جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (43)
بعد از جمعآوری تابلوها، با خواهش و درخواست از اسرا به جمعآوری صد پلاستیک، از پلاستیکهای بستهبندی لباس کردم. پوششی پلاستیکی روی تابلوها کشیدم و آنها را با ریسمان مرتب کردم و برای هر قسمت (کاریکاتور، خطاطی و نقاشی) مقدمه­ای نوشتم؛ سپس تابلوها را شمارهگذاری کردم و جهت تأیید، به دست سمیر، سرباز عراقی، دادم. برنامهریزی ما برای برپایی و ارائه نمایشگاهی در 31/6/1368 بود؛ میخواستیم در سالروز حمله عراق به ایران، حرکتی اینچنین صورت بگیرد. تابلوها نزدیک به دو ماه نزد سمير ماند.

آنها را نگه داشت و به ما پس نداد؛ چون همه تقریباً در جریان کار تشکیل نمایشگاه بودند و به‌ویژه برای تهیه پلاستیک، جریان را به اکثر بچه‌ها گفته و چندین بار روی زمین، حاصل کار را به دیگران نشان داده بودم. عملاً نمایشگاه را برپا کرده و به قسمتی از اهداف موردنظر رسیده بودیم؛ ولی آن چیزی که درنهایت می‌خواستیم، به دست نیامد.

در برگزاری مراسم سالگرد اسیر شدن، نوبت به ما می‌رسید که به قول بعضی‌ها خاتم الاسرا بودیم و عراقی‌ها ما را به‌اصطلاح، مهمان خودشان می‌خواندند.

عراق در سه سال اول جنگ، اول شهریور را به‌عنوان یادبود شروع جنگ و نبرد قادسیه معرفی می‌کرد؛ اما از سال چهارم، با شروع شکست‌های عراق و آغاز فعالیت‌های سیاسی دو طرف درزمینهٔ جنگ، ۲۴ مردادماه را آغاز جنگ محسوب کرد و اظهار می‌داشت که در این روزها هواپیماهای ایرانی، خاک عراق را بمباران کرده و عناصری از واحدهای مرزی ایران، مواضعی را در خاک عراق اشغال کرده‌اند؛ که این را هم دلیلی برای متجاوز بودن ایران به شمار می‌آورد.

آغاز دومین سال اسارت، آمادگی ذهنی ما را برای ماندن بیشتر می‌کرد. تلاش‌ها برای ثبت‌نام اسرا به نتیجه نرسید. در وضعیتی بسیار نامناسب، اعصاب اکثر بچه‌ها ضعیف شده و برخوردها شدت گرفته بود. حرکات ناآرام بعضی‌ها نشانگر شروع و بروز بیماری روانی در اردوگاه بود. در رأس این افراد، دو نفر قرار داشتند؛ یکی پهلوان و دیگری فردی معروف به شمس بود. اولی احساس می‌کرد همه آنچه وجود دارد، به خاطر اوست. درست مانند سمیر راه می‌رفت؛ دست‌ها را به پشت گره می‌زد، سرش را بالا می‌گرفت و قدم می‌زد، روی تخت و تشک نمی‌خوابید، تکه پتوی پاره‌ای، با کیسه‌ای حاوی وسایلش و یک ساک فکسنی داشت. ابتدا بسیار نماز می‌خواند، یک‌رکعتی، دورکعتی، سه رکعتی، هفت رکعتی و بیشتر. گاهی یک تا دو ساعت و یا حتی بیشتر، در طول روز، زیر آفتاب یا باران، وسط محوطه می‌ایستاد و نماز می‌خواند، به‌جز غذای خودش، آن‌هم کمتر از اندازه معمول، چیزی نمی‌خورد، در اعتصابات شرکت نمی‌کرد و مدتی در لاک خودش بود. اما کم‌کم شروع کرد به اذیت کردن دیگران. در یک مورد هم قصد کشتن بغل‌دستی خود را داشت. تحمل او برای آسایشگاه ۵ بسیار سخت بود؛ ازاین‌رو تصمیم گرفتند هرماه داخل یک آسایشگاه باشد و به‌این‌ترتیب، خانه‌به‌دوش شد.

پهلوان هرروز وسایل مختصر خودش را جمع می‌کرد، جلوی در انتظامات می‌ایستاد و یا قدم می‌زد. وقتی از او می‌پرسیدند: «چرا این کار را می‌کنی؟» جواب می‌داد: «آقا، این در روزی برای آزاد من بازخواهد شد؛ آن روز ممکن است امروز باشد. منتظر باز شدن در هستم.»

سپس با فشار عراقی‌ها در آخرین لحظات، وسایلش را جم می‌کرد و به داخل آسایشگاه می‌آمد. مدتی که گذشت، نماز را کنار گذاشت. به همه می‌گفت: «آقا، ما تازه فهمیده‌ایم که راه دیگری هم برای ورزش کردن وجود دارد.»

در آغاز دومین سال اسارت بودیم. هوای گرم کم‌کم جای خود را به بادهای تند پاییزی می‌داد. دست‌شویی و حمام‌های جدید به راه افتاده بود. مزارع کشاورزی تا نزدیکی در انتظامات و هرجایی که زمینی برای کاشتن یافت می‌شد، گسترش پیداکرده بود. یک روز، کنار دست‌شویی جدید ایستاده بودم و با شلنگی که به شیر توالت‌های جدید وصل شده بود، مزارع آسایشگاه را آبیاری می‌کردم. پهلوان، کنار بند ۱ نزدیک در ورودی ایستاده بود. سلامی کردم؛ اما جوابی نداد. سرش را بالا گرفت و آن‌طرف سیم‌خاردار را بازرسی کرد و به افق دوردست شرق عراق خيره شد. با لحن مغروری گفت: «آقای جعفری، می‌دانی؟» گفتم: «نه، نمی‌دانم.» گفت: «همین است آقا؛ عراق این‌همه عملیات کرد تا مرا اسیر کند و تو نمی‌دانی. همین است آقا، من اسیر شدم؛ اما این در روزی برای من بازخواهد شد.»

سرم را تکان دادم، شلنگ آب را جابه‌جا کردم و دوباره ایستادم. دکتر تیمور که اطلاعات روان‌شناسی جالبی هم داشت، شخصیت او را یک شخصیت کاذب معرفی می‌کرد. او فکر می‌کرد آدم مهمی است، همه باید به او سلام کنند و او را تحویل بگیرند و چون کسی این کار را نمی‌کرد، دست به اعمال خاصی می‌زد. دوم شمس بود؛ پیامبری بود صاحب وحی و دارای ارتباط با پیامبران! ادعا می‌کرد که وحی دریافت می‌کند و هنگامی‌که بیماری‌اش شدت می‌یافت، کف صابون می‌خورد. به شربت علاقه زیادی داشت، تعادل خود را از دست می‌داد و گاهی کنترل او بسیار مشکل می‌شد. با تعدادی قرص، برای مدت کوتاهی، حالت روانی او را مداوا می‌کردند. اما اندام‌های انتهایی بدنش سیخ می‌شد، دست‌ها و لب‌هایش کج و راه رفتنش بسیار نامتعادل می‌شد. اما دیگر احساس پیامبری نمی‌کرد و احساس نیاز به ترحم در او قوی می‌شد. برای بچه‌ها حرف‌های خنده‌دار می‌زد و بچه‌ها هم او را دست می‌انداختند و او ساده لوحانه عمل می‌کرد. مدتی هم داوطلب کلاس عربی شد.

هرچند از این نوع افراد فقط همین دو نمونه را داشتیم، ولی کم‌وبیش، در رفتارهای یکدیگر به‌خوبی می‌توانستیم ناهنجاری‌ها را تشخیص بدهیم. آن تصویری که با دیدن اسرای قدیمی در اولین دیدار در ذهن ما شکل‌گرفته بود، در مورد خودمان مصداق پیداکرده بود؛ قدم‌های تند و سریع برداشتن، چرخیدن به دور اردوگاه و قدم زدن و صحبت کردن با صدای بسیار بلند، دعوا، مشاجره، درگیری تا حد زدوخورد شدید و … باگذشت زمان، این رفتارها شدت می‌گرفت، اخلاق‌ها تند می‌شد و اوضاع بسیار نگران‌کننده به نظر می‌رسید.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده