به مناسبت روزهای خاطره انگیز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی (انتشار مجدد)
در روزهای پر برکت اعتکاف امسال (1393) در مسجد امام علی علیه السلام پونک با او آشنا شدم، بسیجی 15 ساله بوده که به دست متجاوزین اسیر شده بود، از آن گروه رزمندگان نوجوان که شناسنامه هایشان را برای رفتن به جبهه دستکاری کرده بودند! ایام اعتکاف مصادف بود با روزهای عملیات افتخار آفرین بیت المقدس (آزادسازی خرمشهر) و از آنجا که مسئولین محترم مسجد، هم به اینجانب و هم به همۀ بچه های جبهه و جنگ و دفاع مقدسی لطف دارند، قرار شد وقتی را به بیان خاطراتش برای معتکفین، از دوران اسارت در اردوگاه های قرون وسطائی بعثی ها در اختیار او قرار دهند.

حاج محمد مجیدی که اکنون از کارکنان فرودگاه مهرآباد است، هنگام بیان خاطرات از شدت ظلم ها، توهین ها و تحقیرهائی که دیده بود بی اختیار اشک می ریخت و همه را تحت تأثیر قرار داده بود، در زمان اعزام به  جبهه محصل سال دوم راهنمائی بوده، اصالتاً از اهالی شهر قهرمان پرور ملایر، جمعی گردان 141 شهید خانجانی از لشگر 132 انصار الحسین (ع) استان همدان بوده که در منطقه عملیاتی شلمچه در عملیات تکمیلی کربلای 5 در تاریخ 1365/12/12 اسیر شده و تاریخ بازگشت او به میهن اسلامی 1369/6/24 بوده است. مدت اسارتش سه سال و هفت ماه و اردوگاه های بغداد، تکریت و بعقوبه محل اسارت او.
در بخشی از خاطراتش که به صورت مکتوب برای پایگاه اطلاع رسانی شهید صیاد ارسال کرده است می نویسد: انقلاب اسلامی ایران به رهبری حضرت امام خمینی (ره) همیشه مورد هجمه دشمنان داخلی و خارجی بویژه گروه خود فروخته و بی هویت منافقین بوده و هست؛ همان کسانی که از خدا و خلق بریده اند و آلت دست دشمنان شده اند. در خرداد ماه سال 68 بعد از رحلت ملکوتی حضرت امام (قدس سره) آن یار سفر کرده، و جو معنوی خوبی که با همت اسیران ایران و یاوران صدیق امام و انقلاب در اردوگاه 11 تکریت ایجاد شده بود اغلب نماز یومیه خود را بصورت جماعت بجا می آوردیم، همان عمل نیکی که از بدو اسارت هر کجا که ممکن بود تمام سختی ها را بجان خریده و بصورت جماعت به معراج معبود میرفتیم و با اقتدا به قهرمان کربلا حضرت زینب (س) خود را به دست بلا سپرده و از خدا مدد می گرفتیم تا اینکه حدود یک هفته بعد از رحلت حضرت امام (ره) بخاطر مراسمی که برای یادبود آن پیر و مراد برپا کرده بودیم ما را برای شکنجه به خط کردند و افسر نگهبان عراقی دنبال متولیان و عاملین این مراسم بود که ناگهان ناصر عرب که یکی از عناصر خود فروخته و اهل اهواز، لباس عراقی می پوشید و با کابل تن رنجور اسیران را سیاه و کبود می کرد و لذت می برد، از راه رسید و گفت: سیدی! من عاملین نماز جماعت را می شناسم. ما چند نفری که روز قبل با او مشاجره لفظی داشتیم می دانستیم که به محض نزدیک شدن ما را بیرون خواهد کشید. با خود گفتم حسبنالله و نعم الوکیل، خدا یار و یاور ماست ما که برای خدا نماز خواندیم و از او یاری می خواهیم. قبل از رسیدن ناصر عرب جاسوس، همین که نگهبان عراقی سوال کرد هر کس نماز جماعت خوانده خودش بلند شود و من بی درنگ بلند شدم نگهبان عراقی دستور داد از صف خارج شوم و به جلوی صف بیایم جلو آمدم گفت بگو با چه کسانی نماز جماعت خواندی؟ تو جلوی صف بودی یا دیگران؟ یا الله آنها را معرفی کن؟ و دستور داد همه سرهایشان را بالا بگیرند من با یک نگاه کل برادران هم بندم را از نظر گذراندم و گفتم من که جلو ایستاده بودم و نمی دانم چه کسانی به من اقتدا کرده اند و پشت سر من به نماز ایستاده اند که ناگهان ابتدا آقای عسگر قاسمی – احمد محرابی و بعد به صورت موج ابتدا صف اول، صف دوم، صف سوم و در نهایت تا آخرین صف، حتی آنهایی که بنده نماز خواندن آنها را ندیده بودم بلند شدند و یکصدا گفتند ما همه با هم نماز جماعت خوانده ایم و شما مجبورید همه را تنبیه کنید. که اگر این کار را نمی کردند معلوم نبود آن روز بنده و آقای عسگر قاسمی و احمد محرابی یاران دیرین من در حفظ قرآن و برپایی نماز جماعت زنده می ماندیم. وقتی افسر نگهبان جلو آمد و گفت تو جلو بایست و نماز بخوان، من مثل یک قهرمان ملی که یک جایزه بزرگ ملی گرفته باشد گفتم من ابتدا باید وضو بگیرم و به سمت حوض آب رفتم و با کمال اطمینان و قوت قلب آستین را بالا زدم و وضو گرفتم و یک تکه سنگ را از زمین برداشتم و در آب شستم و به عنوان مهر در پیشاپیش خود قرار دادم و با یک صلابت خاصی شروع به قرائت اقامه کردم که نگهبان با کابل مانع شد و گفت فقط نماز بخوان همین که خواستم بعد از گفتن تکبیر شروع به خواندن سوره حمد کنم گفت کافی است. اینطوری نه به صورت دو بدو روبروی هم قرار بگیرید و همدیگر را ببوسید من گفتم این برادر من است و بوسیدن روی ماه او افتخار من است. من با او نماز جماعت خوانده ام و عشق بازی که نکردم که ناگهان به جان ما افتادند و هر دوی ما را مورد ضرب و شتم قرار دادند و به من گفت توعروسی و این مرد داماد و شما با این نیت یکدیگر را ببوسید و چنان باتوم به دستم زدند که کف دستم شکست و با ضربه چوب خیزران به ستون فقراتم درد عجیبی احساس کردم وقتی ما را رها کردند و به داخل آسایشگاه رفتیم از حرف افسر عراقی بسیار ناراحت بودم که چرا مرا عروس خطاب کرده (من در آن زمان نوجوانی 17 ساله بودم) و نگران بودم که شاید من بعد، دوستانم با این کلمه مرا آزار دهند. وقتی دوستان هم قطار و عزیزانی که با هم نماز می خواندیم ناراحتی مرا مشاهده کردند به دورم حلقه زدند و هر یک با جمله ای مرا دلداری می داد و باعث تقویت روحیه ام می شد و مرا مورد لطف و مرحمت خود قرار می دادند تا اینکه آقای عسگر قاسمی که با هم عقد اخوت خوانده بودیم و از من چند سالی بزرگتر بود و تمام زحمات من در طول اسارت بدوش ایشان بود مرا در آغوش کشید و گفت اصلاً ناراحت نباش این توفیقی است که خدا به تو ارزانی داشته! مگر هر کسی عروس قرآن و نماز می شود تو باید خوشحال باشی با این عنوان بزرگی که از دشمن بعثی گرفتی و دیگر نبینم ناراحت باشی که از تو دلخور می شود!
و این عمل نیک (نماز جماعت) به لطف خدا با قوت هرچه تمام تر و باشکوه تر ادامه داشت تا اینکه مجبور شدند حدود 90 نفر را به عنوان شورشی و عامل برپایی نماز جماعت دعای کمیل و زیارت عاشورا از اردوگاه 11 تکریت به اردوگاه 18 بعقوبه تبعید کنند و لطف خدا همچنان با ما بود تا اینکه یک روز در محل اردوگاه 18 بعقوبه نماز جمعه را در وسطه محوطه بزرگ اردوگاه در جلو چشم دشمن بعثی با تمام ملاحظاتشان بر پا کردیم و از تیغ ریش تراشی بعنوان اسلحه امام جمعه که حضرت آیت اله حاج علی باطنی بودند استفاده کردیم. انشاءالله که خدا با نمازگزاران و صالحان محشورمان فرماید.

آقای مجیدی قریحه شعری هم دارد و قطعه شعر زیر را هم برای ما فرستاده است:
بسم رب المستعان، دل را منور می کنیم            صبر در رنج و بلا را اینچنین سر می کنیم
گر نصیب ما نشد آن برگ سرخ و با شرف        در اسارت اینچنین غوغا و محشر می کنیم
گر بزیر چکمه دشمن شدیم آزرده حال              یادی از آن درد دندان پیمبر می کنیم
گر برنجانند تن ما را بدرد روزگار                  سر به چاه صبر چون سلطان خیبر می کنیم
گر شود از ضربت سیلی کبود رخسارمان          یاد سیلی خوردن زهرای اطهر می کنیم
گر شود مهر خموشی مونس لب های ما            نهضتی چون مجتبی فرزند حیدر می کنیم
گر بجای ناز آید بر سر ما خیزران                  یاد لعل تشنه سبط پیمبر می کنیم
صبر ایوب، آه یحیی، شام دشت کربلا              اقتدا بر زینب و سجاد و اصغر می کنیم
گر شنیدیم ما به شب فریاد آه و ناله ای              یاد یارب یارب موسی ابن جعفر می کنیم
همچو زینب کز اسیریش سیه رو شد یزید          با اسارت چهره دشمن مکدر می کنیم
رهبر ما در اسارت نیز مولا مان تویی             هر زمان خود را بسوزانیم و باور کنیم
بانک یا زهرا یاران در قفس                          لرزه ای بر جان خصم افکند و بس
جنگ بین روبهان و شیر بود                         گرچه شیراندر غل و زنجیر بود.

 

تنظیم: مدیر سایت

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده