خاطره ای از امیر آراسته در مورد شهید آبشناسان(انتشار مجدد)
شب من شاهد درخواستش از ساحت مقدس ربوبی بودم و بعد از ظهر خبر اجابت دعایش را شنیدم. نیمه شب بود. ساعت حدود یک شب رفتم پشت سنگرش، یک زیلوی برزنتی جلوی سنگر بود و یک پشه بند. پشه بند را زدم کنار و می خواستم صدایشان بزنم که دیدم که صدای تضرع از داخل می آید دلم نیامد که حالشان را دگرگون کنم. زیلو را کنار زدم و پوتینم را هم در نیاوردم و رفتم گوشه سنگر نشستم.

این مرد را وقتی در روز می دیدیم همچون یک شیر در کوهستان رفت و آمد می کرد و اسلحه را هم در دست می گرفت، تصور اینکه با آن هیبت و صلابت  و با آن قیافه نظامی اینطور خاکسار باشد در عبادت، برایم تصور سختی بود.

خوب من قبلا دیده بودم این وضعیت را ولی به این گونه ندیده بودم. نشستم، چند دقیقه گذشت و متوجه من نشد. یک دفعه یک نهیب به خودم زدم که شاید اگر ناگهان متوجه بشوند دلخور بشوند از من که توی این حال و هوای روحانیش بدون اینکه اعلامی کرده باشم حضور پیدا کردم و خلوت او و خالقش را به هم ریختم. دو سه تا سرفه کردم ایشان متوجه من شدند، بلند شدند و برگشتند و با بزرگواری به من که جای فرزندش و یا شاگردش بودم، گفتند استاد اینجایید؟ این لفظ را از زمانی که در بازرسی با هم همکار بودیم به کار می بردند، گفتم ببخشید من نخواستم که از این حال و هوا خارج بشوید و بیش از این هم نمی توانستم تحمل بکنم. بعد رفتم روبرویش و پشت به قبله نشستم. گفتم تا به من نگویی که از خدا چه می خواستی از سنگرت نمی روم بیرون، فردا صبح باید با هلیکوپتر پرواز کنم و بروم به مریوان بعد از آنجا به جای دیگری و بعد از ظهر ستاد نیرو باشم و گزارشم را به فرمانده ستاد نیرو بدهم و روز بعد برگردم، ولی نمی روم و لغو دستور می کنم اینجا می نشینم تا اینکه به من بگویید از خدا چه می خواستید؟! یک مقداری مزاح کرد، اشکهای صورتش را پاک کرد. دید من سمج هستم و دست بردار نیستم. گفت مرگم را در این عملیات از خدا خواستم. نگفتند شهادتم را فرمودند مرگم را و این نیز از تواضعشان بود. گفت این را می خواستم که این عملیات پایان عمر من باشد در جنگ وجبهه و این توفیق نصیبم شود که از این عملیات زنده برنگردم. خوب من که نمی توانستم نصیحتشان کنم کلامی گفتم و از سنگر آمدم بیرون یک گزارش مختصر دادم به ایشان و رفتم به چادر خودم و صبح حرکت کردم، بعد از ظهر رسیدم تهران. البته همراهم را در منطقه باقی گذاشتم شاید او را بشناسید زیرا از فرماندهان شما هم بوده اند، سرهنگ زرهی حسنعلی فرد پور، ایشان با من همراه بودند. ایشان را گذاشتم آنجا و به وی گفتم اینجا بمانید من می روم و احتمالا چهل و هشت ساعت دیگر بر می گردم و چون در این مدت نیستم هرچه در این چهل و هشت ساعت در منطقه عملیات می گذرد به خاطر داشته باش. رسیدم به خانه ساعت حدود 4، 5 بعد از ظهر بود، تلفن منزل زنگ خورد، من هنوز لباسم را در نیاورده بودم. مادر پیری داشتم که گوشی را برداشت و گفت دوستت حسن است. من گوشی را گرفتم و گفتم چه شده حسن جان؟ گفت خبر بدی برایت دارم. پرسیدم آبشناسان شهید شد؟ گفتند بلی آبشناسان شهید شد. شب من شاهد درخواستش از ساحت مقدس ربوبی بودم. و بعد از ظهر که رسیدم خبر اجابت دعایش را شنیدم. او یک سرباز امام زمان بود.

از خاطرات امیر آراسته در مورد شهید آبشناسان (برگرفته از سخنرانی ایشان در مرکز فرماندهی مهندسی ساختمان و تأسیسات به مناسبت میلاد با سعادت حضرت ولی عصر -عج)

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده