جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (41)
بر سر کشتی به گرداب افتادهای که ناخدای خود را ازدستداده بود، چه آمد؟ روزهای ۱۴ و ۱۵ خرداد در اضطراب و نگرانی گذشت. شب شانزدهم، تلویزیون اخبار مهمی را پخش کرد. آیتالله خامنهای بهعنوان رهبر حکومت ایران انتخاب شد. و کاملاً غیرمنتظره بود؛ اما به نظر منطقی میرسید و جدای از شایستگیهای ایشان، همفکری و هماهنگی مجلس خبرگان سرعت بسیار مطلوب در انتخاب جانشین، همه را بهتزده کرده و رادیوهای خارجی که آرزوی درگیری و اختلاف داشتند، این انتخاب را موقتی و بیپایه و اساس حساب کردند و این مطلب در روزنامهها بهوضوح انعکاس داده شد.

هرچه بود، در کنار غم از دست دادن امام، شادی خاصی دلمان را پرکرده بود که ایران بعدازاین حادثه هم باثبات خواهد ماند.

شب شانزدهم خردادماه که در اندوه و غم از دست دادن امام فرورفته بودیم، مطالبی دیگر دلمان را شاد کرد. بعد از اتمام برنامه فارسی، برنامه منافقان شروع شد و مجری برنامه در ابتدای آن اعلام کرد که: «توجه شمارا به آخرین برنامه سیمای مقاومت از تلویزیون عراق جلب می‌کنیم.» برنامه شروع شد. مجری، تاریخچه منافقان، عملیات، اهداف، کارهای انجام‌شده و برنامه‌های آینده را مرور کرد و سپس از همه، خصوصاً اسرا جهت پیوست به منافقان درخواست کرد و با تکرار نشانی و صندوق پستی جهت اعلام همبستگی، با خوشحالی اعلام کرد: «به امید دیدار در سیمای مجاهدین خلق ایران در ایران!»

برنامه منافقان تمام شد و تا زمانی که به‌سوی ایران حرکت می‌کردیم، جز چند مورد محدود، هیچ خبر و تصویری از تلویزیون، رادیو و روزنامه‌های عراق پخش نشد. حتی ورود نشریات منافقین نیز قطع گردید.

اخبار مربوط به تشییع‌جنازه و حضور مردم درصحنه، به شکل نامفهومی به دستمان می‌رسید. روزنامه‌ها بسیار مبهم، از پاره شدن کفن امام، واژگون شدن تابوت و جلوگیری از دفن در زمان مقرر خبر می‌دادند و این اخبار، اضطراب را بیشتر می‌کرد. احمد سرباز شیعه عراقی، می‌گفت: «سیزده میلیون نفر در تشییع‌جنازه شرکت داشته‌اند.» و این در حالی بود که به قول خودش در مرگ عدنان خيرالله خبری از حضور مردم نبود.

هرچه بود، این حادثه سنگین سپری شد و دوباره سکوت عراقی‌ها آغاز شد. این سکوت، مایه امیدواری بود، زیرا دست‌کم این اطمینان را به ما می‌داد که اوضاع ایران، آرام و تحت کنترل است و این رضایت خاطر، در گرمای سخت تابستانی که بی‌رحمانه از راه می‌رسید، برای ما مرهم و مسکن خوبی بود.

گرما بیداد می‌کرد. کمبود آب و قطع عمدی آن از طرف سرباز سمیر، سرپرست جدید سربازان عراقی، اذیت و آزار را دوچندان می‌کرد. آب در سرزمین بین‌النهرین کمیاب بود.

بین دو رودخانه قرار داشتیم و نزدیک یکی از رودخانه‌های بزرگ منطقه؛ اما آب نداشتیم. کمبود آب به حدی بود که محصولات کشاورزی خشک شد؛ حتی چاه آبی که گاهی موتور آن را روشن می‌کردند، بی‌آب شد. هر کس با هر وسیله‌ای که می‌توانست، برای خودش آب ذخیره می‌کرد؛ در قوطی‌های زنگ‌زده، شیشه‌ها، پلاستیک‌ها بشکه‌ها و هر چیزی که دم دست و می‌توانستیم در آن آب بریزیم. آب ذخیره‌شده هم گاهی تمام می­شد و صدای آب، آب در اردوگاه می‌پیچید. بچه‌ها با طعنه به عراقی‌ها می‌گفتند: «سیدی، ماء ماكو!»

از شیرهای جلوی آشپزخانه، به‌صورت قطره‌قطره آب می‌آمد و فرمانده عراقی که دلش می‌سوخت، وقتی سمیر نبود، با تانکری که فاضلاب توالت را تخلیه می‌کرد، برایمان آب می‌آورد. ذره‌های نجاست به‌خوبی در آب تانکر دیده می‌شد. هرچند هیچ رغبتی در استفاده از این آب نداشتیم، ولی به‌ناچار برای شست‌وشو مورداستفاده قرار می‌گرفت. ماهی‌های کوچک داخل آب نشان می‌داد که آب را از رودخانه دجله می‌آورند. خود این ماهی‌ها باعث سرگرمی شده بود؛ ماهی زنده کوچولو برای تزئین آسایشگاه!

سمیر، قدبلند و اندام لاغری داشت. صورتش کشیده و چشم‌هایش درشت بود و رنگی سبزه مایل به تیره، چهره‌اش را پوشانده بود. بسیار با غرور و تکبر راه می‌رفت. سینه را جلو می‌داد و گردنش را می‌کشید و گاه‌گاهی به جلو تکانی می‌داد. بچه‌ها به تمسخر به او سيد الرئيس می‌گفتند.

در بحرانی‌ترین لحظات کمبود آب، بالای تانکر می‌ایستاد و حمله ایرانی‌ها به تانکر آب را نگاه می‌کرد و می‌خندید. قبل از اینکه آب تانکر تمام شود، آن را بیرون می‌برد و ما به دنبال تانکر، تنها نگاه حسرت‌بارمان را راهی می‌کردیم، ابتدا فکر می‌کردیم فقط وضو ما این‌گونه است؛ ولی بعدها متوجه شدیم که حتی سربازان عراقی اطراف ما نیز از این آب باکمال میل استفاده می‌کنند. تا آنجا که شد، از این آب برای خوردن استفاده نکردیم… و سرانجام عراقی‌ها را وادار ساختیم تا برایمان از شهر آب تصفیه‌شده بیاورند. آنها می‌گفتند که برای این تانکر به شهرداری تکریت پول داده‌ایم. کم مانده بود که به خاطر برق و هوایی که در اردوگاه تنفس می‌کردیم هم پول بدهیم.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده