به مناسبت 8 اردیبهشت شهادت علی اکبر شیرودی (انتشار مجدد)
به پیشواز شهادت (به روایت شهید، سرهنگ خلبان هوشنگ محمدشفیعی) بین اسلام آباد و قصرشیرین، ناحیه ای به نام کرند غرب وجود دارد که منطقه گهواره از توابع آن است. براساس اطلاعاتی که رسیده بود، این منطقه به عنوان یکی از مهم ترین مراکز فعالیت ضد انقلابی و جمع آوری اسلحه و مهمات به شمار می رفت. در بهار 1358، عده ای از عوامل ضد انقلاب که در ارتفاعات اطراف گهواره بودند، قصد داشتند به شهر اسلام آباد حمله کنند.

خبر به پایگاه هوانیروز کرمانشاه داده شد و تیم آتش مرکب از سه فروند بالگرد کبرا و یک فروند بالگرد نجات، به سمت منطقه مورد نظر فرستاده شد. رهبری تیم آتش را شهید احمد کشوری که در آن هنگام با درجه ستوانی خدمت می کرد، بر عهده داشت. با دو فروند دیگر، شیرودی و سهیلیان پرواز می کردند. من هم کمک خلبان شیرودی بودم. شهر کرمانشاه، کوه ها و تپه های مسیر را، یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم تا اینکه به اسلام آباد رسیدیم. می دانستیم، لحظاتی دیگر وارد منطقة مورد نظر شده و باید شیرودی را یاری کنم. از اینکه، خدای ناکرده، اتفاقی بیفتد و صدمه ای به او برسد، سخت هراس داشتیم. چشم و گوشم را باز کردم، تا بتوانم با بهترین وضعیت از او که برایم مظهر پیروزی بود، محافظت کنم. با رسیدن به منطقة گهواره، کشوری اولین هشدار را به ما داد. احتمال می رفت از زیر صخره ها و یا داخل شیارها، به طرف مان شلیک کنند. چند بار از روی منطقه عبور کردیم. واکنشی از طرف اشرار صورت نگرفت. همه فکر کردیم اطلاعات غلط داده اند. سعی کردیم هنگام شناسایی دوباره، هر حرکت مشکوکی را با دقت زیر نظر بگیریم، اما هیچ جنبنده ای را که بتوان بهانه قرار داد، ندیدیم. همان طور که بیرون را نگاه می کردم، ناگهان صدای فریاد شیرودی بلند شد.

– سوختم، سوختم.

بعد، سکوت سنگینی داخل اتاقک حکم فرما شد. لحظاتی، نفس درون سینه ام حبس شد. عرق سردی روی پیشانی ام نشست و قلبم یک باره به تپش شدیدی افتاد. هراسان از اینکه شیرودی را زده اند، فرامین بالگرد را به دست گرفتم تا بدون فوت وقت، از منطقه خارج شوم.

هنوز فشاری روی فرامین وارد نیاورده، خندة شیرودی مرا در جایم میخ کوب کرد. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده که آن چنان می خندد. با همین کارش، جان تازه ای گرفته و دست هایم را از روی کلیدهای هدایت بالگرد برداشتم. کمی که آرام تر شد، صدایش کردم و پرسیدم چه اتفاقی افتاده است.

کشوری و دیگر بچه ها هم همین سوال را پرسیدند. شیرودی که هنوز هم می خندید، جواب داد:

–  ناراحت نباشید. گلوله ای بالای سرم خورده و داخل لباسم افتاده است. سعی کردم تا جایی که می توانم، سرم را عقب برگردانم، گلوله، شیشه سمت چپ را موازی با سر شیرودی سوراخ کرده بود.

پس از آخرین کلمات شیرودی، کشوری گفت:

–  محل اختفای اشرار را پیدا کردم.

گروه آتش ترکیب آرایش حمله گرفت و سهیلیان که به محل نزدیک تر بود، اولین گلوله را شلیک کرد. شیرجه اول، بدون حادثه انجام شد. وقتی ما برای حمله آماده شدیم، چند گلوله به سمت مان شیلک شد که صدای برخورد آنها به بدنه بالگرد را شنیدم.

هر چه به اطراف رو به رو نگاه کردم، کسی یا چیز مشکوکی به چشمم نخورد. بار دیگر به همان سمت شیرجه کردیم و این بار نیز چند گلوله به استقبال مان آمد. شیرودی از کشوری خواست، دوباره محل اختفای اشرار را نشانش بدهد. احمد به شکاف صخره ها اشاره کرد و گفت:

–  رو به رویت هستند.

احتیاجی نبود به هدف نزدیک شویم. شیرودی شیرجة دیگری را زد و راکت ها را شیلک کرد.

با اولین انفجار، عدة زیادی از افراد مسلح از درون شکاف بیرون آمده و پا به فرار گذاشتند. قبل از اینکه بتوانند خود را از مهلکه خلاص کنند، احمد، راکت هایش را شلیک کرد.کشوری و سهیلیان سرگرم فراری ها بودند که انفجار عظیمی کوه را به لرزه درآورد. دو راکت آخر، به انبار مهماتی که داخل شکاف قرار داشت اصابت کرده و آن را متلاشی کرد.

بی شک، علی اکبر شیرودی یکی از اسطوره های شاهنامة دفاع مقدس است. سیمرغی که نام او تاریخ این مرز و بوم برای همیشه ثبت خواهد شد. تیز پروازی که در بحرانی ترین و حساس ترین برهة انقلاب اسلامی، خالصانه جان و مال و آبرو و به معنای واقعی کلمه، همه چیز خود را به پای انقلاب اسلامی ریخت.

 گزینش و تلخیص : فرشاد نژادخیر

منابع: شاه محمدی، حجت، هوانیروز در غرب، نشر آجا، 1389

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده