به مناسبت روزهای خاطره انگیز بازگشت آزادگان قهرمان (انتشار مجدد)
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا مقایسه نمونه ای از رفتار با لب های تشنه در اردوگاه حسینیان و یزیدیان مدیریت اسیران عراقی و اردوگاههای اسرا در جمهوری اسلامی ایران، نمونه ای از رفتار اسلامی و انسانی با اسیر است، کسی که در بست در اختیار طرف متخاصم قرار دارد و هیچگونه توانی برای تأمین خواسته های اولیه خود و یا دفاع از خویشتن ندارد. از بازدیدکنندگان عزیز دعوت می کنیم.

این مطلب را که خاطره ای از هزاران خاطره تلخ رفتار ناجوانمردانۀ دشمن بعثی با عزیزان دربند ما در اردوگاههای مخوف عراق است و نیز یک خاطره از صدها خاطره شیرین و بیاد ماندنی یکی از اسرای عراقی از رفتار شاگردان مکتب مردِ مردان امیر مؤمنان علی علیه السّلام در اردوگاه که نه، در مهمانسراهای نگهداری از اسرای عراقی در جمهوری اسلامی ایران است را مطالعه کنند.

“گرمای تابستان بیداد می کرد و در این مدت ما در آسایشگاهی که شبیه به قفس بود، داغ ترین و زجرآورترین روزهای زندگی مان را می گذراندیم. هر روز از کمبود آب و غذا رنج می بردیم و مهم تر از آن، این که یک ماه و اندی بود که از آغاز اسارتمان می گذشت و ما هنوز رنگ بیرون آسایشگاه را به چشم ندیده بودیم. تشنگی و گرسنگی از یک سو و نیاز شدیدمان به هوا خوری از سوی دیگر هر روز بیشتر و بیشتر به ما فشار می آورد.
سرانجام یک روز بعدازظهر سرهنگ فرمانده همراه با مسئول زندان و چند نفر از نگهبانان مسلح ما را برای هواخوری در میدان بزرگ وسط اردوگاه جمع کردند. میدان بزرگ تماماً آسفالت بود و در برابر آفتاب داغ تابستان کوچکترین سایه ای نداشت. در تمام سطح داغ میدان، تنها یک درخت در سمت راست خودنمایی می کرد که زیر سایه آن یک میز و صندلی و یک پارچ آب که چند قالب کوچک یخ در آن غوطه ور بود، قرار داشت. همه ما در آن میدان، روی آسفالت داغ با پای برهنه و بی تن پوش روی زمین نشسته بودیم. داغی زمین و هوای سوزان چنان زجرآور و وحشتناک بود که بچه ها عرق ریزان از شدت حرارت و تشنگی به خود می پیچیدند و همگی به پارچ آب و یخ و سرهنگ عراقی که گاهی چند جرعه از آن آب را می نوشید، چشم دوخته بودند. هر کس از جایش تکان می خورد، با ضربۀ پوتین و قنداق تفنگ نگهبانان مواجه می شد. سرهنگ یکریز حرف میزد و بچه ها آخرین رمق خود را در برابر گرما از دست می دادند. یکی از اسرا طاقت نیاورد و با صدای بلند خطاب به سرهنگ گفت: دستور بدهید به ما هم آب بدهند، ما همگی تشنه ایم.
سرهنگ که گویی کاملاً منتظر چنین واکنشی بود، بی درنگ چون ببر زخمی از جا پرید و با ضربه های پوتین به جان او و چند نفر از بچه ها افتاد و تا آنجا که توان داشت آنها را کتک زد. اما بچه ها علی رغم احساس درد و رنج شدید، خم به ابرو نیاورد. با این حال بنده در آن روز گویی صحنۀ کربلا را در برابر چشمان خود می دیدم و ارزش های لگدکوب شده انسانی را توسط ارتش رژیم بعثی عراق، به وضوح تجربه می کردم.”
خاطره از استوار پورنامدار، جمعی لشگر 16 زرهی 1
اسارتم تولدی دوباره بود!
“اولین هدیه را که برای همسر و پسر دو ساله ام از کشور اسلامی شما خواهم برد همین اسلام است. اسلامی که در همین اردوگاه آموخته ام، من روزی که در بیابان های گرم و سوزان سوسنگرد اسیر شدم، روشنی و زلال اسلام را از قمقمه ی رزمنده ی جوانی که مرا به عقب خط منتقل می کرد نوشیدم.
چه صلابت و وجاهتی داشت، ای کاش او را می دیدید؛ نگاهش تسکینم می داد، اسارتم به دست سربازان شما تولد دوباره ای برایم بود. می خواهم درست روی این عبارت تأمل کنید، تولد دوباره. چندتایی از این رزمندگان با گروهی از این اسرا که من در میان آنان بودم، عکس یادگاری گرفته اند که میل دارم روزی آنها را ببینم، حتی در بغداد، آنها عاشق کربلا هستند، حتی بیشتر از مسلمانان عراق.
من تا به حال فکر نکرده بودم که برای تولد معنوی هم می شود شناسنامه ی معنوی صادر کرد. شما می توانید این کار را انجام بدهید؟ بله… بله… متوجه شدم این شناسنامه تازه را خدا صادر می کند، خیلی جالب است من اصلاً فکرش را نکرده بودم متشکرم… از شما برای همه چیز، از آب تا نماز و شناسنامۀ جدید، متشکرم.”
خاطره یک اسیر عراقی 2
منبع:
1.    سرهنگ احمد حسینیا، غروب غربت، اداره عقیدتی سیاسی نیروی زمینی ارتش
2.     www.iran-pw.com

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده