جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (32)
دکتر با لحنی آرام و مطمئن مشغول تعریف داستان فیلم «آخرین قطار دانهیل» شد و البته قبل از آن، مانند مجریان تلویزیون، تاریخچهای از سینمای دهه ۶۰ و خصوصیات کامل فیلم، از قبیل کارگردان و بازیگران و ... ارائه داد و سپس صحنه کاملی از شروع فیلم را بازگو کرد ... و شرح داستان. این شرح و تفصیل، همراه به کار بردن اصطلاحات خاص سینمایی، تا ساعت ۱۱ شب طول کشید؛ یعنی یک فیلم حداکثر دوساعته را سه ساعت تعریف کرد، بدون اینکه کسی خسته شده باشد، یا بخوابد و یا حتی مشغول به کار دیگری شود.

کار دکتر بالا گرفت. او هر شب مهمان بود و البته حسابی هم پذیرایی می‌شد. چند فیلم ایرانی قبل و بعد از انقلاب و چندین فیلم خارجی دیگر را هم تعریف کرد. بساط معرکه او هرچند با آمدن تلویزیون از رونق افتاده بود، اما هنوز هم طرفداران زیادی داشت!

نظام، مردی با قامت متوسط، پیشانی بدون مو، چهره‌ای شکسته و دارای اخلاق خاصی بود و بسیار شوخی می‌کرد. خیلی خوش‌برخورد و مقید به اعمال عبادی بود. او دربند ۳، آسایشگاه9 زندگی می‌کرد و برای سرگرم کردن بچه‌ها، از مسابقه نام­ها و نشانه­ها شروع کرد. وی با جمع‌آوری اطلاعات لازم، به شکل بسیار جالبی بین گروه‌های مختلف سؤالات را مطرح می‌کرد که گاهی این مسابقات چهار ساعت به طول می‌انجامید. عده‌ای ازجمله خود من شروع به نسخه‌برداری از مسابقات او کردیم. حتی به‌عنوان مهمان یک مسابقه را در آسایشگاه یکم از بند ۱ اجرا کردم که باتجربه کمی که داشتم، موفقیت خوبی به دست آوردم. نظام که در ارتفاعات غرب کشور توسط کردها اسیرشده بود و او را به عراقی‌ها تحویل داده بودند، دارای فکری باز و اندیشه‌ای پویا در خیال‌بافی بود. او بعد از شیوع مسابقات نام‌ها و نشانه‌ها از طرف دیگران، اقدام به تعریف خاطرات ساختگی ایام جوانی کرد؛ خاطراتی که با اندکی واقعیت، چنان شیرین و جذاب بیان می‌شد که کمتر کسی به خودش اجازه می‌داد، در صحت آن شک داشته باشد. خودش می‌گفت: «بعضی از خاطره‌ها را در همان زمان تعریف کردن می‌سازم.» خاطرات سپاهی دانش، دختران، معلم خصوصی، مرده کشی، عمه جان و مبصر کلاس، از معروف‌ترین خاطرات او بود که گاهی تعریف بعضی از این خاطرات، یک ساعت طول می‌کشید.

روزهای پایانی سال ۱۳۶۷ آرام‌آرام سپری می‌شد؛ اما بوی عید به مشام نمی‌رسید. هرچند بچه‌های زبروزرنگ اردوگاه، شب چهارشنبه آخر سال با آتش‌بازی شلوغ کردند، بازهم در اردوگاه خبری از عید نبود. بچه‌ها در حدفاصل بند ۱ و ۲ که سه راهروی سیمانی وجود داشت، هر چیزی که سوختنی بود، جمع کردند و به‌صورت کپه‌های کوچک آتش زدند و پریدن شروع شد. عده‌ای که فقط مثل ما تماشاگر بودند، از پریدن بعضی‌ها به‌ویژه پیرمردها خنده سر داده بودند. لحظاتی کوتاه، فارغ از قیدوبند اسارت، با عادتی پسندیده یا ناپسند، باقی‌مانده از یک سنت قدیمی، سپری شد. عراقی‌ها که با تعجب نگاه می‌کردند، برایشان سؤال پیش‌آمده بود. حتی یکی از آنها گفت: «مجوس..» و محسن برای قانع کردن او شرح مختصری داد.

ماجرا به همین‌جا ختم نشد. با فرصت کمی که نگهبان‌ها داده بودند، عده‌ای به قاشق زنی هم رفتند و البته باسخاوت اسرا، دست‌پر بازگشتند.

شب در اندیشه عید بودم که چه‌کار کنیم؟ عزا رفتن و زانوی غم به بغل گرفتن، کار صحیحی نبود. با مشورت حاج‌آقا و ارشدها قدری میوه خریداری شد. سیب درجه ۳ را کیلویی پانزده دینار خریدند. بسیار وحشتناک بود؛ ولی شب عید بود و چاره‌ای نداشتیم.قدری بیسکویت و تعداد کمی هم شکلات خریدیم. البته آن مقدار کافی نبود و باید خودمان دست‌به‌کار می‌شدیم.

ابتدا محمد خلبان از یک روز قبل شروع کرد. نشاسته سفارش داد و برای درست کردن زولبیا، ماست ترش تهیه کرد. سپس محسن تقاضای آرد سفید کرد. روز ۲۹ اسفند، ساعت پنج صبح از آسایشگاه بیرون آمدیم؛ البته فقط کارگران نانوایی و آشپزخانه. هوای خنک صورتمان را نوازش می‌داد. دیدن ستاره‌ها دوباره خاطره‌انگیز شده بود اما وقت زیادی نداشتیم. ابتدا نان هرروز پخته شد و سپس نان اضافی که تا ظهر طول کشید و بعدازظهر مشغول پختن گوش‌فیل شدیم که تا ساعت ۸ شب ادامه یافت. خسته از یک روز کار مداوم، بعد از گرفتن دوش آب سرد، وارد آسایشگاه شدیم. هم‌زمان با ورود ما، سال ۱۳۶۸ آغاز شد. یکی از تخت‌ها را وسط آسایشگاه قراردادند و روی آن را با سیب، سیر، سبزی و … آراستند.

مراسم تحویل سال که فقط از روی ساعت متوجه آن شدیم، با روبوسی آغاز شد. تقریباهمه باهم روبوسی کردند و شاید تماشایی‌ترین روبوسی، بین من و محسن بود؛ دو برادر باهم و در کنار یکدیگر!

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده