زیارت با دستان خالی-4
فصل دوم: منتظران حمله دم دمای صبح رسیدیم به شهرستان اندیمشک، لشکر21 حمزه تعدادی مینیبوس صلواتی برای جابجایی نفرات در مسیر منطقه عملیاتی لشکر تا اندیمشک گذاشته بود که از ساعت هشت صبح شروع به ترابری افراد میکردند. ساعت را نگاه کردم، دیدم دو ساعتی وقت دارم. گفتم: (برم دزفول امامزاده سبزقبا یک زیارتی کنم و بعد برگردم.) سوار تاکسی شدم یکراست من را جلوی امامزاده پیاده کرد. بعد از زیارت و خواندن نماز، بوی نان داغ در فضا پیچیده بود. رفتم دیدم نان، پنیر، خرما و چایی صلواتی پخش میکنند من هم گرفتم و خوردم دوباره سوار تاکسی شدم و برگشتم اندیمشک.

مینی‌بوس ایستاده بود، سوار مینی‌بوس شدم. بعد از ده دقیقه مینی‌بوس پر شد. راننده آمد و پشت فرمان نشست و شروع به حرکت کرد. یک سرباز هم بلند گفت: (برای سلامتی راننده و جمع سرنشین بلند صلوات بفرست.) همه صلوات فرستادیم. در حین رفتن به منطقه، شاهد جابه‌جایی نیروها بودم، تانک‌ها، نفربرها، توپخانه‌ها به روی کفی داشتند جابه‌جا می‌شدند! با خود فکری کردم و گفتم: الآن وقت جابه‌جایی نیست، آن هم به این شدت! مینی‌بوس کنار گردان ما ایستاد (گردان102 تیپ4 لشکر21 حمزه). من هم پیاده شدم، با بچه‌ها احوال‌پرسی کردم، همه منتظر حمله عراقی‌ها بودند. با ماشین غذا رفتم به گروهان، فرماندهان دسته را صدا زدم تا در جریان اوضاع منطقه قرار بگیرم. همگی از نقل و انتقالات عراقی‌ها جلو گردان می‌گفتند. گفتم تا آنجا که امکانات دارید، به تحکیم هدف، زدن سنگرهای جدید، ثبت تیر، آوردن مهمات به خط، گرفتن مهمات اضافی، اقدام کنید. جیره خشک گرفتیم و بین سربازان توزیع کردیم، راه‌های احتمالی نفوذ دشمن را ثبت تیر کردیم، تیربارهای جدید نصب کردیم، ماسک‌های شیمیایی کلیه سربازان را بازدید کردم، که همگی داشته باشند، اسلحه‌ها را دستور دادم با گازوئیل بشویند تا کثیف و گردوخاکی نباشد (اسلحه ژ3 بر اثر کثیفی و گردوخاک زیاد گیر می‌کند). برای افزایش روحیه سربازان شب که شد رفتم پیش نگهبانان و با آنها صحبت می‌کردم، همگی از شنیدن صدای شنی تانک‌ها، نفربرها و کامیون‌ها در خطوط عراقی‌ها می‌گفتند. گفتم نترسید ما هم آنها را به درک واصل می‌کنیم.

همه‌ چیز حاکی از آن بود که به زودی آرامش منطقه به هم می‌ریزد.

منطقه ما جزو مناطق حساس بود، زیرا دو نقطه مهم فکه و شرهانی در منطقه ما بود، در منطقه عمومی موسیان، عین خوش و فکه به علت وجود محورهایی که به دزفول ختم می‌شود، از نظر نیروهای عراقی هم از ابتدای جنگ، و هم در طول جنگ، بسیار مهم و مورد توجه بود. انجام چهار عملیات موفق در کمتر از سه ماه، روحیه نیروهای عراقی را دوچندان افزایش داده بود و تداوم حضور نیروهای آمریکایی در خلیج‌فارس و ادامه درگیری‌های پراکنده دریایی و تهدیدات سیاسی و نظامی برای جمهوری اسلامی ایران، موجب شده بود که نیروهای عراقی بتوانند از ضعیف بودن خطوط پدافندی نیروهای ما که به دلیل تمایل به ادامه حملات به سمت عراق غالباً فاقد موانع و استحکامات مهندسی بود، استفاده کنند، و با انجام مکرر بمباران‌های شیمیایی در منطقه شرهانی و فکه اقدام به تک و حمله بسیار گسترده نمایند.

سپاه چهارم و گارد ریاست‌جمهوری عراق با بکارگیری بیش از پنج لشکر زرهی به منظور جمع‌آوری اسیر و انهدام نیروهای ایرانی با استفاده از حجم غیرقابل‌تصور آتش توپخانه اقدام به حمله در منطقه را می‌نمود. لشکرهای 21 حمزه و 77 پیروز خراسان و تیپ‌های 40 پیاده سراب و 45 تکاور در منطقه مسئولیت پدافند و احتیاط را به عهده داشتند.

این لشکرها و تیپ‌ها از سنگین‌ترین واحدهای ارتش بودند. اگر اینها هم مثل واحدهای دیگر که اسیر شدند، اسیر می‌شدند، تعداد زیادی اسیر به آمار اسرای ایرانی در عراق اضافه می‌شد.

شب رفتم به سنگرها سر زدم، همه روحیه‌ها بسیار بالا بود، یکی از سربازان که ترخیص شده بود، شب داخل سنگر بود و به قول خودشان می‌خواستند جشن ترخیصی بگیرند، آخر اینها مدت دو سال در بهترین و سخت‌ترین شرایط در کنار هم بودند و از برادر به یکدیگر نزدیک‌تر شده بودند.

رفتم داخل سنگر نگهبانی، از آنجا که فاصله خط ما با عراقی‌ها بسیار نزدیک بود، سروصدای تانک‌ها و نفربرها به راحتی شنیده می‌شد. تا دو روز ما به تحکیم سنگرهایمان پرداختیم، سنگرهای قدیمی و خراب‌شده را بازسازی کردیم، سلاح‌های اجتماعی از قبیل تفنگ 106، موشک مالیوتکا، تیربار دوشکا، خمپاره‌های60 میلی‌متری را در جاهای مناسب استقرار دادیم. به‌ اندازه کافی مهمات در کنار سنگرهای پدافندی مستقر کردیم و پیش‌بینی آب و غذا را نیز انجام دادیم.

در صبح 21/4/1367، ناگهان صدای وحشتناک توپخانه‌های عراقی شنیده شد، لحظه موعود فرارسید، زودتر از پیش‌بینی‌های انجام‌شده حمله را آغاز کردند. چنین حجم آتش توپخانه را تا آن زمان ندیده بودم، شاید بالاتر از سه هزار قبضه توپ با هم شلیک می‌کردند و مثل باران روی سر ما گلوله می‌ریختند، هدف آنان شخم زدن زمین تصرفی بود.

وضعیت بسیار دشوار بود و به سختی می‌توانستیم نفس بکشیم. در کنار من بی‌سیمچی نشسته بود و با گردان در حال تماس بود، سروصدای بمباران هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد.

صدای قلب سرباز بی‌سیمچی که یک جوان 18‌ساله بود، به گوشم می‌رسید، احساس خفگی می‌کرد، نگاهی به من انداخت. گفتم: «آرام باش». در همان حال، صدای بی‌سیم درآمد. ارتباط با گردان برقرارشده بود، وضعیت خودمان را توضیح دادم. آنها هم گفتند تک عراقی‌ها در منطقه وسیعی آغازشده، همگی مقاومت کنید.

بعد از پایان تماس، صدای غرش هواپیماها که از بالای سر ما در دسته‌های نه‌ فروندی حرکت می‌کردند، نظرم را جلب کرد. ناگهان متوجه شدم که موشک‌های خود را رها کردند، بعد از چند لحظه صدای انفجارهای مهیب پشت سر هم شنیده می‌شد. شنیدم؛ سربازها داد می‌زدند: شیمیایی! شیمیایی! دود سفیدی از دور به سمت ما در حال پیشروی بود. اعلام کردم همه نفرات ماسک‌های خود را بزنند، ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت و مسیر دود را از ما دور کرد، ماسک‌ها را برداشتیم؛ در آن گرما ماسک زدن بسیار مشکل و طاقت‌فرسا بود.

از مسیر دود به نظرم رسید که منطقه تجمع گردان را بمباران کرده‌اند و به احتمال قوی شیمیایی هم شده‌اند. با بی‌سیمچی‌های فرماندهان دسته تماس گرفتم که آخرین وضعیت را گزارش دهند. همگی گفتند مشکلی نیست و تاکنون به لطف خدا تلفاتی نداشتیم.

متوجه شدم آن آموزش‌هایی که به ما می‌دادند در رابطه با اصول جنگ، اصول عملیات آفندی و اصول عملیات پدافندی، و ما اجرا ‌کردیم، چقدر روی حساب‌ و کتاب بود. اگر ما سربازان را مجبور نکرده بودیم که هرکس برای خودش یک حفره روباهی بکند، اگر نظم و انضباط را در این شرایط رعایت نمی‌کردند، اگر آن مانورها و آمادگی‌های جسمانی نبود، الآن معلوم نبود در این بمباران چقدر ارتش عراق از ما تلفات گرفته بود.

ناگهان صدای آژیر آمبولانس را شنیدم، از سنگر بیرون آمدم، به راننده گفتم: چی شده؟ راننده گفت: یه گلوله توپ خورده روی سنگر شماره 4 و تعدادی از بچه‌ها شهید و زخمی شده‌اند.

کسانی که اعصاب ضعیف داشتند در این شرایط به مرز جنون رسیده بودند، راننده هم بر اعصاب خودش مسلط نبود، جاده بر اثر بمباران و افتادن سنگ‌ها بسته ‌شده بود؛ به تعدادی از سربازان گفتم با بیل و کلنگ بروند، تا راه را باز کنند.

بچه‌ها هیجان‌زده شده بودند؛ راننده دید که راه کوچکی باز شده، گازش را گرفت و با سرعت از آنجا رد شد. راننده رسید به سنگر مورد نظر و با فریاد به دیگر سربازان می‌گفت: زودتر شهدا و زخمی‌ها را سوار آمبولانس کنید. همه به کمک هم خیلی سریع مجروحین و شهدا را گذاشتند داخل آمبولانس و آمبولانس از شیب تند تپه بالا می‌رفت. از دور می‌دیدم که به نزدیکی‌های آمبولانس گلوله توپ اصابت می‌کند، ولی راننده بدون هیچ‌گونه ترسی به راه خود ادامه می‌داد.

بی‌سیمچی گوشی را داد به دستم و گفت: از گردان با شما کار دارن، گوشی را گرفتم، صدای آرام و مطمئنی را از پشت بی‌سیم شنیدم، این صدا به من قوت قلب داد. صدای فرمانده گردان بود که ما را به مقاومت و ایستادگی سفارش می‌کرد.

بعد از پایان تماس، احساس کردم دستی از پشت به روی شانه‌های من برخورد کرد. برگشتم و دیدم یکی از سربازان از ناحیه قفسه سینه ترکش‌ خورده و خودش را به من رسانده، زیر پیراهنم را پاره کردم و محکم روی سینه‌اش گذاشتم تا از خونریزی جلوگیری شود.

سرباز گفت: جناب سروان ناراحت نباشید، چیزی نیست هنوز می‌توانم بجنگم. به صورتش دقت کردم دیدم همان سربازی بود که خدمتش تمام ‌شده بود. یادم آمد از من دعوت کرده بود که در مراسم عروسی‌اش که ماه دیگر بود، شرکت کنم. در آن لحظه به یاد شکلات داخل جیبم افتادم. بلافاصله زرورقش را باز کردم و گذاشتم در دهانش، ولی دیدم هیچ تلاشی برای مکیدن آن نمی‌کند، تکانش دادم، فایده‌ای نداشت، دیدم بدنش سرد است.

در این وقت یاد آمبولانس افتادم. نمی‌دانستم خود را به بهداری رسانده یا نه؟ آیا توانسته از وسط آن حجم آتش سنگین خود را سالم برساند یا نه؟ در این فکرها بودم که ناگهان صدای فریاد یک سرباز که داد می‌زد، عراقی‌ها دارن میان! عراقی‌ها دارن میان! دیدم عراقی‌ها مثل اینکه به پیک‌نیک می‌روند، سلانه‌سلانه دارند از تپه بالا می‌آیند، لابد با خودشان فکر می‌کردند بعد از چندین ساعت ریختن آتش تهیه فوق‌العاده سنگین بر روی ما همگی مردیم، گفتم: صبر کنید، هیچ‌کس شلیک نکند تا آنها بیایند نزدیک، از نیروهای ویژه گارد ریاست‌جمهوری عراق بودند. وقتی که نزدیک شدند، دستور آتش به اختیار دادم و همگی شروع کردند با تمامی سلاح‌های موجود به سمت آنها شلیک کردن، بیشترشان افتادند روی زمین و بقیه آنها انگار که شوکه شده بودند، شروع به عقب‌نشینی کردند.

با عقب نشستن آنها همه یک‌صدا، ندای الله‌اکبر را سر دادیم.

با دوربین به اطراف نگاه کردم، دیدم تانک‌های زیادی از سمت چپ ما نفوذ کرده‌اند، احساس کردم که محاصره شدیم و همان بلایی که سر یگان‌های دیگر آورده بودند، سر ما هم آورده‌اند.

به بی‌سیمچی گفتم: با گردان تماس بگیر، گفت: الآن بیش از نیم‌ساعته با گردان نتونستم تماس بگیرم، فعلاً ارتباط قطعه.

در حین صحبت کردن با بیسیم‌چی بودم که ناگهان صدای مهیب شکستن دیوار صوتی را شنیدم. بعد از آن، تعداد زیادی هواپیما بالای سرمان دیده شدند و شروع به بمباران شدید منطقه کردند، منطقه تماماً از آتش و دود پرشده بود. با خودم گفتم چقدر اینها هواپیما دارند، متأسفانه، هواپیماهای ما، که از رده خارج می‌شدند دیگر جایگزین نمی‌شدند، و الآن نبود آنها کاملاً محسوس بود. ما عملاً پشتیبانی نزدیک هوایی نداشتیم. در علم جنگ می‌گویند جواب هواپیما توسط هواپیما داده می‌شود، جواب توپخانه توسط توپخانه، جواب تانک توسط تانک، جواب ناو توسط ناو، جواب موشک توسط موشک، جواب تفنگ توسط تفنگ.

 

منبع: زیارت با دستان خالی، زندی، کامبیز، 1398، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده