، آنها می‌گفتند که باید امشب خود را از محاصره خارج کنیم و برویم به سمت نیزار، در کنار ما، در حدود سه کیلومتر آن‌طرف‌تر رودخانه‌ای در جریان بود، در کنار رودخانه نیزارهای بلندی بود که مانع از دیده شدن ما می‌شد. در ضمن، آب رودخانه نجات‌دهنده تشنگی‌مان بود.

در دل شب با سکوت کامل تمام سربازان را از وسط محاصره رد کردیم به سمت نیزار. وقتی داشتیم رد می‌شدیم جنازه آن دو سرباز که زیر شنی‌های تانک له‌شده بودند، نظرم را جلب کرد، رفتم کنارشان و صورت و بدن نورانی آنها را دیدم. سربازان وقتی به رودخانه می‌رسیدند، می‌رفتند داخل رودخانه تا خود را از تشنگی و از گرمای مفرط نجات دهند. تشنگی تا عمق جان آنها نفوذ کرده بود، و به این سادگی‌ها بیرون نمی‌آمد.

بعد از کمی استراحت، همگی در امتداد رودخانه به سمت دهلران حرکت کردیم.

صدای انواع گلوله‌ها یک ‌لحظه قطع نمی‌شد، مجبور شدیم از آب رودخانه بخوریم. وقتی که آب را خوردم، تازه فهمیدم که چقدر تلخ و مثل زهرمار بود! علت این بود که آب گرم گوگرددار آن منطقه وارد رودخانه می‌شد، راه‌حلی به نظرم رسید؛ به سربازان گفتم: آب را داخل کلاه آهنی ریخته، و در ته حلقتان بریزید، تا مزه تلخی آب را حس نکنید!

یک ‌لحظه صدای انفجار قطع نمی‌شد، متوجه شدم که انبار مهمات منطقه توسط جنگنده‌های عراقی بمباران شده است.

خورشید که غروب کرد، نفرات همگی بسیار خسته بودند. گفتم: یک دوساعتی لای نیزارها استراحت کنید.

ساعت دو صبح شروع به حرکت کردیم، در بین راه نفرات سرگردان دیگر یگان‌ها هم به گروه ما ملحق می‌شدند، نفرات جدید به من می‌گفتند: که خیلی از سربازان در بیابان‌های اطراف بر اثر تشنگی شهید شده‌اند! واقعاً کربلایی شده بود.

همگی بسیار خسته و غمگین در حرکت بودیم. تعداد زیادی از هم‌رزمان خودمان را از دست‌ داده بودیم.

نزدیکی‌های ظهر، صدای چند فروند بالگرد را شنیدم. به سربازان گفتم: لای بوته‌ها پنهان شوید تا ما را شناسایی نکنند؛ ولی تعدادی از نفرات به دلیل گرمازدگی، خستگی بیش ‌از حد و موجی شدن بر اثر انفجارهای نزدیک کنارشان، دیگر تعادل خود را از دست ‌داده بودند و شروع به حرکت و دست تکان دادن برای خلبانان بالگردها کردند. خلبانان موقعیت ما را به تانک‌هایشان گزارش دادند. بعد از چند دقیقه تعداد زیادی تانک و نفربر ما را محاصره کردند. ابتدا شروع کردند به تیراندازی وسط رودخانه و با تیربار به سمت هوا شلیک می‌کردند. با صدای بلند تعال! تعال! می‌گفتند (بیا بیا). دیگر نه مهماتی داشتیم و نه اسلحه‌ها کار می‌کردند (نفوذ آب و گردوخاک داخل لوله ژ 3) دست‌ها را بالا بردیم و اسیر شدیم.

دلایل اسارت را می‌توان به شرح زیر طبقه‌بندی کرد:

الف) اسارت در پدافند:

هجوم سراسری دشمن و تسخیر پاسگاه‌های مرزی و به اسارت گرفتن نیروهای مستقر در آن در ابتدای جنگ. اشغال روستاها و شهرها و دستگیری مردم بی‌دفاع و غیرنظامی و انتقال مردان حتی پیرمردان به پشت جبهه تحت عنوان اسیر جنگی. غافلگیری توسط دشمن در حملات و اجرای تک و عملیات. به اسارت درآمدن نیروهای شناسایی توسط نیروهای دشمن. گم کردن راه توسط نیروهایی که از موقعیت جدید اطلاع نداشتند. بسته شدن جاده‌ها و عدم اطلاع از موقعیت دشمن در منطقه و گرفتار شدن در حلقه محاصره دشمن. تمام شدن مهمات و عدم پشتیبانی از یگان.

 

منبع: زیارت با دستان خالی، زندی، کامبیز، 1398، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده