جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (44)
برای مقابله با این وضعیت، چند جلسهای با دوستان برقرار کردیم. تأثیر رفتارهای سالم، صحبت با دیگران و پیش کشیدن مسائل اسلامی و انسانی، تأثیر بسزایی در کنترل افراد داشت و در این زمینه، ارشدها کمک مؤثری بودند. اجرای مقررات نظامی هم برای یک آرامش نسبی، وسیله مناسبی بود.

دومین سال اسارت آرام‌آرام طی می‌شد و پاییز از راه می‌رسید. تجربه سال گذشته، ما را در مقابل سرما و عواقب ناشی از آن مقاوم‌تر کرده بود. خرید یک چراغ علاءالدین برای هر آسایشگاه، اقدام مناسبی برای مقابله با سرما بود. هرچند نفت کم بود و حتی خرید آن‌هم امکان روشن بودن ۲۴ ساعته چراغ را نمی‌داد، اما به‌هرحال، اوضاع از سال قبلش بهتر بود. راحت‌تر قند و شکلات کاکائویی تهیه می‌کردیم، یا با سرخ کردن نان‌های بریده‌بریده عراقی به‌اصطلاح شیرینی درست می‌کردیم. ، سال دوم، سهمیه آرد نانوایی کم شد. به همین دلیل، به پخت یک روز در میان رو آوردیم. نانوایی را مرتب‌تر کردیم. دیوارها و سقف آن را عوض کردیم و محوطه‌اش بزرگ‌تر شد. تنور قدیمی را عوض کردیم و ازنظر بهداشتی هم اقدامات خاصی کردیم. منابع فلزی برای ذخیره آب بیشتر شده بود. بشکه‌های فلزی را به‌صورت دست‌ساز، از ورقه‌های فلزی می‌ساختند و کوچک‌ترین وسیله‌ای برای برش و یا پرچ در اختیار نداشتند. سوراخ‌های این بشکه‌ها را با مخلوطی از رنگ و سیمان می‌پوشاندند. با لوله‌کشی و تلاش و پیگیری بسیار زیاد، آب به داخل راهروی ورودی آسایشگاه رسید. دست‌شویی ایستاده داخل آسایشگاه، به راهرو آورده شد و فضای آسایشگاه هم بازتر شد. اما نانوایی هنوز میعادگاه و محل ملاقات اسرا بود.  خسته نباشی شاطر جعفر! بوی نان داغ، حال و هوای دیگری به ما می‌داد و منهای موارد خاصی، زمانی که در نانوایی بودیم کمتر گذشت زمان را احساس می‌کردیم.

سال دوم، یک نفر به جمع ما اضافه شد. او، عباس، از آسایشگاه ۲ بود. همراه یک سرباز به نام حسین، با محمود، فریدون محسن، جعفر و من هشت نفر بودیم. کار، روان‌تر و ما باتجربه‌تر شده بودیم و نان‌ها باکیفیت بهتری پخته می‌شد. کم‌کم علاوه بر پهن کردن نان، گاهی شاطری هم می‌کردم. عباس بیشتر کمک من بود. او هم ترک بود و با جعفر یک آشنایی دوری پیدا کرد. حتی این خبر را که خانواده جعفر او را اسیر می‌دانند، به او داد و جعفر از این خبر خوشحال شد. به‌هرحال، او متأهل و نگران سرنوشت همسر جوانش در خانه بود.

آتش تنور که روشن شد، خمیر را روی پیشخوان ریخته، مشغول چانه کردن شدیم، هوای بیرون سرد بود و اکثر اسرا به زیر پتوها پناه برده بودند. فقط ما و آشپزها بودیم که در کنار چراغ‌های گرم مشغول کار بودیم. تازه چندتایی چانه پهن کرده بودیم که عباس گفت: «خبرداری؟» گفتم: «نه، چه خبری؟»

– دیشب بچه‌ها تلویزیون ایران را گرفتند. – شوخی می‌کنی؟

– حال شوخی ندارم، جدی میگما چنددقیقه‌ای از اخبار تلویزیون را هم دیدم.

باعلاقه و ولع عجیبی سؤال کردم: «خب، چی گفت؟» جواب داد:

اخبار معمولی بود؛ اضافه شدن تولید مرکبات در شمال، چند خبر علمی و یک خبر هم از تصویب قانونی برای اسرا…» چند لحظه گذشت، دوباره سؤال کردم: «تکرار کن! دوباره بگو چی شد.»

او دوباره و سه‌باره و چند بار دیگر گفت. جریان را به محسن گفتم. او با ناباوری سرش را تکان داد و از عباس پرسید و عباس تکرار کرد. دیگر کار تعطیل‌شده بود، جعفر هم فهمید و فریدون سر از پا نمی‌شناخت. همه سؤال می‌کردند: «چه جوری گرفتید؟ صدا چطور بود؟» عباس به‌آرامی پاسخ داد: «تصویر کاملاً روشن و صدا بسیار واضح بود.»

آرام از در نانوایی بیرون رفتم. مستقیم آمدم پیش حسن. او هم می‌دانست. گفتم: «باید کاری کنیم تا این وضعیت ادامه یابد.» گفت: «همه فهمیده‌اند و عراقی‌ها هم حتماً می‌دانند.» گفتم: «شب معلوم می‌شود!»

شب، با اضطراب خاصی فرارسید. دست‌کاری تلویزیون ما سودی نداشت. تصویر عربستان و صدای اردن را گرفتیم؛ اما از تلویزیون ایران خبری نشد. صبح که بیرون آمدیم، همه درباره تلویزیون صحبت می‌کردند. در آسایشگاه ۳ هم موفق به گرفتن تصویر ایران شده بودند. خبرهای تلویزیون، با تفاسیر و شایعات مختلف پخش می‌شد.

آنتن‌ها را به بهانه‌های مختلف بالا بردند و جهت آن را به‌طرف ایران تغییر دادند. عراقی‌ها دانسته یا ندانسته، هیچ اقدامی نکردند.

روز سوم تقریباً همه تصویر ایران را گرفته بودند؛ غیر از ما. ارشدها تشکیل جلسه دادند. عده‌ای معتقد بودند تداوم این کار به این شکل صلاح نیست. ما معتقد بودیم که تنها یک آسایشگاه باید به این کار اقدام کند و فقط اخبار ایران را بگیرد؛ اما کار از کار گذشته بود . غروب روز سوم، درحالی‌که هنوز در آسایشگاه باز بود، بچه‌های آسایشگاه ما به تماشای کارتن ایرانی نشستند. تذکر سودی نداشت علاقه به شنیدن صدا و دیدن تصویری از ایران، اختیارشان را سلب کرده بود. در را که بستند، تلاش برای گرفتن تصویر مناسب‌تری از ایران ادامه یافت. سرود شجریان، عطری در آسایشگاه پخش کرد که بوی آن به‌خوبی قابل‌استشمام بود و سپس اخبار شروع شد.

چند نفر کنار پنجره‌ها نگهبانی می‌دادند. با پیدا شدن نگهبان عراقی، کانال تلویزیون عوض می‌شد و با برطرف شدن خطر، تصویر سیمای ایران روی تلویزیون می‌آمد.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده