دلاورمردان روزهای سخت-6
به سمت سقز حرکت کردم و با صحنه ای باور نکردنی مواجه شدم. زیلویی را دیدم که تقریبا 50 متر طول داشت و روی آن انواع سلاح انفرادی از جمله کلت، ژ3، کلاشینکف ریخته بودند و در حال فروش آنها بودند. جالب این بود که سلاحها را با فشنگ واقعی آزمایش میکردند. دیدن این صحنه برایم بسیار عجیب بود. با دیدن آن صحنه به یادم آمد، یکبار هنگام پرش شبانه در منطقه کهریزک تهران که برف هم در حال باریدن بود، یکی از همکاران تعدادی از فشنگهایش را گم کرد. فرمانده گردان برای پیدا شدن فشنگها، همه پرسنل را به مدت 48 ساعت در آن سرمای طاقت سوز نگه داشت.

درگیری نقده

پس از بازگشت افراد گردان به تهران در خرداد ماه 1358، مأموریتی دیگر به نیروی مخصوص محول شد که در این مأموریت جلوگیری از برخورد نظامی بین برادران کُرد و تُرک در شهر نقده مد نظر بود. دشمنان کور دل برای تضعیف حکومت مرکزی به تحریک کردها و ترکها پرداخته بودند و آنها را برای ایجاد آشوب تهییج می‌کردند. احتمال وقوع جنگ چریکی در نقده دور از انتظار نبود. بنابراین نیرو مخصوص که مسئولیت جنگ های نامنظم را به عهده داشت، باید به آموزش و تجهیز نیروهای بومی جهت انجام مبارزات پارتیزانی می پرداخت. از این رو گردان با دو فروند هواپیمای c-130 از پایگاه یکم ترابری تهران به سمت ارومیه حرکت نمود. به محض ورود به فرودگاه ارومیه با تعدادی اتوبوس که از قبل در نظر گرفته شده بود، به سمت ستاد لشکر حرکت کردیم. فرمانده وقت گردان (سرگرد عبدالله مهر پویا) و معاون گردان سروان حسین شهرامفر بودند.

پس از ورود به پادگان ارومیه، سرهنگ ظهیرنژاد که فرمانده‌ لشکر ارومیه بود، برای گردان سخنرانی نمود و شرایط خاص منطقه را تشریح و همچنین نقش حزب دموکرات، منافقین و کشورهای سلطه جو را در ایجاد آشوب های پیش آمده تبیین کرد.

سرهنگ ظهیرنژاد به این نکته اشاره کرد که چون در آذربایجان غربی ترکیب قومیت های مذهبی، فرهنگی و … فراهم است، دشمن می خواهد با ضربه زدن به اتحاد مردم و ایجاد تفرقه بین مردم، آتش فتنه را روشن نماید و به تدریج به حکومت مرکزی آسیب برساند. وی اضافه کرد:که ما همواره شگردهای دشمنان را زیر نظر داریم و فریب دسیسه های شیطانی آنها را نخواهیم خورد. ایشان افزودند که متأسفانه هفته گذشته عناصر بدخواه نظام، هفت نفر از برادران بسیجی را به شهادت رسانده اند و همچنین حملاتی هم به مسجد اعظم شهر داشته اند که محل اصابت گلوله‌های آنان برگنبد مسجد باقی مانده است. به لطف خدا و هوشیاری مسئولین شهر،  ارومیه از لوث وجود آنان پاک شده، ولی اکنون در جهت ایجاد آشوب در شهرهای مرزی اشنویه و نقده می‌کوشند.

در نشستی که با رؤسای ارکان لشکر و فرماندهان تیم های عملیاتی گردان داشتیم، برای پاکسازی شهر نقده و محورهای نقده به سمت پیرانشهر و اشنویه طرح ریزی شد و سپس گردان به نقده اعزام شد.

در روستای محمدیار که در حاشیه جاده و حدود20 کیلومتری ارومیه واقع شده است، یک گردان از تیپ 1 لشکر 64 حاضر شده بود. ضمن تماسی که با فرمانده گردان داشتیم در مورد آخرین وضعیت نقده سوال کردیم.

وی گفت که در 48 ساعت گذشته ضد انقلاب سعی کرده است که بین اقوام کرد و ترک اختلافات شدیدی بیفکند که خوشبختانه با هوشیاری مردم، درگیری فروکش کرده اما همچنان شهر ملتهب است و امکان بروز مجدد آشوب وجود دارد. پس از این تماس، طبق هماهنگی که با فرماندار شهر نقده شده بود در یکی از دبیرستان‌های شهر مستقر شدیم. حضور نیروهای گردان نوهد در شهر و استفاده از نیروهای غیر بومی باعث شد که آشوبگران مسلح شبانه بگریزند و به روستاهای اطراف پناه ببرند. خوشبختانه شهر نقده عاری از وجود اشرار شده بود و وجود پرسنل نوهد امنیت را برای مردم فراهم کرده بود. بازگشتن مردم به خانه‌هایشان و باز شدن ادارات و مغازه ها، نشان دهنده‌ بازگشت امنیت به شهر بود.

در طول این مأموریت که 45 روز به طول انجامید، دو مرتبه ستون نظامی به سمت پادگان‌های جلدیان و پیرانشهر اعزام شدند تا با نیروهای ضد انقلاب مبازه کنند و منطقه را از لوث وجود آنان پاک گردانند.

 

مسافرت به زادگاه

پس از پایان عملیات در تیر 1358 تصمیم گرفتم که از مسیر سنندج-کرمانشاه به زادگاهم (ملایر) بروم. متأسفانه قبل از حرکت اطلاعی درباره‌ وضع امنیتی جاده کسب نکرده بودم و از حضور گروهک‌های مسلح غیر قانونی در طول مسیر خبری نداشتم. ساعت 8 صبح با یک دستگاه مینی بوس که عازم میاندوآب بود، حرکت کردم. وقتی که به میاندوآب رسیدم، یک دست لباس شخصی خریدم و آن را با لباس نظامی ای که بر تن داشتم عوض کردم.  همین کار سبب شد که توسط گروهک دموکرات شناسایی نشوم و جان سالم به در ببرم. در طول راه پست های بازرسی توسط حزب دموکرات ایجاد شده بود. در نزدیکی بوکان با یکی از این پست ها مواجه شدم. با دیدن آن پست بازرسی، از اینکه سوار آن مینی بوس شده بودم، پشیمان شدم، زیرا به جز من، دیگر مسافرین همه کرد بودند و نمی دانستم وقتی که دموکراتها داخل ماشین را ببینند و با یک غیر بومی که وسایل نظامی به همراه داشته باشد برخورد کنند، چه عکس العملی از خود نشان خواهند داد. نه راه پیش داشتم، نه راه پس. همراه داشتن البسه نظامی را بزرگترین جرم برای خودم می دانستم. خلاصه به هر طریقی که بود لحظه ای از ماشین پیاده شدم و ساک لباس های نظامی ام را به داخل نهری که در آنجا بود انداختم و خیالم تا حدی راحت شد.

در بازرسی بعدی که در مدخل ورودی بوکان بود، یکی از بازرس‌های دموکرات به داخل ماشین آمد و از من پرسید که از کجا می‌آیی و به کجا می‌روی؟ من که در آن لحظه ترسیده بودم، سعی کردم با حفظ خونسردی به او پاسخ دهم. به وی گفتم که کارمند شرکت نفت هستم و از مراغه به سنندج منتقل شده‌ام. دستی به لباسم کشید، هیچ مدرکی همراهم نبود، فقط از خدا می‌خواستم که به پاهایم نگاه نکند و متوجه پوتین‌هایی که داشتم نشود که خوشبختانه نگاه نکرد.

به محض ورود به شهر سنندج به یک کفش فروشی رفتم و یک جفت کفش خریدم، سپس به مسجدی رفتم و در آنجا کفشها را به جای پوتین به پا کردم.

به سمت سقز حرکت کردم و با صحنه ای باور نکردنی مواجه شدم. زیلویی را دیدم که تقریبا 50 متر طول داشت و روی آن انواع سلاح انفرادی از جمله کلت، ژ3، کلاشینکف ریخته بودند و در حال فروش آنها بودند. جالب این بود که سلاح‌ها را با فشنگ واقعی آزمایش می‌کردند. دیدن این صحنه برایم بسیار عجیب بود. با دیدن آن صحنه به یادم آمد، یکبار هنگام پرش شبانه در منطقه کهریزک تهران که برف هم در حال باریدن بود، یکی از همکاران تعدادی از فشنگ‌هایش را گم کرد. فرمانده‌ گردان برای پیدا شدن فشنگ‌ها، همه‌ پرسنل را به مدت 48 ساعت در آن سرمای طاقت سوز نگه داشت.

شنیدم تعداد زیادی از آن سلاح‌ها از پادگان‌های مهاباد و پاسگاه‌های ژاندارمری غارت شده بودند. در طول راه چند بار با این صحنه‌ها البته به طرز خفیف‌تر مواجه شدم. زمانی که به شهر سقز رسیدم، با دیدن نیروهای پلیس و نظامیان، قوت قلب گرفتم واز اینکه جان سالم به در برده بودم خدا را شکر کردم. سرانجام با همه مسایلی که در طول راه پیش آمد توانستم تندرست به زادگاهم برسم.

 

منبع: دلاورمردان روزهای سخت، اسدی، احمد، 1394، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده